Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760211-18891S1

Date of Document: 1997-05-01

شناخت در قرآن به مناسبت سالگرد شهادت استاد مرتضي مطهري اشاره: فردا مصادف است با سالگرد شهادت استاد انديشمند مرتضي مطهري. از آنجا كه استاد شهيد، يكي از پيشگامان مباحث جديد ديني و كلام نوين اسلامي بودند، بسياري از آثارخود را، در جهت پاسخگويي به سوالها و شبهه هاي معاصر كه محصول مستقيم انديشه و تفكر مغرب زمين است، تدوين نمودند. مبحث زير، خطابه اي است كه استاد مطهري با توجه به مبحث معرفت شناسي در پرتو اديان مطرح نموده است. دراديان يهوديت و مسيحيت، ريشه اين بحث به داستان آفرينش و آگاهي اوليه آدم باز مي گردد، اما لاجرم تفسيري كه در آن اديان - به صورت تحريف شده - ارائه مي شود، درست نتيجه اي برخلاف روح اديان توحيدي را موكد مي سازد. قرآن مجيد، اين انحراف تاريخي و فرهنگي را به حقيقت خود بازمي گرداند. در اين حقيقت، دين و انديشه - و در نتيجه ايمان و شناخت - با هم به وحدت مي رسند. استاد، اين دقيقه را به زيبايي و سادگي تمام براي مخاطبان خويش باز گشوده اند. توجه خوانندگان گرامي را به اين مبحث جلب مي نماييم. پاره اي ادراكات ما اشتباه است. پاره اي قطعا درست است. اين جاست كه علم منطق بوجود مي آيد. علم منطق، علمي است كه براي نظريه شناخت است. يعني همين نظريه امكان شناخت و عدم امكان شناخت، آيا شناخت ممكن است يا ناممكن. آنكه گفت شناخت ناممكن است حسابش به يك طرف است وآنكه گفت شناخت ممكن است يك طرف، حالا تا چه اندازه منطق از عهده اين مسئوليت و اين وظيفه برآمده بماند است. پس، جهان بيني ما براساس چه معيارهايي از مسئله شناخت بنا شده است. اين مسئله بيشتر براي ما جنبه مقدماتي دارد. ما بايد ببينيم كه قرآن در اين باره چه مي گويد. آيا قرآن معتقد است كه شناخت ممكن است يا قرآن هم مي گويد شناخت ممكن؟ نيست تازه وقتي كه شناخت ممكن باشد چون قرآن است و مذهباست خود شناخت در ايدئولوژي ممكن است كه يك ركن داشته باشد و آن حكم اين است كه آيا شناخت مشروع است؟ ياممنوع آيا شناخت جايز است يا؟ ناجايز دو تا مسئله است فرض كنيد در تورات مسئله اي به شكلي مطرح شده است و چون از نظر ما تورات يك كتاب تحريف شده است يعني با معيار قرآن، وقتي كه ما مي گوئيم يك مسئله را قرآن نقل كرده است و هم تورات نقل كرده است، وقتي نقل تورات را مخالف قرآن مي بينيم و براي ماترديدي نيست كه اين قسمتها تحريف شده است. در قرآن به عنوان يك كتاب مذهبي هيچوقت مسئله به اين شكل فلسفي مطرح نمي شود، كه آيا شناخت ممكن است يا بلكه؟ محال به اين صورت است كه بايد ببينيم برداشتهاي قرآن ازمسائل، آيا براساس امكان شناخت است يا براساس امتناع؟ شناخت آيا دستورهاي قرآن براساس امكان شناخت قابل توجيه است يا براساس عدم امكان؟ شناخت كه الان عرض مي كنم. آيا شناخت جايز است يا ناجايز، يك تحريف در تورات واقع شده كه من خيال نمي كنم در جهان تحريفي به اندازه اين تحريف به بشريت زيان وارد آورده باشد. مي بينيم كه هم در قرآن و هم در تورات داستانهايي از جمله اين داستان آفرينش آمده كه به اين صورت مطرح است. در قرآن و تورات آمده است كه: آدم و همسرش در بهشت ازنعمتها وثمرات اينجا حق دارند استفاده بكنند و يك درخت هست كه به آن درخت نبايد نزديك شوند و از ميوه آن نبايد بخورند و آدم از ميوه آن درخت خورد و به همين دليل از بهشت رانده شد. اين مقدار در قرآن و تورات هست. مسئله اين است كه آن درخت چطور درختي؟ است در خود قرآن وقوانين قرآني و در مسلمات روايات اسلامي آن ميوه ممنوع به جنبه حيوانيت انسان مربوط شد نه به جنبه انسانيت. يعني يك امري بود از مقوله شهوات، از مقوله حرص، از مقوله حسد، از مقولات ضدانساني، به درخت طمع نزديك نشو، يعني اهل طمع مباش. به درخت حرص نزديك نشو، يعني حريص نباش، حسادت نورز، ولي آدم از انسانيت خودش تنزل سقوط كرد، كرد و به آنها نزديك شد، به حرص، به طمع، به حسد، به تكبر به اين چيزهايي كه تكفل انسانيت است، سقوط انسانيت است. به اينها نزديك شد و بهش گفتند اينجا جاي تو نيست برو بيرون! كي، بعد از آنكه علم آدم الاسماء كلها شده است همه حقايق به او آموخته شده است. جاي تو نيست، بروبيرون! در تورات دست جنايتكاران تحريف آمده اند قضيه رابه اين شكل جلوه داده اند كه آن درختي كه خدا به آدم گفت به او نزديك نشو، آن درخت مربوط است به جنبه انسانيت آدم نه جنبه حيوانيت آدم، به جنبه اعتلاي آدم نه به جنبه تكفل آدم، يك كمال بود براي خدا آدم مي خواست آن كمال را براي آدم دريغ كند. دو كمال وجودداشت، يكي كمال معرفت، يكي كمال جاودانه بودن. خدانمي خواست اين را به آدم بدهد. آدم از درخت معرفت يعني درخت شناسايي از درخت شناخت چشيد و چشمش باز شد و گفت واي، ما تا به حال كور بوديم، حالا به چشممان خورد، حالاتازه مي فهميم خوب يعني؟ چه بد يعني؟ چه خدا به فرشتگان گفت: ديديد! ما به اين گفتيم كه ما نمي خواستيم كه از شجره معرفت و از شجره شناخت بهره مند بشود، خورد و چشمهاش باز شد، ديگر حالا كه چشمهاش باز شد، خطر اينكه از درخت جاودانگي هم بخورد و جاودانه هم بماند هست پس بهتر است بيرون كنيم، برو گم شو! برو گم شو! حالا اين فكر، اين تحريف چقدر براي دين و مذهب بطور عموم گران تمام شد. مذهب يعني دين خدا، دستور خدا; پس معلوم مي شود ميان دين و معرفت تضاد است، يا آدم بايد دين داشته باشد، امر خدا را بپذيرد، يا بايد از درخت معرفت بخوردو چشمانش باز شود. يا بايد دين داشت، مذهب داشت، امرخدا را پذيرفت و كور بود; و يا بايد انسان بشناسد و عصيان كند و زير امر خدا بزند و دين را كنار بزند، برود اين معصيت را مرتكب بشود و چشمهايش باز شود. بعد كم كم، يك مثلهايي ديديم در اروپا كه مي گفت اگر انسان، سقراطي باشد مفلوك، سقراطي باشد گرسنه و مفلوك بهتراز اين است كه خوكي باشد برده. من يك روز زندگي يك كنم، ماه زندگي كنم، چشمهايم باز باشد، بهتر است از اين همه نعمتهايي كه من چشمهايم بسته باشد و كور باشد كه بعد مي خواهم توي بهشت زندگي كنم. خوب پس مي خواهم با يك خوك توي بهشت زندگي كنم. من جهنم با چشم باز را ترجيح مي دهم بر بهشت با چشم بسته، اين است كه شما مي بينيد در اروپا يك مسئله فوق العاده مبهم، مسئله تضاد علم و دين است. اين مسئله تضاد علم و دين، خيال نكنيد كه چهار تا دانشمند در آورده اند اين روحيه در عقايد مذهبي معصيت كه مسيحيت و يهوديت دوتايشان تورات را بعنوان عهد عتيق هر دو كتاب آسماني مي دانند وجود دارد! يا بايد دين داشت و رفت به بهشت، بهشت نعمتها، خوابيد، خورد، شلنگ انداخت، از اين سر به آن سر هرچه كه مي خواهي بخوري بخور اما بايد چشمهايت بسته باشد، اگرچشمهايت باز شد بايد در فلاكت بسر ببري اما قرآن كه هرگز چنين حرفي نمي زند. قرآن داستان نزديك شدن آدم را به آن درخت بعد از داستان (وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم علي الملكئه فقال انبئوني باسماء هولاءان كنتم صادقين ) ( بقره ) 31 ذكر كرده يعني آدم وقتي كه رفت به بهشت و پيش از آنكه در بهشت به اوبگويند اينجا بمان، چشمش باز شده بود و همه حقايق عالم را آموخته بود، آدم بود كه توي بهشت بود نه يك حيوان چشم بسته تو بهشت كه با خوردن آن ميوه چشمش باز شده باشد. آدم بود. كه رفت به بهشت، چون آدم بود، عارف بود، شناخت داشت، شناسايي داشت، حقايق را مي دانست، بهش گفتند برو بيرون، آدم را از اين جهت بيرون كردند كه از آدميت خارج شد با آن همه علم و معرفت، اسير هوي و هوسش شد، اسير يك حرص شد، اسير يك وسوسه و طمع شد. به او گفتند، اينجا جاي آدم است. آدم ناآدم شد كه از بهشت