Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760119-17350S1

Date of Document: 1997-04-08

تعارض با قراردادهاي تجاري گفتگو با جيم جارموش كارگردان فيلم مرد مرده بخش آخر به عقيده من فيلم مرد مرده اولين فيلم سياسي شماست. تصوير آمريكا دراين فيلم نسبت به فيلمهاي سابق شما بسيار سياهتر است. من هم فكر مي كنم اين فيلم خيلي سياهتر است و فكرمي كنم آدم مي تواند همه چيز را سياسي تعريف و تحليل كند. بنابراين واقعا نمي دانم چطور به اين سوال پاسخ بدهم زيرا اين نوعي تغيير روش آگاهانه نبوده است. اما به فيلم افتخار مي كنم به اين دليل كه داستان فيلم به ظاهر بسيار ساده است و فضاي ساده اي از زندگي فيزيكي را نشان مي دهد. در سفري كه با آن همراه مي شويم، من مي خواستم در كنار اين داستان ساده روابط بين دو انسان از دو فرهنگ متفاوت را نشان دهم. دو انسان تنها و گمشده كه به هر دليلي از فرهنگ خودشان كاملا دورافتاده اند. در عين حال اين داستان بدون اينكه به فيلمهاي ديگر من شباهتي داشته باشد موضوعات ديگري همچون: خشونت، اسلحه، تاريخ آمريكا، حس مكان، معنويت، ويليام بليك و شعر، شهرت و وضعيت ياغيان را مطرح مي كند. تمام اين چيزها بخشي از اساس فيلم هستند و هنگامي موثرتر واقع مي شوند كه فيلم را بيش از يك بار ببينيم. زيرا با مهارت و باريك بيني در فيلم قرار گرفته اند و قرار نيست همچون پتك بر فرق بينندگان فرود بيايند. در دهه 1960 و 1970 تلاشي براي ساخت ژانر خاصي به westernنام Acid به عمل آمد كه نامهاي مونته هلمن، دنيس جيم هاپر، مك برايد و رودي ورليتزررا به خاطر مي آورم. بله، من آنرا وسترن هاي حاشيه اي (western Peripheral) مي خوانم. به گمان من مرد مرده به تحقق درآمدن همان روياست كه با تاخير ساخته شده است. البته بخشي از آن درباره مايه هاي طبيعت وحشي و سفر از شرق به غرباست و تمام سفيدپوستاني كه با هيچكس و بليك برخورد مي كنند را مي توان به دو گروه تقسيم كرد: گروهي نمايانگر سرمايه داري و گروهي نمايانگر ضد فرهنگ، گاهي اوقات نيز اين دو گروه با هم تركيب شده اند. بله تا حدودي با هم تركيب مي شوند. و ضد فرهنگ هم هميشه مجددا به محصولات ديگري تبديل و عرضه مي شود. اين روش آمريكاست. آنچه در مرد مرده باعث برآشفتگي انسان مي شود اين است كه تمامي حس جامعه به شكلي كابوس وار به تصوير كشيده شده و است انسان را به ياد ژانر. western مي اندازد Acid. من نسبت به اين ژانر فيلم كاملا آگاه بودم و با وجودي كه تاحدودي با شيوه معمول فيلمهاي قبلي من متفاوت است، كار را ادامه دادم. به نظر مي آيد اين احساس را داريد كه در ميان اين بنيانهاي مجزاي تمدن هر چيزي مي تواند رخ دهد. آدم نمي تواند بين اينكه چه چيزي دروني و بيروني و چه چيزي واقعي و غيرواقعي است تفاوتي قائل شود. فكر بله مي كنم وقتي بليك با آدمكش هاي حرفه اي مواجه مي شود همين اتفاق مي افتد. به نظر مي رسد در اين ميان نشانه اي از اتحاد خانوادگي تحريف شده اي وجود دارد و اين آدمها در ناكجا آباد زندگي مي كنند. به تازگي به جمله اي برخوردم كه ازسام پكين پا نقل شده است. وسترن چهارچوبي فراگير است كه در آن مي توان مسائل امروز را نيز تفسير كرد. البته اين نقل قول را پس از ساختن فيلم ديدم. در وسترنهاي هاليوودي دهه 1930 و 1940 براي اينكه اخلاق تطابقي ايجاد شود