Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760130-18151S1

Date of Document: 1997-04-19

پيامي به وسعت تاريخ ابراهيم در كشاكش يك انتخاب (بخش آخر ) از: زنده ياد دكتر شريعتي -از كجا معلوم كه ضميرتو در اختصاصا اضافه اسماعيلت، به من برگردد و در اين خطاب، مخاطب من از؟ باشم كجا كه دراينجا، خطاب، خطاب عام؟ نيست كه مجازا به صورت خطاب خاص ادا شده؟ است چنانكه درعلم معاني و بيان داريم و چندين مورد درآيات و روايات و اشعار شعرا مي توان شاهدآورد. -از كجا معلوم كه اساسا مراد از لفظ اسماعيل، همين اسماعيل، پسر من؟ باشد محتمل است كنايه از معناي ديگري بوده باشد، مصداق ديگري بوده باشد، كلمه اسماعيل، يحتمل، اسم معنايي بوده باشد يا صفتي، لفظ مشتقي، و مستبعد نيست كه بمعناي لغوي آن آمده باشد و در اين عبارت علميت نداشته باشد...؟ -از كجا معلوم كه در اضافه ذبح كلمه اسماعيل، اسماعيل، مضاف اليه نباشد كه بجاي مضاف نشسته باشد و مضاف به قرينه عقلي حذف شده باشد، و اين قاعده در لسان عربرايج است و در كلام الهي هم آمده است از قبيل: سال القريه، يعني: سال اهل القريه. و اينجا مراداز ذبح اسماعيل، ذبح علاقه اسماعيل باشد. -برفرض ردهمه اين احتمالات عديده، يعني در حالي كه كليه اين معاني محتمله را محال فرض كنيم و مقول قول خداوند را همان معني كه از ظاهر الفاظ، در وهله اول متبا در به ذهن سامع مي شود تلقي نماييم و هيچكدام از آن معاني ممكنه را براي هيچيك از آن الفاظ قائل نباشيم، از كجا معلوم كه زمان اجراء حكم و انشاء امر باري تعالي همين الساعه ؟ باشد در نص اين حكم، زمان عمل به آن معين و مقيد نشده است و اين اصل عقلي بديهي است كه آنچه را شرع تعيين نكرده و در وحي، منصوص نيست، به تعيين عقل تفويض كرده و بر مكلف است كه آن را بنابه مقتضيات و مصالح و شرايط زمان و مكان و امكانات و اسباب و لوازم موجود، اختيار نمايد! چنانكه در كتاب، حكم جهاد آمده است، اما شكل جهاد را افراد برحسب اوضاع و احوال و متقضيات عقل معين مي نمايند، و يا در سنت، امر به طلب علم شده است و بر هر مومني طلب علم فريضه است و هركسي مامور به آن، اما هيچكس مقيد نيست كه بلافاصله بعد از آنكه مكلف به اين تكليف واجب شد، به طلب علم اقدام نمايد، و اگر در دقايق آخر عمر هم كه در بستر مرگ، نيمه جان افتاده است، قيام به اين واجب نمود، از جانب او، اطاعت امر شده، مثل همين حكم حج كه چون حاجي را در زندگي مقيد ميكند، مي گذارند براي وقتي كه ديگر زندگي شان را آزادانه كرده باشند و اشكالي هم شرعا ندارد چون اين ديني است كه بايد از گردنت بيندازي و هر وقت انداختي، انداختي، چون اين مومن در مورد حج چنين مي پندارد كه در قيامت مسئول است نه در دنيا، و احكام شرع براي كسب ثواب و پاداش پس از مرگ است، نه تحصيل كمال و آموزش و پرورش فكر و احساس در زندگي پيش از مرگ. از كجا معلوم كه اساسا اين فعل امر اسماعيل را ذبح كن! - از نظر علم اصول -امرانشائي؟ باشد بلكه، به احتمال قوي و بل اقوي و ظن متاخم به يقين، سزاوار است كه يك امر ارشادي بوده باشد، به اين معني كه مثل آيه آتواالزكاه نيست كه مردم موظف شوند به اينكه بلافاصله آن را به اهلش بپردازند زيرا امر مولوي است، يعني مثل امر مولي است بر عبدش كه انشاء - يعني انجام و ايجاد - ش برده اش واجب است و فوري هم بايد اطاعت امر كند، بلكه مثل آيه و تدلوابهاالي الحكام است كه باري تعالي خواسته است ما را به اين امر ارشاد كند كه خوردن مال يتيمان به وسيله حكام در نظر حضرت حق يك فعل قبيح است، لذا، امر در اين آيه، ارشادي است و امر ارشادي امري است كه اگر شارع هم نمي گفت باز به حكم عقل لازم بود و به عبارت ديگر امرارشادي امري است كه شارع به وسيله آن انسان را به حكم عقل متوجه مي سازد. بناء علي هذا، اگر ديگر احتمالات و