Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760201-18271S1

Date of Document: 1997-04-21

نظرگاه درباره داستان نو - بخش دوم هر داستاني را مي توان به دو شيوه كلي روايت كرد: يكي اول شخص، ديگري سوم شخص شهريار مندني پور در بخش پيشين، گفته آمد كه داستان نو به علتهايي، از الگوي قديمي داستان نويسي، سر بر تافته و همان گونه كه نگاه نويسنده به جهان و ماجراهاي جهان عوض شده، چگونگي روايت داستان هم عوض شده است. در روايت يك داستان دوجنبه وجود دارد- 1 چه گفته مي شود- 20 چگونه گفته مي شود. مسلم است كه پس از آن كه اين همه داستان گفته و نوشته شده، امروزه، چگونه گفتن اهميت بيشتري از سابق بيابد. البته، براي خواننده اي كه در عمرش فقط چند داستان خوانده، مسلما همان داستانهاي كلاسيك و قديمي و همان شيوه روايت مستعمل هم تازه و جذاب است. معمولا همين ها هم بيشتر در مقابل داستان نو جبهه مي گيرند و مخالفت مي كنند. اما خواننده اي كه صدها داستان و رمان خوانده، همراه نويسنده امروز، خواهان نگاهي تازه و نحوه تازه اي از روايت است. او هم از كليشه ها و تكرارها دلزده است، فقط ترك عادت، كم و بيش شايد سخت باشد، كه آن هم با نيروي نوجويي و اراده خطر كردن در كشفهاي تازه، برطرف خواهد شد. هر داستان، عناصري دارد كه در رابطه اي انداموار، كل داستان را مي سازند. از جمله اين عناصر، شخصيت و شخصيت پردازي، داستان داستان، فضا و زمان (جاي - گاه ) نثر، پيرنگ و.. است. در اين بخش به يكي از اين عناصر، يا به عبارت بهتر به يكي از سازه هاي شكل ( Form) داستان بسنده مي كنيم: دورزماني كنار آتش در غار، زماني زير كرسي و امروزه شايد در رستوران گرداني بر بام يك آسمانخراش، ماجراهايي نقل شده يا مي شوند. آن كه روايت مي كند و نحوه روايتش، نقشي اساسي در داستان دارد. هنگام خواندن داستان هم، نخستين سوالي كه مي توان داشت اين است كه داستان را چه كسي روايت؟ مي كند يا داستان چگونه روايت سواي مي شود اينها، پرسش هوشمندانه تري هم هست، كه: چرا داستان اين گونه روايت؟ مي شود به هرحال، هر داستاني را مي توان به دو شيوه كلي روايت كرد: يكي اول شخص، ديگري سوم شخص. وقتي راوي داستان من است، اين داستان به نظرگاه اول شخص بيان شده. وقتي سايه پنجره بر پرده ها پديدار شد ساعت بين هفت و هشت بود و آن گاه دوباره من در زمان بودم و صداي ساعت را مي شنيدم. ساعت پدر بزرگ بود و هنگامي كه پدرمان آن را به من مي داد گفت: كونتين، مقبره همه اميدها و آرزوها را به تو مي دهم... من دراز كشيده بودم و به آن گوش مي دادم.... ( ) 1 اين من كه داستان را براي ما روايت مي كند ممكن است شخصيت اصلي ماجرا، يكي از اشخاص فرعي، يا يك شاهد بي طرف باشد... نظرگاه ديگري كه براي روايت داستان به كار مي رود، نظرگاه سوم شخص است. يعني به جاي اين كه من در داستان حضور داشته باشد، ببيند و بگويد، راوي او ست و ازاو در داستان سخن مي گويد. در اين نظرگاه همه شخصيتهاي داستان، براي خواننده او يا سوم شخص هستند. در آثار كلاسيك، نوعي نظرگاه سوم شخص تجربه شده است كه به آن، نام داناي كل داده داناي شده كل در داستان، بر همه اسرار و بر ضمير پنهان همه اشخاص داستان مسلط است. همه چيزرا مي داند. شخصيتهاي ساكن در شهري را وا مي نهد و با شروع يك فصل تازه، به راحتي به شهري ديگر مي رود و از اشخاص ديگر سخن مي گويد. هرگاه اراده كند ذهن اشخاص را بيان مي كند. هرجا لازم ببيند وارد داستان مي شود و توضيح مي دهد. داوري سخن پردازي مي كند، مي كند، حتي پند مي دهد و خلاصه چون قادري همه چيزدان بر فراز داستان حضور دارد. اين نظرگاه، در داستان نويسي نو، منسوخ شده است. خواننده