Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760125-17790S1

Date of Document: 1997-04-14

شهرزادان بي شهريار آشنايي با داستان نو (بخش اول ) به نظر مي آيد داستان نو خواننده سهل انگار و سرگرمي طلب رااز خود مي راند شهريار مندني پور بعضي از ما، آن قدر اعتماد به نفس داريم كه هرچه را كه نفهميم مهمل، بد و چرند اين مي پنداريم بخت خوابي يا شايد هم بخت ياري، انديشه ما را از درگير شدن، تشويش خلاف آمد عادت و مصرف نيروي ذهني، آسوده مي كند. يعني رهايي از همه آن چه داستان نو مي طلبد. اما، داستان امروزين، نه فقط به اين دليل، كه بعضي وقتها به علت بي سرو بي زباني خودش با بي مهري خوانندگاني كهنه كار هم روبرو داستان مي شود نو، از آن رو كه از واقعيت آشناي روزمره، آشنازدايي (familarization de) مي كند و براي شناخت و كشف مجدد آن، آن را غريب مي گرداند. و هم از آن رو كه عناصر و سازه هاي داستان را به شيوه هاي كهنه و عادت شده به كار و بار نمي گيرد; و اساسي تر از اينها، به سبب آن كه نويسنده در رويه اش، عمدا غايب شده، نفوذناپذير به نظر مي آيد. داستان نو، به علتهاي برشمرده شده و علتهاي خواننده ديگر، سهل انگار و راحت الحلقوم خواه، خواننده سرگرمي طلب، خواننده اي كه از خواندن داستان فراغت و فراموشي مي طلبد و خواننده اي را كه به آساني عادتها و آشنايي هايش را وانمي نهد، از خود مي راند. مي توان اينها را عيب داستان نو دانست و خود را به قصه ها، روايتها و داستانهاي كهنه و داستانهايي كه هنوز به شيوه هاي قديم نوشته مي شوند، دل خوش داشت، اما اگر ويژگي هايي كه براي داستان نو گفته آمد، واقعا عيب نباشند و حسن باشند؟ چه در اين متن، تلاش مي كنيم كه نحوه روبرو شدن با دقمصه داستان نو، انتظارهايي كه از آن مي توان داشت، زيباشناسي و زيبا سازه داستان نو، توقع داستان نو از خواننده و يا عناصر و سپس نحوه معناگيري از داستان نو را معرفي كنيم. هرگاه يك حالت متعادل آشفته شود. با اعمال و گفتار آدمها، ميزان بودن و استقرار و آرامش آن حالت به هم بخورد و پس از چندي دوباره حالت متعادل ديگري، متفاوت با نخستين حالت و در سطح ديگري تشكيل شود، يك داستان به وجود آمده است. اين تعريف نسبتا تازه از داستان، در نهايت تفاوتي با الگوي قديمي وكلاسيك داستان ندارد. بسياري از قصه ها و داستانهايي كه خوانده ايم، الگويي نظير منحني ذيل دارند: در كتابشمسه و قهقهه ( ) 1 يكي از حكايتهايي كه شمسه وزيرروايت مي كند، سرگذشت حامد نامي است، از زبان خود او، حامد يكي از بزرگان طبقه بازرگانان بصره بوده است (گذشته داستان ) به، قصد سفر هندوستان، سرمايه به كشتي مي نهد. (آغاز داستان ) در راه، باد و صاعقه روي مي نمايند (حادثه نخست - حادثه فيزيكي )حامد با خداي خود عهد مي كند كه اگر جان و مالش از كمند اين حادثه برهند، عشر ثروت خود را به جواني كه همسفر اوست و از بخت خوابي در افلاس وادبار است، ببخشايد. (گره افكني ) به سلامت به ساحل مي رسند. حامد بساط تجارت مي گشايد و كارش رونق آن مي گيرد جوان فقير و مفلوك، كه گاه پيش روي او قرار مي گيرد، حامد دل نمي كند كه يكدهم مال خود را ببخشايد. هرچند از ديدار آن جوان دچار عذاب هم مي شود و سرانجام او را از خود مي راند (حادثه نوع دوم - درگيري روحي ).و چنين با فراغبالي روزگار مي گذراند، تا پيري درويش حال به او مي رسد. پير كرامتهايي نشان مي دهد و دست آخر، طمع حامد را، كيسه اي مي بخشد كه هرچه اراده كنند و دست در آن كنند، بيرون آورند. و ديگر از خاصيت كيسه آن است كه هرچه در آن نهند جاي دهد و خالي به نظر آيد. (حادثه سوم ). حامد، از ترس دزدان همه دارايي خود را در كيسه مي نهد و بعد چون اراده مي كند كه چيزي در آورد، كيسه به شكل ماري عظيم در مي آيد و سر در پي حامد مي گذارد (حادثه چهارم ) حامد مي گريزد و در صندوقي پنهان مي شود و بيهوش مي شود. چون چشم مي گشايد خود را بر ساحلي ناشناس، خفته در كنار صندوق باز مي يابد. (حادثه پنجم - بحران ) در غربت و فقر و سرگرداني، در مي يابد كه آن پير از جهت عهدشكني او بروي ظاهر شده و دارايي در كيسه نهفته را جايي امن نهاده و عشر آن را به جوان بخشيده.. (نقطه اوج ) و سرانجام حامد به ديار خود بازمي گردد، شرمسار و حيرتي كه چگونه خود را به آن جوان بنماياند... (فرود ) حركت اين حكايت كاملا بر منحني الگو منطبق است. داستانهاي كلاسيك هم از همين صعود پيروي مي كنند. حادثه اي (فيزيكي يا