Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751227-16941S1

Date of Document: 1997-03-18

عيد را با زلزله زدگان قسمت كنيم يك ماجراي واقعي از زلزله اردبيل خواهرم مي گويد وقتي زلزله مي آيد و بچه ها مي خواهنداز كلاسها به طرف حياط فرار كنند بعضي ها... اشاره: نابترين لحظات شاد زندگي هنگامي است كه وجدان آدمي راضي و شاد باشد. هنگامي كه مي بيني در فاصله اي نه چندان دورتر از تو انسانهايي براثر يك حادثه در غم و اشك بسر مي برند، هرچند كه مطمئن هستي، تو نقشي در آن مصيبت نداشته اي، اما تا هنگامي كه مي داني مي تواني كمكي به او كني غمي يا عذابي همچون سوهان بر روحت سائيده مي شود و در آن لحظه كه با كمكي هرچند اندك به سويش آرامش مي شتابي، تو را فرا مي گيرد كه بستر سبز رويش شادي در اعماق قلبت را بارور اكنون مي سازد عيد است وزلزله زدگان اردبيل! - 1 كت و شلوار نويي را كه پدر براي عيدم مي پوشم خريده. قهوه اي روشن، دقيقا همان رنگي است كه دنبالش بودم. باز هم پدرم فكرم را خواند; اما اين بار از فاصله اي 850 كيلومتري! وقت خداحافظي مي رسد. خانواده ام را تا نوروز ترك مي كنم. برف سنگيني مي گيرد. سرما امانم نمي دهد، هر چند كه پالتو بر تن دارم. يادم رفته بود كه اينجا تهران گرمازده نيست. شمال خراسان هميشه 65 ماه زمستان دارد. زمستاني كه امسال سخت ناخوشايند بود; زلزله... - 2 در دفتر تحريريه نشسته ام. دبير بخش اجتماعي مي آيد. از او سوژه اي مي خواهم براي گزارش. لبخندي به لب مي آورد و پاسخ مي دهد: نوروز... و خريدهاي شب عيد. چه سوژه اي از اين بهتر. برو ميان مردم و ببين كه هنگام خريد چه حال و هوايي دارند. فضاي مغازه ها در اين ايام را ترسيم كن... همه چيز برايم روشن است، مثل روز. - 3 دلشوره به جانم افتاده; حس مي كنم دلم گرفته است؟ چرا نمي دانم... الابه ذكرالله تطمئن القلوب را زير لب زمزمه مي كنم. وزوز جعبه جادويي سكوت اتاق را حالا شكسته موقع پخش اخبار ساعت 9 مي شود. هنوزدارم همان آيه را زير لب زمزمه مي كنم. حواسم به تلويزيون نيست، اما دو كلمه زلزله واردبيل به گوشم مي خورد. تيتر خبر من را مي گيرد و با اضطرابمنتظر پخش مشروح آن مي شوم. پيك بد خبر از زلزله نسبتا شديدي در اردبيل مي گويد. زمين و زمين در دامنه سبلان به هم آمده اند. ياد سهند توي قلبم مي كوبد... - 4 يك روز در دفتر تحريريه پشت ميزم نشسته بودم. تلفن زنگ زد. آن طرف خط، صداي مهرباني كه به سهندنامي تعلق داشت، من را به سوي خود كشيد. گفت كه دوست دارد به عنوان خبرنگار با روزنامه همكاري داشته از باشد در خواستش استقبال دوستي كردم او با روزنامه منتهي شد به رفاقت با يك من سيم تلفن رابط ما شد. او از اردبيل با لهجه اي ملهم از زبان شيرين آذري برايم درددل مي كرد. من هم در تهران شدم سنگ صبور او. هنر، به خصوص سينما، نقل حرف هايمان بود... - 5 شماره منزل سهند را مي گيرم. گوشي را برمي دارد. تا صدايم را مي شنود، مي خندد. يكه مي خورم. - نه، غصه هنوز نخور زنده ام... و با همان خنده به حرف هايش ادامه مي دهد. انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. - يعني اين قدر به تو خوش؟ مي گذرد! - نه، مي خندم تا تو نگران نباشي. اگر بداني اين جاچه خبر است. با تلخي از خرابه ها، كشته ها و مجروحين كه به چشم ديده، حرف مي زند. ناگهان... - ببخشيد، مثل اين كه دارد زلزله مي آيد... و مي رود. اما تلفن را قطع نكرده. جرينگ... جرينگ... صداهايي است كه به گوشم صداي لرزش مي خورد هر آن چه را كه در منزل دارند، به وضوح براي مي شنوم لحظاتي فكر مي كنم كه در تهران هم زلزله شده... اما نه، اين گوشي است كه دارد در دستم مي لرزد. اين وضعيت دهشتناك شايد حدود سي ثانيه ادامه پيدامي كند. ضربان قلبم تند مي شود. سهند دوباره پشت خطمي آيد: - به خير گذشت. اما نمي داني... - لازم نيست چيزي بگويي. خودم صداي زلزله را شنيدم. سهند به سختي حرفم را باور مي كند... - 6 جمعيت در ميدان ولي عصر و خيابان هاي اطرافش موج مي زند. رقابت در ميان بازاريان افزايش يافته وقيمت ها كاهش. مغازه داران هر يك با ترفند و وعده اي، خريداران شب عيد را به طرف خود مي كشانند: - لباس همه رقم 990 تومان تا 9000 تومان - گران نخريد بهترين تي شرت ها 550 تومان تومان 5000تا - مبارزه با گرانفروشي بهترين بلوزها 2000 تومان... بخش اعظم مشتريان را خانم ها تشكيل مي دهند. بعضي از فروشندگان، خون به دل شده اند... - چه قدر چانه؟ مي زنيد!.. روي ويترين نوشته ايم كه قيمت ها مقطوع است. مانده ام با كه و از چه صحبت كنم. در اين ميان، چشمم مي افتد به چادري كه پشت آن نوشته شده: كمك به زلزله زدگان استان اردبيل... - 7 شب دوباره به منزل سهند زنگ مي زنم. هنوزروحيه اش را حفظ كرده است. اما دلي پردرد دارد: - خواهرم سولماز كه اين روزها امتحانات پايان ترم دبيرستانش را مي دهد، مي گويد كه وقتي زلزله مي آيد وبچه ها مي خواهند از كلاس ها به طرف حياط فرار كنند، بعضا زير دست و پا مي مانند... او با بغض ادامه مي دهد كه اين فقط گوشه اي ناچيز ازمصائب اردبيلي هاست. بيمارستان و سردخانه اين شهرديگر گنجايش ندارند. برف هم در اين ميان شده است قوز بالاي قوز... - چرا به تهران نمي آييد... آبها كه از آسياب دوباره افتاد، برگرديد اردبيل! - پس بقيه همشهريانم چه؟ مي شوند آنها را با همين وضع فلاكت بار رها ؟ كنم! - 8 آمده ام شهرري به زيارت حضرت عبدالعظيم. بازارچه منتهي به حرم جاي سوزن انداختن نيست. عصر جمعه مجالي براي جنوب شهري ها فراهم آورده تا هم زيارت كنند وهم احيانا نگاه ها خريد چندان خريدارانه نيست... زيارت كه تمام مي شود، احساس مي كنم سبك شده ام. همين طور كه در اتوبوس خط شهرري - راه آهن نشسته ام، به گزارشم فكر مي كنم. ناگهان جرقه اي در ذهنم زده مي شود. - چه طور است كه تماس هاي چند روز گذشته ام با سهندرا تبديل كنم به يك؟ گزارش! و به اين ترتيب با خودم قرار مي گذارم تا گزارش رابه صورت يك ماجرا در آورم. ماجرايي واقعي و نه خيالي. در اين ميان، مشكلي نه چندان كوچك پيش مي آيد: - چگونه تمامش؟ كنم! تصميم مي گيرم نظر سهند را در اين مورد جويا شوم. آخرشب، شماره منزلش را مي گيرم. بوق آزاد مي زند. كسي گوشي را برنمي دارد. - نكند اشتباهي گرفته اين باشم موقع شب، اگر خودشان در منزل نباشند، مستاجرشان حتما هست.. شماره رامجددا مي گيرم، باز هم بوق آزاد مي زند... حسن جلاليان