آگاه، يا خواننده اي كه دوست مي داردهوش خود را به كار اندازد، نمي پسندد كه دم به دم نويسنده روايت كنش و واكنش اشخاص داستان و گفتگوهاي آنها را قطع كند و همه چيز را شرح دهد. داستان نو، فعال بودن ذهن خواننده را مي طلبد. در داستان نو، نويسنده به خود جرات اين جسارت را نمي دهد كه با توضيح دادن صحنه ها، به شعور خواننده توهين كند. داستان نو، مشاركت خواننده را مي خواهد. چنان رفتار مي كند كه خواننده انگار شاهد يك فيلم است. استنباط اين كه فلان شخصيت داستان انسان نيكي است يا رذل، كشف اين كه در پشت حرف فلان شخصيت چه منظوري نهفته است، يا اين كه عملش از چه احساس و انديشه و نقشه اي سرزده، بسا اوقات با خواننده است. به نمونه اي از يك رفتار داناي كل گونه با زبان در داستان توجه فرماييد: روزها گذشت، كريستف از اين كشاكش بيرون آمد، اما از زندگي تهي گشته. با اينهمه همچنان سرپا بود، بيرون مي رفت، راه پيمايي مي كرد. خوشا به حال كساني كه در دوره هاي محاق زندگيشان خون و نژادي نيرومند نگهدار آنها است! پاهاي پدر و پدر بزرگ پيكر پسر را كه نزديك بود از پاي درآيد حمل مي كرد; زور نياكان قوي پنجه روح شكسته را همچون سواري مرده كه اسب با خود مي بردش از جا بلند مي كرد... ( ) 2 چنانچه متوجه شده ايد، نويسنده پس از گزارش كردار شخصيت داستان كه: بيرون مي رفت و راه پيمايي مي كرد، خودش وارد داستان مي شود و درباره كساني كه خون و نژاد نيرومند دارند قلم فرسايي مي كند. امروزه اين گونه انشاهاي قشنگ در رمانهاي مدرن جايي ندارند. شايد، خواننده اي كه كم كتاب خوانده و تجربه هاي گوناگوني كه در نثر شده، كمتر ديده، از اين گونه لفاظي ها - چون برايش تازه اند - لذت ببرد و گمان كند كه ادبيات امروزه يعني همين. متن به ظاهر هم زيباست. كلمات پرطمطراق و مفخم هستند، اما از اين كارها، در گذشته و بخصوص در دوره رمانتيكها، آن قدر شده كه اين انشانويسي ها، تكرار مكررات هستند. از همه مهمتر داستان نويس امروزين هرگز به خود اجازه نمي دهد كه خود را بر چنان مسند بلند بالايي قرار دهد كه شخصيتهاي داستاني، چون آدم كوچولوها زير نگاهش باشند و در نتيجه هم، خواننده... نويسنده امروزين آن قدر براي خواننده احترام قائل هست كه او را تامسند خود بالا بكشد و مثل كودكي كه بايد همه چيز را براي وي شرح داد با او برخورد نكند. و سرانجام، شناخت و نيتي كه نويسنده از نثر دارد، به او اجازه چنين رفتار مقتدرانه و خودبزرگ بيني را با كلام و در نتيجه با شخصيتها كه كلام هستند، نمي دهد. معمولا در داستان نويسي امروز، در نظرگاه شخص، نويسنده خود رابه يكي از افراد داستان محدود مي كند (نظرگاه سوم شخص محدود ). نويسنده، طوري رفتار مي كند كه انگار دانايي او در حد دانايي همين شخص است. اگر ديگري براي اين شخص توطئه مي چيند، اگر به او دروغي گفته مي شود، و اگر او اشتباهي مي كند، نويسنده هم مثل او، از آن توطئه و دروغ و اشتباه، خود را بي خبر نشان مي دهد تا اين كه سير ماجراها، آنها را فاش كنند. بدين ترتيب انگار دوربيني كه ماجراهاي داستان را ضبط مي كند، بر روي شانه يك شخص نهاده نه شده مانند نظرگاه داناي كل بر فراز سر همه شخصيتها; كه حتي ذهن و افكار پنهاني همه آنها را هم ضبط كند.. حاصل نظرگاه سوم شخص محدود، ساختي دراماتيك تر، كشش و جذابيت بيشتر و مشاركت و فعاليت هوش خواننده در داستان است. علاوه بر اينها، اين گونه شكل پردازي، بر آيند فلسفه ادبيات امروز است كه از مجال اين مقال خارج است. پانوشت: ـ 1خشم و هياهو نوشته ويليام فاكنر ترجمه صالح حسيني. نيلوفر چاپ دوم 1371 ـ 2ژان كريستف نوشته رومن رولان ترجمه م. ا. به آذين. نيل 1347 2 ج