Hamshahri corpus document

DOC ID : H-760117-17216S1

Date of Document: 1997-04-06

اي كاش هرگز با يك پزشك ازدواج نمي كردم دليل نوشتن اين نامه در حقيقت نه انتقاد از زندگي پزشكان، و نه سمپاشي براي آنهاست، بلكه آگاه كردن مردم و بخصوص دختران جوان است كه در صدد ازدواج هستند و بسياري از آنها در آرزوي ازدواج با يك دكتر! ولي بخوانيد سرگذشت مرا و پند بگيريد. دانشجوي سال دوم يكي از رشته هاي رياضي بودم كه ناگهان يكي از بستگان دور ما كه فقط مي دانستم دكتر است و در حال گرفتن تخصص خود در رشته جراحي است، به خواستگاريم آمد. از لحظه اول ورود به خانه به دليل رفتار متواضعانه وي عاشق او شدم. وي در طول مدت آشنائي از سختي هايي كه در آينده خواهد داشت و زندگي غيرپايدار و بدون آسايش سخن مي گفت. با اينكه سخنان او با نااميدي همراه بود ولي در حركات او جنبش، اميد و شادماني برق ميزد. با اينكه يك مهندس هم در همان روزها به خواستگاريم آمد و قول يك زندگي راحت، توام با آسايش، و مملو از امكانات رفاهي را داد، اما من گوئي طلسم شده بودم و بدون لحظه اي تفكر و تعقل، زندگي با آن دستيار جراحي را انتخاب كردم. از دوران نامزدي فقط اين را بگويم كه ايشان هميشه ساعت 7 يا 8 شب مي آمدند، چون در بيمارستان بودند و استاد آنها اجازه ترك بيمارستان رازودتر نمي داد. وقتي هم كه به خانه ما مي آمدند اغلب روي مبل خواب مي رفتند! و ساعت 6 صبح با خوردن صبحانه مجددا به بيمارستان مي رفتند و اغلب خريدهاي ازدواج هم بدون حضور ايشان انجام شد! به هر حال وقتي ازدواج كرديم، من تنها سه روز معني زندگي را فهميدم. زيرا فقط سه روز به ايشان مرخصي داده بودند و در اين سه روز به ماه عسل رفتيم! ولي با شروع كار، فهميدم كه زندگي با يك رزيدنت جراحي چقدر مشكل است. يك روز در ميان كشيك، وقتي هم كه به خانه مي آمدند بيشتر با يك جنازه روبرو بودم تا با يك همسر. نه رمق حرف زدن داشت، نه بيرون رفتن نه، حوصله مهماني، تنها وسط شام به خواب مي رفتند و تقريبا تمام مهماني هاي بعد از ازدواج بدون حضور ايشان انجام مي شد. البته من هم بدون هيچ سختي آنها را تحمل مي كردم. زندگي تا دو سال براي من يك مفهوم داشت، كشيك و درس. و من هم نهايت تلاش خود را مي كردم تا رفاه روحي همسرم را فراهم سازم. امتحانات بورد خود را داد و قبول شد و به عنوان يك جراح و استاديار دانشگاه به يكي از شهرستانهاي محروم منتقل شديم كه تازه به عمق فاجعه پي بردم، روز و شب كار بود، كار حتي از زمان قبل بيشتر شده بود ولي من اين بار تنها بودم و همسرم به خوبي اين را مي دانست و از اين رو دائم از مادرم يا خواهرم دعوت مي كرد كه پيش ما بيايند. با اينكه همسران پزشكان ديگر هم دست كمي از من نداشتند ولي كاملا مي فهميدم كه زندگي براي بعضي از آنها به مراتب راحت تر از من است، چرا كه آنها با آگاهي كامل از وضعيت همسرانشان با آنها ازدواج كردند. ولي زندگي براي من با اين شرايط به حدي مشكل شده بود كه تنها سعي مي كردم وضعيت موجود را تحمل كنم. چرا كه نمي توانستم با يك فرزند كانون خانواده را متلاشي كنم و از طرف ديگر مي دانم و ايمان دارم كه همسرم به راستي مرا دوست دارد و عاشق من است ولي عشق ديگر او كارش است كه دومي برايش مهمتر مي باشد. زندگي با پزشك كار ساده اي نيست و هركس نمي تواند آنرا تحمل كند. نه آسايش است و نه ثروت. زندگيي است بر مبناي بي برنامگي. اگر قرار است به مهماني برويم، ممكن است با يك تلفن و يك عمل اورژانس، مهماني به هم بخورد. ممكن است مسافرت به هم بخورد و... بدبختانه اينها موقت نيستند بلكه دائمي اند و تحمل چنين زندگي كار هركس نيست. متاسفانه هيچ كس نيز از جزئيات اين زندگي آگاه نيست و بسياري از دوستان غبطه زندگي ما را مي خورند! همه فكر مي كنند كه تابستانهاي ما هميشه در اروپا به سر مي شود ولي نمي دانند در آرزوي يك مرخصي و استراحت در شمال يا حتي پيش والدين خود چه روز و شبهائي را پشت سر گذاشته ايم و بدتر از آن برخورد اجتماع نيز با ما فرق مي كند. از بقال و نانوا گرفته تا پارچه فروش و... چون همسر يك پزشك هستيم تمام قيمت ها را زياد مي كنند و اگر خداي ناكرده يكي از بيماران همسرم فوت كند، وي قاتل و من هم شريك جرم به حساب مي آيم و خودتان حدس بزنيد كه چه برخوردهائي با ما مي شود. خانواده هاي عزيز دختران دم بخت: همه مردم خواستار يك زندگي شاد و سعادت بار و سرشار از آسايش و آرامش مي باشند ولي در زندگي يك پزشك آرامش و آسايش جائي ندارد و مفهومي براي آن نيست. از نظر روحي بسياري از پزشكان بخصوص دستياران رشته هاي جراحي، داراي اراده اي زياد، تلاشي خستگي ناپذير، و عطش فراوان براي درس خواندن و عمل جراحي كردن هستند و در اين راه همه چيز حتي خانواده خود را فدا مي كنند. فشارهاي رواني و تنش هاي عصبي ناشي از كار در شرايط دشوار هم به آنها و به دنبال آن به همسر آنها وارد مي آيد و اگر همسر نتواند آنها را تحمل كند به راحتي يك زندگي متلاشي خواهد پس شد به محض آنكه يك پزشك به خواستگاري دختر شما آمد فورا به او جواب مثبت ندهيد، بلكه روحيات، وشرايط كاري او را دقيقا بررسي كنيد و اگر آنها با روحيات دختر وخانواده شما سازگار بود آنگاه به پيمان زناشوئي تن در دهيد. (با اينكه بسيار مايلم كه مشخصات خود را بنويسم اما صلاح زندگي خود نمي دانم و از طرف ديگر نوشتن اين مطالب را براي خانواده ها ضروري مي دانم. و تصور من بر اين است كه اگر اين نامه در روزنامه شما چاپ شود براي جامعه مفيد خواهد بود. ) س. الف