Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760120-17447S1

Date of Document: 1997-04-09

مثنوي عشق آباد يادداشتي بر يك نمايش نام نمايش: عشق آبادنويسنده و كارگردان: داود ميرباقري بازيگران: پرويز پرستويي، ماهايا پطروسيان، رسول نجفيان و... محل اجرا: تئاتر شهر، سالن اصلي عشق آباد يك مثنوي است، با وزني دوري. عشق آباد شعري بلند است كه هيچ نقطه اوجي نمي يابد بلكه مسائلي را حلاجي مي كند كه خود، دراوج قرار مي گيرند. يك مثنوي كه ريتم آن هيچ گاه بالا و پايين نمي رود و حتي مرگها و اميدها را دردل خواننده رها نمي كند. اما اساس حرف اين مطلب ارتباط معنايي و شايد بهتر بگويم، شيوه و طريق درمان بيماريها توسط كارگردان داخل صحنه و يا همان دكتر اشكوري است. دكتر اشكوري با ديوانگاني مواجه است كه گاهي لباس عوض كرده و عاقل تر از عاقلان مي شوند. با عاشقاني شكست خورده از عشق ديرينه كه آنها را راهي ديوانه خانه ذهني شان كرده است. آقاي اشكوري روانپزشكي است كه سالها در خارج از كشور تحصيل كرده و راههاي جديدي از جمله خاطره درماني را آموخته است. اما بايد گفت دكتر اشكوري دقيقا اين راه درمان را از بطن ادبيات خودمان فراگرفته است. او سالها به جاي دانشگاه به مكتب مي رفته و داستانهاي مثنوي مي خوانده و يا به عبارت روشنتر با حضرت مولانا و حكايتهايش آشنا بوده است و به سبك و سياق آن حضرت، يك تئوري جديد ومدرنيزه را خلق مي كند تا هنر نمايشي و بازيگري خود و اصولا اعجازسينما و تئاتر را پررنگ نموده و به رخ بكشد و عرصه ادبيات كلاسيك و نمايش مدرن را به يكديگر نزديكتر كند. اصل داستان عشقي كه نرگس داستان ما را به جنون كشانيده، چگونه عشقي است وچگونه بايد از خاطر او زدوده؟ شود آيا همانطور كه سياوش گناه گذشته خود را به فراموشي؟ مي سپارد آيا هر دو گذشته خود را به ؟ ياددارند آيا سرگذشتي مشابه و آينده اي در هم گره خورده خواهند ؟ داشت نرگس دختري است كه به خيال خود، دل بر مردي به معناي اصيل كلمه مرد بسته بوده است و هنوز در روياي بازگشت آن نامرد، غوطه ور او است از عشق خود نامردانگي ديده و پدر او نيز در اين مساله نقش مهمي را ايفا كرده است و حالا او هنوز منتظر هنوز است به ديگر مردان بي توجه است و عشق گذشته اش در اوج فرهنگنامه عشقي او قرار گرفته است. به نظر دكتر اشكوري، بهترين راه چاره در واقع يك عشق جديد است كه او را از اين ماليخولياي ذهني برهاند، اما؟ چگونه بافراموشي گذشته و نوعي احساس بيزاري به آن و حسي منفي نسبت به مردمورد ستايش خود و به عبارتي نوعي مرگ و قتل شخصيت محبوبش به صورت ذهني و آمادگي براي؟ آينده در اينجاست كه مولانا به داد دكتر اشكوري مي رسد و داستان پادشاه و عشق او به كنيزك را، براي دكتر بازگو مي كند و او از همان شيوه ابداعي خود يعني نقش ديگري را بازي كردن و شخصيت پذيري هاي گذشته متفاوت، را براي نرگس بازسازي مي كند و آن را همانطور كه ابتدا مي خواهد، در مي يابد و سپس دست به تحول مي زند: - شعرپله اي: 0 312 حاشيه بود 2ميانه شاهي در زماني پيش از اين ملك دنيا بودش و هم ملك دين اتفاقا شاه شد روزي سواربا خواص خويش، از بهرشكاربهر صيدي مي شدي بر كوه و دشت ناگهان