Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760128-18078S1

Date of Document: 1997-04-17

ابراهيم در كشاكش يك انتخاب به مناسبت عيد سعيد قربان از: زنده ياد دكتر علي شريعتي پس از رمي آخرين بت بي درنگ قرباني كن! ... و اكنون درمني يي، واسماعيلت ابراهيمي، را به قربانگاه آورده اي، اسماعيل تو؟ كيست ؟ چيست ؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت موقعيتت،؟ پولت؟ باغت؟ خانه ات؟ اتومبيلت ؟ خانواده ات؟ معشوقت؟ علمت؟ هنرت؟ درجه ات؟ روحانيتت؟ نامت؟ لباست ؟ نشانت؟ جوانيت؟ جانت زيبائي ات...؟ من چه؟ مي دانم اين را تو خودمي داني، تو خود آن را، او را -هر چه هست و هر كه هست -بايد به مني آوري و براي قرباني، انتخاب كني، من فقط مي توانم نشانيهايش را به تو بدهم: آنچه تو را، در راه ضعيف ايمان، مي كند، آنچه تو را دررفتن، به ماندن مي خواند، آنچه تو را، در راه مسئوليت به ترديد مي افكند، آنچه تورا به خود بسته است و نگه داشته است، آنچه دلبستگي اش نمي گذارد تاپيام را تا بشنوي، حقيقت را اعتراف آنچه كني، تو را به فرار مي خواند، آنچه تو را به توجيه و تاويل هاي مصلحت جويانه مي كشاند، و عشق به او، كور و كرت مي كند ابراهيمي يي وضعف اسماعيلي ات، تو را بازيچه ابليس مي سازد. در قله بلند شرفي و سراپا فخر و فضيلت، در زندگي ات تنها يك چيز هست كه براي به دست آوردنش، از بلندي فرود مي آيي، براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است، اسماعيل تو ممكن است يك شخص يا باشد، يك شي ء، يا يك يك حالت، وضع، و حتي، يك نقطه ضعف! اما اسماعيل ابراهيم، پسرش بود! سالخورده مردي در پايان پس عمر، از يك قرن زندگي پركشاكش و پر از حركت، همه آوارگي و جنگ و جهاد و تلاش و درگيري با جهل قوم و جور نمرود و تعصب متوليان بت پرستي و خرافه هاي ستاره پرستي و شكنجه زندگي. جواني آزاده و روشن و عصياني در خانه پدري متعصب و بت پرست و بل، بت تراش! ودر خانه اش زني نازا، متعصب، اشرافي: سارا و اكنون، در زيربار سنگين رسالت توحيد، در نظام جور وجهل شرك، و تحمل يك قرن شكنجه مسئوليت روشنگري و آزادي، درعصر ظلمت و با قوم خو كرده با ظلم، پير شده است. و تنها، و در اوج قله بلند نبوت، باز يك بشر مانده است و در پايان رسالت عظيم خدايي اش، يك بنده خدا دوست دارد پسري داشته باشد. اما زنش نازا است و پيري خودش، از صد گذشته، آرزومندي كه ديگر اميدوار نيست، حسرت و ياس جانش را مي خورد، بر خدا، پيري و نااميدي و تنهايي ورنج اين رسول امين و بنده وفادارش، كه عمر را همه در كار او به پايان آورده است، رحمت مي آورد و از كنيز سارا - زني سياه پوست كه حتي ازبي فخري.. حسد هوو را نيز بر نمي انگيزد - به او يك فرزند مي بخشد، آن هم يك پسر! اسماعيل، اسماعيل، براي ابراهيم، تنهايك پسر، براي پدر، نبود، پايان يك عمر انتظار بود، پاداش يك قرن رنج، ثمره يك زندگي پرماجرا، تنها پسر جوان يك پدر پير، و نويدي عزيز، پس از نوميدي تلخ، براي ابراهيم اسماعيل اسماعيل بود، تو، شايدخودت باشي، شايد خانواده اي يا باشد، شغلت، ثروتت، حيثيتت... چه؟ مي دانم براي ابراهيم، پسرش بود، آن هم چنان پسري، براي چنان پدري! اكنون، در برابر چشمان پدر -چشماني كه در زير ابروان سپيدي كه بر آن افتاده، ازشادي، برق مي زند - مي رويد و درزير باران نوازش و آفتاب عشق پدري كه جانش به تن او بسته است، مي بالد و پدر، چون باغباني كه در كوير پهناور و سوخته حياتش، چشم به تنها نونهال خرم و جوانش دوخته است، گويي روييدن او را، مي بيند و نوازش عشق را و گرماي اميد را در عمق جانش حس مي كند. در عمر دراز ابراهيم، كه همه در سختي و خطر گذشته، اين روزها، روزهاي پايان زندگي -كه، به گفته ژيد، هر لحظه اش را بايد به لذت نوشيد - بالذت داشتن اسماعيل مي گذرد، پسري كه پدر، آمدنش را صدسال انتظار كشيده است، و هنگامي آمده است كه انتظارش پدر، را نداشته است! اسماعيل، اكنون نهالي برومندشده است، جواني جان ابراهيم، تنها ثمر زندگي ابراهيم، تمامي عشق و اميد و لذت پيوند ابراهيم! ابراهيم! به دو دست كارد خويش، بر حلقوم اسماعيل بنه و بكش! مگر مي توان با كلمات، وحشت اين پدر را در ضربه آن پيام وصف؟ كرد اگر مي بوديم و مي ديديم، احساس نمي كرديم، اندازه درد در خيال نمي گنجد! ابراهيم، بنده خاضع خداو انسان عاصي تاريخ بشر، براي نخستين بار در عمر طولاني اش، از وحشت مي لرزد، قهرمان پولادين رسالت ذوب مي شود، بت شكن عظيم تاريخ، درهم مي شكند: از تصور پيام، وحشت مي كند، اما، فرمان فرمان خداوند است. جنگ! بزرگترين جنگ، جنگ درخويش، جهاد اكبر! فاتح عظيم ترين نبرد تاريخ، اكنون مغلوب، ضعيف، ترسيده، آشفته و بيچاره! جنگ، جنگ ميان خدا و در اسماعيل، ابراهيم. دشواري انتخاب! كدامين را انتخاب ابراهيم؟ مي كني! خدا را ياخود سود؟ را راياارزش پيوند؟ را را يارهائي؟ را مصلحت را ياحقيقت ماندن؟ را را يارفتن خوشبختي؟ را را يا كمال لذت؟ را را زندگي؟ يامسئوليت را براي زندگي را يازندگي براي علاقه؟ هدف را و آرامش را ياعقيده و غريزه؟ جهادرا را يا شعور عاطفه؟ را را ياايمان پدري؟ را را يا پيامبري پيوند؟ را را ياپيام؟ را و... اسماعيلت بالاخره، را ياخدايت؟ را انتخاب كن! ابراهيم. در پايان يك قرن رسالت خدايي در ميان خلق، يك عمر نبوت توحيد وامامت مردم و جهاد عليه شرك و بناي توحيد و شكستن بت و نابودي جهل و كوبيدن غرور و مرگ جور، و از همه جبهه ها پيروز بر آمدن واز همه مسئوليت ها موفق بيرون آمدن و هيچ جا، به خاطر خود درنگ نكردن و از راه، گامي، در پي خويش، كج نشدن و از هر انساني، خدايي تر شدن و امت توحيد را پي ريختن وامامت انسان را پيش بردن و همه جا و هميشه، خوب امتحان دادن... مغرور نشوي، نياسايي، نپنداري كه قهرماني، بي شكستي، پيروزي هاي بي ضعفي، صدسال جهادنفريبندت، خود رامعصوم نبيني، از خطر سقوط از مصون نشماري، وسوسه ديو بركنار نداني، دربرابر دستهاي ناپيدايي كه هماره انسان بودن را نشانه مي گيرند، خود راروئين تن احساس نكني، روزنه چشمانت، راه نفوذ تيرهاي سهمگين است، نپنداري كه رستم را پير كرده اي و زمينگير، سيمرغ افسانه اي، تو را از تو بهتر مي شناسد، مي داند كه هنوز هم آسيبپذيري، نفوذپذيري، سراپايت را در لباسي پولادين گرفته اي و مي پنداري كه رويين تني، تو نمي داني و او مي داند كه هنوز هم روزنه اي هست كه به درون آيد، تو را به تير زند، مجروحت كند و مسموم، از همانجا كه هنوز چشم در جهان داري، ميزندت، كورت مي كند، جهان را اي رويين تن از همان جا كه با جهان پيوندداري، از همان رشته كه بدنيا بسته اي، از همان روزنه كه به دنيا در مي نگري، چشمت سياه مي نمايد، اي قهرمان ـ كه ايستاده اي و رجز مي خواني -! سرنگونت مي كند، به خاك و خونت مي كشد، سيمرغ، با رستم دستان، همدست است، در سقوط تو، همداستان است. اي ابراهيم! قهرمان پيروزپرشكوه ترين نبرد تاريخ! اي رويين تن، پولادين روح، اي رسول اولي العزم، مپندار كه در پايان يك قرن رسالت خدائي به پايان رسيده اي! ميان انسان و خدافاصله اي خدا نيست، به آدمي از شاهرگ گردنش نزديك تر است، اما، راه انسان تا خدا، به فاصله ابديت است، لايتناهي است! چه؟ پنداشته اي تو در رسالت، به بلندترين قله كمال رسيده اي، اما دربندگي هنوز ناقصي، اي خليل خدا! اي بنيانگذار توحيد در اي گشاينده زمين، راه موسي و عيسي و محمد! اي مظهر شكوه وعزت و كمال آدمي! ابراهيم شده اي، امابنده شدن، دشوارتر است! بايدآزاد مطلق آزادي شوي، مطلق شوي! رجزمخوان، كه آدمي دراوج نيز، هماره در خطرسقوط است، و سقوط آنكه بيشتر صعود كرده است، خطرناكتر، فاجعه تر! اسماعيلت را بكش! با دست هاي خويش بكش! فرزند دلبندت را، ميوه دلت را، پاره جگرت را، نورچشمت را، ثمره عمرت را، همه پيوندت را، لذتت را، بهانه بودنت را، تمامي آنچه تو را به زندگي بسته است، در اين دنيا نگهداشته است، معني بودن و زيستن و ماندنت را، پسرت نه، را، اسماعيلت را، همچون يك گوسفند قرباني، خود بگير، به خاك بنشان، دست و پايش را در زير دست و پايت بفشار تا دست و پا نزند، موي سرش را به چنگ بگير و سرش را محكم نگه دار، به زمين فشارده، به عقب خم كن تا شاهرگش بيرون زند و با لبه پولادين تيغ بازي نكند. پوست گردنش جمع نشود و قرباني را زحمت ندهد! شاهرگش را قطع كن، در زيرپايت نگهش دار تا احساس كني كه ديگر نمي تپد، آنگاه از روي تن سرد قربانيت برخيز، بايست، اي تسليم بنده حق، خداوند! اين است آنچه حقيقت از تومي خواهد. اين پيام است دعوت ايمان، رسالت اين مسئوليت تو است، اي انسان مسئول! اي پدر اسماعيل! اكنون ابراهيم است كه در پايان راه دراز رسالت، بر سر يك دو راهي رسيده است. سراپاي وجودش فرياد مي كشد: اسماعيل! وحق بر سرش مي كوبد: ذبح! بايد انتخاب كند! حقيقت ومنفعت، با هم، در او مي جنگند، منفعتي كه با جانش بسته است و حقيقتي كه با ايمانش! اگر حقيقت، مرگ خودش راخواسته بود، آسان بود، ابراهيم سالها است كه در راه حق، ازجان گذشته است و همين او رامطمئن كرده بود كه: بنده آزاد حق شده است و اين نيز، براي ابراهيم، يك خودخواهي است، يك ضعف! آنچه براي روح هاي زيبا وانسان هاي خوب، خوب است وزيبا، براي ابراهيم - روح خدايي و انسان متعالي - زشت است و بد نسبيت اخلاق را در مكتبابراهيم ببين كه چگونه و تا به؟ كجا! اي ازجان گذشته، از اسماعيل بگذر! ترديد، چه جانكاه! چه خطرناك! و در توجيه نتيجه!، هنگامي كه آدمي، ايمانش مي خواند و دلش نمي خواهد! مسئوليت او را به دل بركندن آنچه از دل، به آساني كنده نمي شود، فرا مي خواند، واو راه گريز مي جويد: و بدتر ازتوجيه هاي توجيه هاي غلط، درست! يعني تكيه كردن بر يك حقيقت، براي پامال كردن حقيقت ديگر! و چه فاجعه اي است به كه باطل، دستي عقل را شمشير مي گيرد و به دستي شرع را، سپر! در اينجا است كه قرآن هم پرچم شرك مي شود و علي هم خلع سلاح مي گردد! وامت عاقبت حسين، يزيدمي يابد! توجيه! و بدترين نوعش: توجيه عقلي! و فاجعه سازترينش: توجيه شرعي! گريز ازمسئوليت! -اسماعيلت را ذبح كن! -از كجا معلوم كه در اين عبارت، همان مفهوم اراده شده باشد كه ما؟ مي فهميم - از كجا معلوم كه مراد از كلمه ذبح، معني لغوي آن باشد و مجازا استعمال نشده چنانكه؟ است گفته مي شود مثلا: نفس را بكش، كه مراد اين است كه از وسوسه نفس پرهيزكن، يابنده نفس مباش، يا در كلام معصوم: موتوا، قبل ان تموتوا (بميريدقبل از آن كه بميريد ) موت، در دومي به معناي حقيقي و در بمعني اولي، مجازي آن مراد است ومرگي است ارادي يعني خود رابميرانيد، و بديهي است كه مقصود اين است كه: خود پرستي را از خود دور كنيد، پس ثابت شد كه در اين بيان موت، به معناي موت نيست. ادامه دارد