سقوط كرد. آدم به لوازم شناخت خود، به لوازم شناسايي خود عمل نكرد. شناخت، جهان بيني مي دهد. جهان بيني ايدئولوژي ايدئولوژي مي دهد، عمل مي خواهد. پس آدم هستم، مي دانم همه حقايق را و چون مي دانم، اين مي دانم به من جهاني را به شكل خاص ارائه مي دهد، چون جهان را اينگونه مي بينم پس بايد و نبايد دارم اگر من به بايد و نبايد نگاه نكنم، مسئوليت احساس نكنم، تا يك وسوسه گر بيايد اينجا و بگويد آن درخت، درخت جاودانگي است، خدا حسوديش شد كه به تو گفت نخور، نه برو از اين درخت بخور و او خورد و بعد درخت معرفت از كار درآمد، نه اي آدم تو آدمي، تو شناخت داري، تو جهان بيني داري، تو ايدئولوژي داري، ايدئولوژي در نهايت امر عمل مي خواهد. عمل هم دو جنبه است، جنبه منفي، جنبه مثبت تقوي مي خواهد، خود نگهداري مي خواهد، مگر مي شود انسان ايدئولوژي داشته باشد ولي تاب تحمل كوچكترين محروميت را نداشته باشد. ايدئولوژي دارم و هم هر جا هرچه ديدم مثلا چشمم به يك خوراكي افتاد، آب دهانم كش بياد و ديگر نتوانم نخورم. آدم بودن تقوي مي خواهد، خود نگهداري مي خواهد، اين است كه در منطق اسلام آدم به اين دليل از بهشت بيرون رفت كه به اون درجه چهارم شناخت خود عمل نكرد. يعني شناخت بعد جهان بيني پيدا كرد، بعد ايدئولوژي پيدا كرد، بعد ايده كه ملتزم مي كند به عمل، وقتي آمد به اينجا رسيد، پايش لغزيد. گفتند برو بيرون. ولي تورات مي گويد از اول بهش گفتند شناخت پيدا نكن، چون شناخت پيدا كرده بهش گفتند برو بيرون و چون چشمهايش باز شد گفتند برو بيرون. اين درخت، درخت معرفت بود. اين است كه عرض مي كنم كه كمتر انديشه اي، فكري، نظريه منحرف شده اي، تحريف شده اي، به اندازه اين تحريف كه در تورات وارد شده است، به بشريت ضرر نزده است و به عالم دين ضرر نزده است. هنوز كه هنوز است در دنيا اين است كه يا علم يا دين، يكي از اينها. پس قرآن قائل به ممنوعيت شناخت نيست، بلكه قائل به امكان شناخت است. حالا كه قائل به ممنوعيت نيست به چه دليل اين قرآن قائل به امكان شناخت؟ است وقتي قرآن دعوت مي كند به شناخت، دعوت به يك امرناممكن نمي كند. وقتي كه قرآن راجع به آدم اول درجه شناختش را تا حد بي نهايت بالا مي برد چه مي خواهد مي گويد؟ بگويد:اي بشر تو امكان شناخت بي نهايت داري وعلم آدم الاسماء كلها داستان آدم را قرآن براي امكان شناخت مطرح كرده است. يكي از جنبه هايش را مي خواهم عرض كنم، چون داستان آدم خيلي پر از حكمت است، يكي از حكمتها و رمزها و درك هاي داستان آدم مسئله امكان شناخت است. يعني مي خواهد به همه ما بگويد: اي بچه ها! شما بچه آن آدمي هستيد كه شناختش تا اين حد بود، بچه آدمي هستيد كه شناخت بي نهايت داشت. پس بسوي شناخت بي نهايت برو. قرآن رسما دعوت مي كند بني آدم را به شناخت، غير از خودقصه آدم، خود بني آدم را دعوت مي كند به شناخت. اينهمه در قرآن امر به نظر هست امر به تفكر و تدبير است و تعبيراتي از اين قبيل: قرآن مي گويد: نظر كنيد در اين آسمانها و زمين. برويد هرچه هست بشناسيد، اي انسان خودت را بشناس، جهان را بشناس، خدا و تاريخت را بشناس ياايهاالذين امنو عليكم و انفسكم معني دقيقش اين است كه خداوند مردم رااشهد هم علي انفسهم شاهد بر نفسهاي خود گرفت. خداوند بشر را به خودش ارائه داد و گفت خودت را به خودت ببين تا بشر خودش را ديد گفت: آيا من پروردگارتو نيستم. نگفت خدا را به بشر ارائه داده، گفت خودش را به خودش ارائه داد، يعني اين قدر خودشناسي با خداشناسي نزديك است. من عرف نفسه فقد عرف ربه جمله ايست از جمله هاي معروف جهان ولي احدي به زيبايي قرآن اين را بيان نكرده چون است در جمله من عرف نفسه فقد عرف ربه معرفت لازم است. يكي معرفت نفس، يكي معرفت رب. ولي در قرآن آنقدر خدا خود را نزديك به تو مي گويد كه يعني عرفان نفس كافي است.