در دام عشق او صيد گشت يك كنيزك ديدشه در شاهراه شد غلام آن كنيزك جان شاه در واقع شاه عاشق كنيزك، آينده روشن و عشق و زندگي دوباره اي است كه دكتر اشكوري براي نرگس در نظر گرفته است و بايد او رابراي آن مهيا سازد. اما: - شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 2 چون خريد او را و برخوردار شد آن كنيزك از قضا بيمار شدشه طبيبان جمع كرد از چپ و راست گفت جان هر دو در دست شماست جان من سهل است جان جانم اوست دردمند و خسته ام درمانم اوست در اينجا عزراييل يا رئيس بيمارستان و در كنار او زلفي، دستيارش وارد مي شوند و در واقع پيش از هركسي هر راه ممكن را براي علاج بيماران كرده اند و راههاي گذشته را در تيمارستان خود به اجرا درآورده اند: -شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 4 جمله (طبيبان ) گفتندش كه جانبازي كنيم فهم گردآريم و انبازي كنيم هرچه كردند از علاج و از دواگشت رنج افزون و حاجت ناروا آن كنيزك از مرض چون موي شد چشم شاه از اشك خون چون جوي شد از قضا سركنگبين صفرا فزودروغن بادام خشكي مي نمود شه چو عجز آن طبيبان را بديد پابرهنه جانب مسجد دويددر ميان گريه خوابش در ربودديد در خواب او كه پيري رو نمود گفت اي شه مژده حاجاتت رواست گر غريبي آيدت فردا، زماست چون كه آيد او حكيمي حاذق است صادقش دان كاو امين و صادق است در علاجش سحر مطلق را ببين وز مزاجش قدرت حق را ببين در ميان روال عادي و جو هميشگي ديوانه خانه طبيبي از راه مي رسد كه با نام او آشناييم. دكتر اشكوري با تئوريها و شيوه هايي كه از آستين خود بيرون خواهد كشيد، زلفي را مسحور و عزراييل را مغلوب دانش خود خواهد كرد. دكتر اشكوري ابتدا از نرگس شروع مي كند كه عاشق است و با عشق و گاه با قلدري و مردانگي حاصل از آن ديگر ديوانه ها را رهبري كرده و در عقلمندي و ديوانگي از همه سر است. پس حال، بايد از پرونده او جويا شود و علل رجعت دادنش به تيمارستان را از زلفي يا با ترفندهايي ازطريق خودش دريابد: - شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 4 خانه خالي كرد شاه و شد برون تا بپرسد از كنيزك او فسون نرم نرمك گفت شهر تو كجاست كه علاج اهل هر شهري جداست و اندر آن شهر از قرابت خويشي؟ كيستت و پيوستگي با ؟ چيستت دست بر نبضش نهاد و يك به يك باز مي پرسيد از جور فلك زان كنيزك بر طريق داستان باز مي پرسيد حال دوستان نرگس، دختري دهاتي است يا اهل جنوب شهر با پدري كه او را مراقب است و از يك خانواده قاعدتا پرجمعيت: -شعرپله اي: 0 312 حاشيه شهرشهر 2ميانه و خانه خانه قصه كردني رگش جنبيد ني رخ گشت زردنبض او برحال خود بد بي گزندتا بپرسيد از سمرقند چوقند آه سردي بر كشيد آن ماهروي آب از چشمش روان شد همچو جوي نرگس هميشه از عشق آباد سخن مي گويد كه قصد دارد به آنجا بگريزد يا به آنجا دل بسته است كه اصل داستان هم به همان محل بازگشت مي كند: - شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 2 گفت بازرگانم آنجا آوريد خواجه زرگر در آن شهرم خريد نبض جست و روي سرخش زرد شدكز سمرقند زرگر فرد شد در واقع نام اسماعيل بي كله نامي است كه مورد نظر نقطه خاص ذهني و خاطراتي نرگس را تشكيل مي دهد و نبضش