تفسيرات و تاويلات راهم نفي كنيم، قدر متيقن اين هست كه مراد حضرت باري تعالي، از اين حكم بيان اين نكته است كه: اصولا در مقام بندگي و طاعت الهي، علاقه به فرزند هيچ است و معني محصل آن اين حقيقت كليه كه: در برابر حق بايد تفويض مطلق و تسليم كامل بوده و از همه چيز گذشت و عزيزترين علائق زندگي نبايد مانع اتصال به حق و وسيله اشتغال از حق گردد، و چون علاقه شديد به اولاد، بنده را به خود مشغول و از ذكر خدا باز مي دارد، و اسماعيل مورد علاقه شديد ابراهيم واقع شده، درلسان وحي، با كلمه ذبح كن از آن، نهي شده و مراداز اين نهي هم، نهي ارشادي است يعني توجه دادن ابراهيم است به اين مطلب كه علاقه شديد توبه اسماعيل مانع از آن مي شود كه روح و قلبت را تماما به عشق حق تفويض كني و از محبت غير او بپردازي كه - چنانكه در جاي خود ثابت شد - مراد از ذبح اسماعيل، ذبح علاقه اسماعيل مي باشد و اين همان معنايي است كه به صورت خبري، در آيه انمااموالكم و اولادكم فتنه آمده است. - از همه اين وجوه عقلي و شرعي و استناد به آيات و روايات و استدلال به موازين علم كلام و اصول و استشهاد به شواهد عقلي و نقلي... گذشته، با موازيني كه ما در دست داريم، اساسا اين عمل، خلاف شرع مبين است! پس، هرگز امر به معصيت و فعل حرام رانمي توان به ذات باري تعالي اسناد داد. آري توجيه! يافتن راه گريز هنگاميكه مسئوليت سخت مي شود و با آنچه آدم دلش مي خواهد ناسازگار. اما وقتي كه حقيقت، در كنار زندگي قرار مي گيرد، خيلي ها حق طلباند، حق را مي شودبا انجام امور خيريه، در كنار كسب و كار وگيرودار بازار و زندگي خوب و خوش و بي دغدغه و بي دردسر، راضي كرد. و وقتي حقيقت در مسيرزندگي قرار بگيرد، و خود مايه دست مي شود وسرمايه كار، و آب و نان آور، و در نتيجه: حرفه، حرفه اي رسمي و جواز كاسبي، آب مي بخشدو نان، نام مي دهد و عنوان آنگاه، همه، هم حق پرست مي شوند و مومن متعصب، و هم در آرزوي آنند كه در اين راه منشاء خدماتي شوند وصاحب اثراتي. اما، وقتي حق در برابر زندگي قرار مي گيرد و حق پرستي اسباب زحمت مي شود و دردسر و ضرر و خطر... و مسئوليتي بردوش مي نهد كه سخت سنگين است و راه سربالايي و سنگلاخ، و با پرتگاههاي سقوط و كمينگاههاي حراميان بسيار، و هوا طوفاني و شب سياه و هول انگيز و همراهان كم و در هر قدم كمتر و بالاخره تنها! و دل كندن از هرچه تو را به ماندن در ته دره مي خواند و همساز شدن با قوم و قبيله كه با شب خو كرده اند و در دره قرار گرفته اند و همه با هم كنار آمده اند، پيام حق مي گويدت كه دل از اسماعيل نام و نان و جان و عشقت بركن و برو، وسوسه دل مي گويدت: بمان، نگه دار، بساز. در اينجا، آخرين غريب انساني كه هم آگاه است و هم مسئول، توجيه است: يافتن راهي كه بتواند نگه دارد و بماند، اما وجدانش را هم بگونه اي تخدير كند، صداي سرزنش را در خود، خفه كند، دين را بگونه اي تحريف كند كه با دنيا بخورد، راهي كه چون ديگران، اسماعيلش را هم حفظ كند، ولي چون ديگران، متهم به كفر حق و عصيان برخدا و خيانت به خلق نشود. شراب بنوشد، اما به قصد شربت، به نيت دوا! توجيه يعني وجهه حق دادن به ناحق. تو اسمش را هرچه مي خواهي بگذار: توجيه فقهي، شرعي، عرفي، اخلاقي، علمي، اجتماعي، روانشناسي، جامعه شناسي، ديالكتيكي، روشنفكري... اما، در حج، و آن هم در سرگذشت ابراهيم بزرگ، آن هم ابراهيم، پير پيروز از همه آزمايش ها، در صداقت و تقوي و علم و عمل و رنج و جهاد و حق پرستي مطلق! خدا اسمش را توجيه ابليس گذاشته است. يكي از همين از كجا معلوم هاي گريبانگير معلوم، عقل نيرومند و صداقت زلال واستوار ابراهيم هم مي شود: اين پيام را من در خواب شنيدم، از كجامعلوم كه...! ابليس در دلش مهرفرزند را بر ميافروزد ودر عقلش، دليل منطقي مي دمد. اين بار اول، جمره اولي، رمي كن! از انجام فرمان خودداري مي كند و اسماعيلش را نگاه مي دارد، - ابراهيم، اسماعيلت را ذبح كن! اين بار، پيام صريح تر، قاطع تر! جنگ در درون ابراهيم غوغا مي كند. قهرمان بزرگ تاريخ بيچاره اي است دستخوش پريشاني، ترديد، ترس، ضعف، پرچمدار رسالت عظيم توحيد، بازيچه ؟ ابليس! در كشاكش ميان خدا و ابليس، خردشده است ودرد، آتش در استخوانش افكنده است. وجود بشري، تضاد در عمق وجود آدمي، عقل و عشق، شعور و وجدان، زندگي و ايمان! خود و خدا! بشر، اين حلقه واسطه ميان حيوان و انسان، طبيعت و خدا، غريزه و خودآگاهي، زمين وآسمان، دنيا و آخرت، خودخواهي و واقعيت خداخواهي، و حقيقت، لذت و فضيلت، ماندن ورفتن، شهود و غيبت، بودن و شدن، اسارت ونجات، رهائي و مسئوليت، خودگرائي وخداگرائي، شرك و براي توحيد، من وبراي ما... و آنكه بالاخره، هست وآنكه بايد باشد. روز دوم است، سنگيني مسئوليت، برجاذبه ميل بيشتر از روز پيش مي چربد. اسماعيل در خطر افتاده است و نگهداريش دشوارتر. ابليس، هوشياري و منطق و مهارت بيشتري در فريب ابراهيم بايد به كار زند. از آن ميوه ممنوع كه به خوردآدم داد! ابراهيم: انسان، اين جمع ضدين، جبهه نبرد نور و ظلمت، اهورا و اهريمن، اين ساخته لجن لجن وروح، بدبو وروح خداوند، اين نفس! فالمهما فجورها و تقويها! وتو، يك ترديد، يك نوسان، يك انتخاب، همين! پيوند را ياپيام؟ را - اي رسول خداوند! اي مسئول! اي پيام آور مردم! تو مي خواهي پدر اسماعيلت؟ بماني - اما... اسماعيلم را ذبح؟ كنم با دستهاي؟ خويش - آري! آري، در برابر بايد حق، از اسماعيل مسئوليت گذشت، عقيده، از مسئوليت عاطفه برتراست. -؟ دعوت پيام يا؟ لذت پدر ابليس در دلش مهر فرزند را برمي افروزد و در عقلش دليل منطقي مي دمد، -اما.. من اين پيام را در خواب شنيدم، از كجا معلوم كه...؟ اين بار دوم، جمره وسطي، رمي كن! از انجام فرمان خودداري مي كند و اسماعيل را نگه مي دارد. ابراهيم! اسماعيلت را ذبح كن! ... همچون شير مجروحي مي غرد، به درد و خشم، برخود مي پيچد، مي ترسد، از پدر بودن خويش بيمناك مي شود، برق آسا برمي جهد و كارد را چنگ مي زندو بر سر قرباني اش، كه همچنان رام و نمي جنبد خاموش، دوباره هجوم مي آورد، كه ناگهان، گوسفندي! و پيامي كه: اي ابراهيم! خداوند از ذبح اسماعيل درگذشته است، اين گوسفند را فرستاده است تا به جاي او ذبح كني، تو فرمان را انجام دادي! ... و اكنون، تو اي كه به مني رسيده اي، ابراهيم وار، بايد قرباني ات را آورده باشي، بايد از هم آغاز، اسماعيلت را براي ذبح در مني انتخاب كرده باشي! اسماعيل تو؟ كيست؟ چيست نيازي نيست كه كسي بداند، بايد خود بداني و خدا، اسماعيل تو ممكن است فرزندت نباشد، تنها پسرت نباشد، زنت، شويت، شغلت، شهرتت، شهوتت، قدرتت، موقعيتت، مقامت... من نمي دانم، هرچه در چشم تو، جاي اسماعيل را در چشم ابراهيم دارد، هرچه تو را، در انجام مسئوليت، در كار براي حقيقت، سد شده است، بند آزاديت شده است، پيوند لذتي شده است كه تو را به ماندن با خويش همچون مي خواند، غل جامعه به زمين استوارت بسته است نمي گذاردت بروي، همان كه با ابليس همداستان مي شود تا نگهش داري. همان كه گوشت را، در برابر پيام حق، كرمي كند و فهمت را تا رودلت را چركين، همان كه برايت عصيان در برابر فرمان ايمان و فراراز زير بار مسئوليت سنگين و دشوار را توجيه مي كند، هرچه و هر كه تو را نگه مي دارد، تانگهش داري...! اينها، نشاني هاي اسماعيل است، تو خود او را در زندگيت بجوي و بردار و اكنون كه آهنگ خدا كرده اي، در مني ذبح كن! گوسفند را از هم آغاز تو خود انتخاب مكن، بگذار خدا انتخاب نمايد، و آن را، بجاي ذبح اسماعيلت، به تو ارزاني كند، اينچنين است كه ذبح گوسفند به عنوان را، قرباني، از تو مي پذيرد، ذبح گوسفند، بجاي قرباني اسماعيل، است، ذبح گوسفند به عنوان گوسفند، قصابي!