تاريخ به صورت افسانه درآمده بود. آنچه عميقا بر من اثر مي گذاشت اين بود كه مي دانستم بوميان آمريكا مردماني آگاه و اهل عرفان هستند. در فيلم جويندگان جان فورد تعدادي سرخپوست كومانچي وجود داشت. اما او از نوواجوها استفاده كرده بود كه با زبان خودشان صحبت مثل مي كردند اين است كه آدم بگويد: بله مي دانم آنها بايد فرانسوي باشند اما من فقط توانستم آلمانيها را پيدا كنم و هيچكس هم كه فرقش را نمي فهمد. اين تقريبا همان آپارتايد است كه به شيوه آمريكايي وجود دارد. مردم قدرتمند هر كاري كه مي توانند انجام مي دهند تا قدرت خود را حفظ كنند وتلويزيون و فيلمها راههايي براي تحميق مردم و شستشوي مغزي آنها هستند. درمرد مرده من فقط مي خواستم شخصيت يك آمريكايي بومي را بسازم. كسي كه نه يك وحشي غيرقابل ترحم و مانع پيشرفت صنعتي است و نه يك فرد بيگناه كليشه اي كه همه چيز رامي داند. مي خواستم انساني پيچيده باشد. درست اما است او يك غريبه است، حتي نسبت به قبيله خودش. و براي اينكه ارتباط بيشتري با قصه داشته باشد، ريشه اروپايي نيز دارد. اين مسئله مثل مسئله قاتلان بوفالو بر اساس واقعياتي بود كه خوانده بودم. من درباره بوميان آمريكايي خوانده بودم كه به اروپا برده و در لندن و پاريس مثل حيوانات به نمايش گذاشته شده بودند. همچنين روساي قبايلي را كه به شرق برده بودند و پس از بازگشت توسط افراد قبيله خودشان به قتل رسيدند زيرا داستانهايي درباره سفيدپوستان تعريف مي كردند. همان داستانهايي كه هيچكس نيز بازگو مي كرد. آنچه هيچكس گذر از ميان آيينه مي خواند با ساختار فيلم ارتباط نزديكي دارد. مثلا در ابتدا يك شهر صنعتي و در پايان يك اردوگاه سرخپوستان مي بينيم. سوار شدن به قطار و سپس قايق... بله، ارتباط آنها در اين است كه هيچكس بايد بليك را از ميان آيينه آبعبور دهد و به سطح روحاني جهان بازگرداند. البته همزيستي كوتاه اين دوفرهنگ و نابودي فرهنگ اصلي توسط فرهنگ صنعتي برايم جذابتر بود. قبيله هاي شمال غربي از هزاران سال قبل وجود داشته اند ولي در كمتر از صد سال منهدم شدند. حتي از جنگهاي بيولوژيك براي نابودي آنان استفاده شد تا از شرشان خلاص شوند. و فرهنگ بسيار غني آنان به اين صورت از ميان رفت. خيلي جالب است كه بليك چگونه از طريق ديگران از جمله هيچكس، هويتش رابدست مي آورد. او مثل صفحه كاغذ سفيدي است كه هر كس مي خواهد رويش بنويسد. به همين دليل اينقدر جاني دپ را براي ايفااين نقش دوست دارم. بليك بر خلاف شخصيتش خود را ياغي مي خواند، به او شاعري بزرگ مي گويند در حاليكه نمي داند اين سرخپوست ديوانه از چه چيزي صحبت هنگامي مي كند كه هيچكس پس از كشيدن پيوت او را ترك مي كند، بليك باقي مي ماند تا به جستجوي خيالي خويش ادامه بدهد. بليك روزه است اما نه براي اينكه مي خواهد، بلكه براي اينكه نمي داند در آن محيط چگونه غذا به دست آورد. اين مراسم مهمي است كه در قبايل شمال آمريكا مرسوم است. يك جستجوي خيالي كه آدم تنها مي ماند تا روزه بگيرد و معمولا سه روز طول مي كشد. چند نفر آمريكايي بومي اين فيلم را تاكنون؟ ديده اند وقتي فيلم در سينماها به نمايش عمومي در آيد افراد زيادي آن را خواهندديد. براي من بسيار مهم است كه اين فيلم در تمام بخشهايي كه بوميان آمريكا زندگي مي كنند چه در سينما و چه به صورت ويدئويي به نمايش در آيد.