Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760208-18647S1

Date of Document: 1997-04-28

شخصيت پردازي آشنايي با داستان نو (بخش سوم ) در رمانهاي كلاسيك، گاه نويسنده، جمله هاي زيادي راحتا به طرز لباس پوشيدن شخصيت ها اختصاص مي دهد شهريار مندني پور .. در آن دقايقي كه حرف مي زد و تبسم مي كرد و از زير چشم به گوشه و كنار نظري مي انداخت، مرد غريبه اي را ديد كه تنها در تالار ايستاده و در همان حال كه سعي مي كند خود را خونسرد و بي اعتنا نشان دهد، جسورانه چشم از او برنمي دارد.. آن مرد در نظرش كاملا پير آمد: حداقل سي وپنج سال، بلند قامت و ورزيده ظاهرا بود تا به امروز مردي را نديده بود كه اين طور شانه هاي پهن و عضلات قوي داشته باشد... مرد لبخند زد و دو رديف دندانهاي سپيد را كه از پاكي به دندانهاي حيوان بيشتر شباهت داشت از زير سبيل پرپشتش نمودار ساخت. رنگ چهره اش همرنگ صورت راهزنان دريايي، سبزه سير بودو چشمانش جسور و سياه، مثل چشمان دزد دريانوردي بود. به روي لبان متبسمش، طنز وبدگماني ديده مي شد. با اين جمله ها، در رمان برباد رت رفته، باتلر شناسانده مي شود. طرز كار معرفي شخصيتها در رمانهاي كلاسيك، كم و بيش اين گونه است. در اين رمانها، گاه نويسنده، جمله هاي زيادي را حتا به طرز لباس پوشيدن شخصيتها اختصاص در مي دهد داستان نويسي امروزه، نويسنده عمل داستان را متوقف نمي كند تا با جمله هايي كه خيلي وقتهاتصويري هم در ذهن خواننده ايجاد نمي كنند، شخصيتها راتوضيح دهد. نويسنده كمتر امروزه، به خودش اجازه مي دهدكه مثلا بنويسد فلاني مردنيك نفسي چرا بود كه عبارت نيك نفس تصويري دقيق و قطعي ايجاد نخواهد كرد. نويسنده نو، براي آن كه شخصيت داستانش را بشناساند، او رادر عمل نشان مي دهد. خواننده كردار شخصيت را مي خواند وخود مي تواند حدس بزند كه اونيك نفس است يا رذل. نويسنده نو، حتا ممكن است اجازه دهد كه شخصيت داستان در گفتگو با ديگري خود را انساني باوجدان و پاك و صادق معرفي كند. بعد او را با كرداري شرورانه نشان دهد و بي آن كه خود داوري كند، خواننده داستان را وانهد كه همان گونه كه در اجتماع در شناخت ديگران تنهاست، در خواندن داستان هم به هوش خود متكي باشد. از اين مهمتر، بسا اوقات دررمانها و داستانهاي كلاسيك مي خوانيم كه نويسنده به شخصيتهاي خود، قاطعانه صفتهايي را نسبت داده است. او مردي خوش اخلاق است. او جواني شجاع و فداكار است. او همسري مهربان است. زني بزرگ منش و نيكو خصال است و... اما نويسنده امروزين، به خوبي مي داند كه خصوصيات آدمها نه تنها مطلق و پايدار بلكه نيست، در شرايط مختلف و به نسبت ديگر آدمها و وضعيتهاي گونه گون، تغييراتي خواهدداشت. آن كه در ماجرايي ازخود شجاعت نشان مي دهد، ممكن است در شرايطي هم از ترس فلج شود. مردي مهربان كه كودكانش را عاشقانه بزرگ مي كند، ممكن است در اجتماع و در كار معاش كلاهبرداري كند. ما زماني مي توانيم فردي را نيك بدانيم كه برآيند اعمال او را در شرايط گوناگون داشته باشيم و حاصل جمع رفتارش نيكي به همين باشد دليل است كه نويسنده