Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760204-18513S1

Date of Document: 1997-04-24

تو را، من چشم در راهم... نامه اي به دكتر سيدمحمد خاتمي آن مرد آمد، آن مرد با اسب آمد، آن مرد در باران آمد... آقاي خاتمي، اين درس كلاس اول ابتدايي را سالها بود كه از ياد برده بودم. حال اينكه يادم هست در آن روز پاييزي، وقتي خانم معلممان آن را برايمان خواند، تصويرهايي رازآلود برجانم نشست كه گمان مي كردم تا آخر عمر همراهم خواهد ماند و نمي دانم چرا هميشه خيال مي كرده ام آن مردي كه در باران مي آمد بايد مهربان ترين، نجيبترين و دوست داشتني ترين مردها باشد و آمدنش رازآلود و آرام كننده و انتظار آمدنش نيز عذابي شيرين و هول انگيز. آن روزها پدرم در جبهه بود. يك بار در نامه اش نوشت مي خواهم پسرم خودش برايم نامه مادرم بنويسد گفت: سينا بنويس، پدرت توي جبهه روحيه اش تازه مي شود. من كه تازه درس آن مرد آمد را ياد گرفته بودم. گفتم: به شرطي مي نويسم كه هيچ كس آن را نخواند، حتي تو. و مادرم هم آن را نخواند و من كه هميشه خيال مي كردم بازگشتن پدرم از جبهه مثل آمدن آن مرد در باران برايش است، نامه نوشتم: پدرم هنوز كه هنوز است، آن نامه را توي كاغذ ماغذهايش نگه داشته من هم جواب آن نامه را كه پدرم امضا كرده است، بعد از سالها هنوز نگه داشته ام. از همان جا بود كه آن راز بين من و پدرم ابدي شد. من دوباره صداي پاي اسب آن مرد و صداي آرام شرشر باران را شنيده ام و تصوير مهربان او را كه به سوي ما مي آمده است، ديده ام. سالها بعد، من يك بار ديگر صداي پاي سنگين و آرام مردي را شنيدم كه بر آسفالت كوچه مان گام برمي داشت. آن راز قديمي باز همراه پاي آرام اين مرد در قلبم جوانه مي زد: خدايا، اين بار چه كسي؟ مي آمد گوش فرا دادم. صدا آشنا بود. پشت در خانه مان ايستاد و من قلبم به تپش افتاد. چه كسي بود كه در خانه ما را انتخاب كرده؟ بود باز همان انتظار كشنده و شيرين. كليد در قفل در چرخيد و من سرم گيج رفت. لاي در باز شد و من پدرم را ديدم كه بالباس بسيجي اش در آستانه در ايستاده بود. اين بارآن مرد پدرم بود كه از جبهه آمده بود. آقاي خاتمي اگر مي بينيد دارم دايره رازم را از محدوده خودم و پدرم بزرگتر به مي كنم، خاطر آن است كه شما هم خواهي نخواهي پايتان را درون اين دايره گذاشته ايد، بدون آنكه از من و پدرم و قلبهايمان اجازه گرفته باشيد. روزي دل به دريا زدم و به پدرم گفتم: پدر، آن نامه ام را يادت ؟ هست يادش بود. گفتم راز مشتركمان را؟ چي گفت: خب، بله گفتم: پدر، من باز انگار صداي پايي مي شنوم. گفت: صداي پا هميشه اما مي آد صداي پايي كه آدم با قلبش احساس كنه، فقطگاهي مي آد... گفتم: خب اين صدا را من با قلبم شنيدم. گفت: من هم شنيدم. صداي پاي يك سيدنجيب است. خوب كه گوش كني، صداي پاي مهندس موسوي را مي شناسي. يادت كه هست چقدر درباره اش برايت گفته بودم... جمعه 26 بهمن: جمعه بازار كتاب نوجوانان. گفتم: پدر! من و احسان يك غرفه گرفته ايم. هرچه كتاب اضافي كه خوانده اي، بده ببرم توي غرفه، برايت كتابهاي جديد بگيرم. اسم غرفه مان را هم گذاشته ايم غرفه مرد و باران. پدرم به روي خودش نياورد كه اسم غرفه مان به چه رازي اشاره مي كند. جمعه بازار كتاب خيلي شلوغ بود و من از آن همه شلوغي گيج شده بودم. اما گاهي كه به خودم مي آمدم آن صداي پا را مي شنيدم. پدرم /10 5ساعت بود كه آمد. گفت: ؟ چيه حواست به خودت نيست. پدرم سكوت كرد. شايد آن راز در سينه او نيز بازشكفته آمد مي شد توي غرفه ما وروي صندلي /11 نشست 5ساعت يكدفعه صداي پا اوج گرفت و من به روشني طنين صداي پاي آن مرد را و صداي شرشر باران را و صداي رويايي اسبي را كه مي آمد، شنيدم. پدرم گفت: چه ات شده؟ سينا گفتم: پدر، باز همان صداست. كه يكدفعه او را ديدم; سيد مهربان و خنداني را كه وارد جمعه بازار كتاب مي شد و به طرف ما آمد. پدرم گفت: دكتر خاتمي.. و بقيه اش را نتوانست ادامه بدهد. وقتي آمدي جلوي غرفه ما، من حتي نتوانستم سلام كنم. تو مي خنديدي، تو ساده ومهربان بودي و نجيب، و من بايد حرف مي زدم. بايد سئوالهايت كه ساده ترين سئوالهاي عالم بود، جواب مي دادم، بايد مي گفتم كه صداي آمدنت را از مدتها پيش، از كيلومترها دورتر اما شنيده ام حتي نتوانستم لبخندت را با لبخندي جواب بدهم. در دريايي از سكوت و خاموشي حيران بودم. وقتي رفتي تازه آن تصوير ابدي زنده شد. پدرم گفت: چرا چيزي نگفتي؟ پس گفتم: نتوانستم. گفت: كاش لااقل... و جمله اش را تمام نكرد. از آن روز ديگر پدرم هم مرتب آن صدا را مي شنود. راز مشترك ما حالا باز زنده شده است. آن رطوبت مرموز كه آن شب از چشم پدرم تراوش كرد و نامه غم انگيز مهندس موسوي او را گريانده بود از چشمهاي او گريخته است و به جاي آن برق مهرباني در چشمهايش لانه كرد، مي گويم: اگر كس ديگري بود، اصلا نوجوانها راتحويل نمي گرفت، چه برسد بيايد توي جمعه بازار كتابشان. آن هم همراه بچه هايش. پدرم مي گويد: تو نمي شناسي اش. من دكتر خاتمي را از نزديك مي شناسم. هميشه به همان سادگي است كه در جمعه بازار كتاب ديدي. حتي وقتي وزير بود هميشه در ميان مردم بدون بوده تشريفات و دنگ و فنگ. وقتي از وزارت ارشاد رفت حتي يك ماشين پيكان هم با خودش نبرد. وزير هم كه بود به آبدارچي و مستخدمها همان قدر احترام مي گذاشت كه به مديرها و معاونهاي خودش. مي گويم: حالا مرتب آن صدا توي گوشم است. مرتب تصوير يك مرد را مي بينيم كه توي باران مي آيد سمت ما. يك مرد كه صورتش نوراني است و يك عطر عجيبي را همراه خودش مي آورد. مي گويد: عطر اجدادش را عطر دارد محمد (ص ) و علي ( ع ) را. مي گويم: چقدر بايد چشم به راه؟ بود مي گويد: با ساعت رسمي، خيلي، خيلي زياد. اما با تپش قلبهايمان، آنقدر كه يك بار فشرده شود و باز شود. غروب جمعه است. كمي دلتنگم به آن دوست ناديده اي فكر مي كنم كه آن شب گريه پدرش را ديده بود. از خود مي پرسم يعني لبخند به لبهاي پدر او هم بازگشته است. بي دليل قلبم فشرده كسي مي شود در كوچه زمزمه مي كند: من از يادت نمي كاهم... تو را من چشم در راهم... سينا محسني از تهران - ساله 17