با نام اوست كه تندتر زده است: - شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 2 گفت دانستم كه رنجت چيست زود در علاجت سحرها خواهم نمودمن غم تو مي خورم تو غم مخوربر تو من مشفق ترم از صدپدر بعد از آن برخاست عزم شاه كردشاه را زان شمه اي آگاه كردشاه گفت اكنون بگو تدبير چيست در چنين غم موجب تاخير چيست گفت تدبير آن بود كان مرد را حاضر آريم از پي اين درد را دكتر اشكوري در مي يابد كه اسمال بي كله اي را كه مي خواستند به دروغ به او بگويند رفته و يا مرده، دوباره حيات بخشد و نرگسي را ناظر حضور فعال شخصيت او گرداند. بنابراين اتوبوس اسمال را فراهم و با اندكي تغيير قيافه و تغيير دروني، لحني و شخصيتي پيدا مي كند و قسمتي از وقايع گذشته را زنده مي كند تا نرگس را به حال گذشته و ارتباط نزديك با معشوق را بازيابد. -شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 2 چون رسيد از راه آن مرد غريب اندر آوردش به پيش شه طبيبزرگرفت آن مرد و شد مشغول كار بي خبر زين حالت و اين كارزارپس حكيمش گفت كاي سلطان مه آن كنيزك را بدين خواجه بده تا كنيزك در وصالش خوش شود آب وصلش دفع اين آتش شود در اينجاست كه دكتر اشكوري نرگس را با خود (يعني همان اسمال بي كله ) همراه ساخته و او را بر خود معتمد سازد و طي يك مراسم ازدواج به او تلقين كند كه حالا به همسري معشوق خود درآمده. نرگس از اين وضعيت بسيار راضي است و در تصور خود به آمال گذشته و حتي صاحب فرزند شدن نيز دست يافته است: - شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 5 مدت شش ماه مي راندند كام تا به صحبت آمد آن دختر تمام بعد از آن از بهر او ( اسمال بي كله ) شربت بساخت تا بخور و پيش دختر مي گداخت چون كه زشت و ناخوش و رخ زرد شد اندك اندك دردل او سرد شدچون دويد از چشم همچون جوي او دشمن جان وي آمد روي او دكتر اشكوري در نقش اسمال بي كله دست به اعمالي مي زند كه با آنچه به نرگس وعده داده است تفاوت بسيار مي كند. او به مسائلي چون بي قيدي به خانواده و زن، دعوا به خاطر ناموس و خونين تن شدن كه نرگس از آن بيزار است و حتي به بدمستي دست مي زند تا آن زندگي آرام و عشق سرشار ذهني نرگس را خام و بيهوده و خيالي بي پايه بنماياند. تا جايي كه حتي نرگس از او بيزاري و دوري جسته و حتي از او ترسان و گريزان مي گردد. - شعرپله اي: 0 312 حاشيه ميانه 3 آنكه كشتتم پي مادون من مي نداند كه نخسبد خون من بر من است امروز و فردا بروي است خون چون من كس چنين ضايع كي است اين بگفت و رفت در دم زير خاك آن كنيزك شد زرنج و درد پاك زانكه عشق مردگان پاينده نيست چون كه مرده سوي ما آينده نيست در واقع بديدن طريق با جدايي نرگس از اسمال بي كله و ترك متقابل او، آن شخصيت پولادين در نظر نرگس خرد شده و از بين مي رود و درواقع به زير خاك مي رود. اما از آنجا كه عنصر عشق در آدمي مردني نيست اين دكتر اشكوري است كه با پروراندن شخصيت سياوش و ايجاد عشق ميان او و زدودن ذهنيت منفي از مردان در ذهنيت نرگس، بناي زندگي جديد و عشقي نو را براي هر دو پايه مي گذارد. - شعرپله اي: 0 312 حاشيه عشق 2ميانه آن زنده گزين كاوباقي است وزشراب جانفزايت ساقي است روزبه حسيني