امروزين، برخلاف نويسنده قديمي از داوري قطعي و نهايي شخصيتهايش پرهيز دارد. او حتا در نظر دارد كه اگر آقاي الف به نسبت ب شجاع و مهربان است، ممكن است به نسبت پ ترسو و خيلي مهربانتر شخصيت باشد انسانها آن قدرها پيچيده، وجه به وجه، تو به تو و نامعين هست كه كلمات زبان قادر به بيان تماميت آن نيستند. و چنان كه گفتيم، نويسنده امروزين اگر به گستردگي دانايي امروزين بشر و در مقابل آن گستردگي ناداني بشر پي برده باشد، هرگز ادعاي داناي كل بودن نمي كند و در نتيجه ادعا هم نمي كند كه مي تواند با چند جمله وجود ويژگي هاي شخصيتي را بيان كند. از همين روست كه نويسنده نو به سبك مانند قديم، آن چه ازبربادرفته مثال آورديم، شخصيت پردازي نمي كند. او از شخصيت، اعمال و گفتار او را نشان مي دهد تاضمن داستان گويي، هم پرداخت شخصيت را به تخيل خواننده سپرده باشد و هم اشاره كرده باشد كه شخصيت آدمها مه آلوداست. در آن سو هم، خواننده اي كه مي داند دانش بشر تا چه حد پيشرفت كرده و مي داند كه در جهان چقدر ابهام وجود دارد، به محض آن كه نويسنده اي برايش اداي داناي كل بودن در آورد، پوزخندي نثار اين نويسنده خواهد كرد واحتمالا كتابش را خواهد بست. با اين توضيح ها، شايد اين سوال پيش آيد كه: پس درداستان نو شخصيت پردازي؟ چگونه است پاسخ اين است كه: همان گونه كه شخصيت ما در زندگي تجلي مي يابد.. به گمان اين بنده خدا، در وجود هر يك از افراد بشر، احتمال و امكان همه خصلتهاي شناخته شده و ناشناخته، نهفته است. نيكي و پستي به طور بالقوه در نهاد بشر خفته است. در شوند و روند هستي. بر پله پله حوادث، درگيري ها، تقابل هاي انساني، مهر و كين، بخشي از شخصيت انسانها، تجلي مي يابد يا بروز پيدا مي كند. به عبارت ديگر، در هر مرحله از يك در ماجرا، هر حادثه و هر رودررويي عاطفي بخشي از كل مبهم هويت يك شخصيت آشكار مي شود يا شكل و قوام مي گيرد و همين طور، مرحله مرحله، قسمتهاي ديگر وجود اين شخصيت عرضه مي شود و اين آشكارسازي يا برهنه گرداني تا آخرين كلمه داستان ادامه مي يابد و بعد از اين هم، در خيال خواننده... با اين تعريف، در داستان نو، نويسنده، مثل نويسنده كهنه نمي تواند در همان صفحه اول يا به محض ورود شخصيت به داستان، شروع كند به توضيح و توصيف شخصيت و بعد با خيال راحت داستان را ادامه درداستان دهد نو، از پس هر يا گره، هر حادثه گوشه اي ازشخصيت تجلي مي يابد يا تحولي در شخصيت رخ مي دهد. داستان نو، بسا اوقات، داستان تحول شخصيت است. يعني به جاي حادثه فيزيكي، به جاي زدوخوردو قتل و... حادثه اي در روند ذهني يك فرد رخ مي دهد و پس از نقطه اوج كه آن هم در ذهن شخص است، ديگر آن فرد، همان نيست كه ابتداي داستان بوده است. همان طور كه خواننده هم آن نيست كه در آغاز روايت بوده، چرا كه خواندن هر داستان خوب، يك تجربه يا يك حادثه است. داستان نو و موفق كشف وشهود و درك و تجلي شخصيت داستان را به خواننده هم منتقل مي سازد. به يك شرط: به شرط آن كه خواننده به آن دل و انديشه دهد. پانوشت - 1 برباد رفته نوشته مارگارت ميچل ترجمه حسن شهباز. نگاه 1371