روحي ) رخ مي دهد. آرامش اوليه، خوشبختي، انس، روزمرگي و يا تنهايي فرد يا افرادي دچار روند تغيير مي شود. كنش يا واكنشهايي از طرف شخصيت اصلي و يا شخصيتها انجام مي شوند كه در يك شوند علي (زنجيره اي از علت و معلول ) حادثه، بعدي را پديد مي آورند. اين درگيري ها، به نحوي در رواني جريان حيات را به گره يا گره هايي تبديل مي شوند و به همين ترتيب در طول محور زمان، تنش ها اوج مي گيرند و بحران شكل سپس مي گيرد در تداوم خطي ماجراها، همچنان بر خط مداوم زمان، همه بردارهاي كرداري و انديشگاني شخصيتها در يك نقطه كه نقطه اوج داستان است با يكديگر برخورد مي كنند. به عبارت ديگر، همه نيروهاي شخصيتي و حادثه اي در نقطه اوج آزاد مي شوند. گويا انفجاري رخ مي دهد و سرانجام گره ها گشوده مي شوند. گاه با مرگي، گاه باوصالي، گاه با فراقي يا شكستي و تسليمي يا پيروزي و سرافرازي كم احتمالي. بسا داستانها در اين مرحله پايان فرود مي گيرند برخي، را هم در خود دارند، يعني مرحله برقراري تعادل ثانويه، يا استقرار در پتانسيل جديدي را هم بيان مي كنند. در انتهاي قصه ها و حكايتها و تمثيلها، معمولا نتيجه گيري هم هست. پندي حكمتي، و يا نصيحتي اخلاقي; چرا كه اصلا آن حكايت يا قصه به قصدهمينها و به قصد آموزش اخلاق و ارزشهاي زمانه نوشته شده اند اما، چنان كه در غرب، روايت به سوي كردار و خلقي هنري تكامل يافت - و در شرق به علت گسست و خمودي فرهنگي خاموش شد -نتيجه گيري و پندآموزي روايتها كمرنگ تر و محو شد و قصد زيباسازي و نيت كسب لذت زيباشناسانه بيشتر شد، تا امروزه كه ديگر نويسنده نه در سطرهاي داستان كه در سفيدي بين سطرها حضوري عامدا مخفي دارد و در نتيجه مجالي براي سخن گفتن و پند و توضيح ندارد. زني زيبا و ظريف با منشي ستايش برانگيز، از آن رو كه درطبقه اي ميانمايه متولد شده، به جاي بختياري ازدواج با شوهري ثروتمند، با كارمندي متوسط ازدواج مي كند، با اندوه اين باور كه زيبايي مي تواند و بايد كه نوعي شان و مقام باشد و نبود اصل و نسب اشرافي را جبران كند (گذشته داستان ). روزي شوهر و او به مهماني وزيري دعوت مي شوند. اندوه هميشگي زن، اشك مي شود، چون او نه لباسي در شان آن ضيافت دارد و نه زيوري. (شروع داستان ). با پيشنهاد شوهر سراغ دوستش مي رود و گردنبند الماس باشكوهي از او قرض مي گيرد. مهماني به خوبي و خوشي پايان مي گيرد اما در خانه، زن متوجه مي شود كه گردنبند گم شده. (حادثه - گره افكني ) فاجعه اي است. زن و شوهر، در يك جواهرفروشي گردنبندي شبيه آن گمشده مي يابند. زير بار كوهي قرض و سفته مي روند تا آن را بخرند و به صاحبش پس دهند (گره افكني دوم و بحران ). به صاحب گردنبند ماجرا را نمي گويند و سپس براي پرداخت قرضهاي خود، ده سال، رنج و محروميت و كار شديد را تحمل مي كنند. خود را از امتيازهاي ساده و حقير زندگي متوسطشان هم محروم مي كنند و پس انداز مي كنند تا سرانجام از همه ديون رها پس مي شوند از ده سال، زن، دوستش را در خيابان مي بيند. حالا مي تواند ماجرا را براي او بازگويد. رنج، چنان او را پير كرده كه صاحب گردنبند، ابتدا او را نمي شناسد. بعد كه ماجرا را مي شنود، در جا خشكش مي زند. گردنبند او بدلي بوده است. (نقطه اوج ).( ) 2 اين داستان، نمونه يك داستان كلاسيك موفق است. تا زماني كه موپاسان اين داستان را نوشته و ديگر نويسندگان هم آثاري چون اين خلق كرده اند، داستانها به الگويي كه ذكر شد، وفاداربوده اند. حال تصور بفرماييد كه نويسنده اي، پس از آن كه صدها و بلكه هزارها داستان با همين الگو خوانده، با نوعي دلزدگي از اين شكل، بخواهد داستاني تازه تر روي بنويسد زمين ما و زير آفتاب، خيلي وقتها، ماجرايي تازه رخ نمي دهد. نويسنده امروز، با اين آگاهي، خيلي وقتها، به نسبت نويسنده قديمي، فقط نوع نگاهش بر ماجرا عوض حالا شده فرض كنيد به اين علت و به علتهايي كه بعدا به آنها مي پردازيم، و البته به سبب همان دلزدگي، نويسنده، داستان خود را از ابتداي منحني الگو آغازنكند. مثلا از ميانه منحني، يا از نقطه اوج و يا حتا در فرود منحني، يعني پس از ختم همه چيز، تازه روايت را شروع كند. اين عمل، اتفاق جديدي در داستان نويسي است. اتفاقي كه مثال نوگرايي در داستان نويسي است. به عبارت ديگر حاصل ضرورتهاي مدرنيسم است. پانوشت ـ 1شمسه و قهقهه (محبوبالقلوب ـ محفل آرا ). نوشته برخورداربن محمود تركمان فراهي (قرن دهم ). اميركبير تهران 1366 ـگردنبند 2داستاني از موپاسان