Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751212-16019S1

Date of Document: 1997-03-03

آشفتگي زندگي حرفهاي ويسلاوا برنده شيمبورسكا جايزه نوبل ادبي 1996 درباره شعر سياست، خطرات غيرمنتظره و لذت هاي شهرت شيمبورسكا: به نظر من ويژگي رايج شعر لهستاني، توجه به واقعيت است شيمبورسكا: من اين نظر را كه كودكان روياهاي بزرگي دارندكه با گذشت زمان از بين مي رود، نمي پذيرم اشاره: از اواسط مهر امسال كه ويسلاوا شيمبورسكا به عنوان برنده جايزه ادبي نوبل معرفي شد، صفحه ادب و هنر همواره در صدد بود تا با چاپ گفتگويي از اين آخرين برنده نوبل ادبي، زندگي و انديشه هاي وي را به خوانندگان، بهتر معرفي كند، اما متاسفانه تاكنون گفتگويي از وي دريافت نشده بود. ظاهرا وي - چنان كه خود در اين گفتگو عنوان مي كند - از شهرت و دردسرهايش گريزان است و براي حفظ گمنامي، از پذيرفتن درخواستهاي طبعا فراوان مصاحبه، تن مي زده است. به هر جهت اولين مصاحبه اي كه از اين شاعر لهستاني از نظرتان مي گذرد برگرفته از نيوزويك و ترجمه واحد رسانه هاي خارجي همشهري است. از زماني كه جايزه نوبل را دريافت كرده ايد، زندگي شماچگونه شده؟ است :همه چيز به هم ريخته است. فرصتي براي نوشتن ندارم به اين دليل كه كارهاي زيادي مربوط به اين جايزه برايم پيش آمده است كه بايد به آنها بپردازم. اما اين ها گذراست. برنده جايزه ادبي نوبل سال گذشته، آقاي (شيموس ) هيني، شاعر برجسته ايرلندي، براي من نوشت كه پس از دريافت جايزه نوبل زندگيم چگونه خواهد شد. او نوشت كه دوستان جديدي پيدا خواهيد كرد، خويشاونداني به ديدنتان خواهند آمدكه قبلا چيزي از آن ها نشنيده بوديد، بعضي از مردم - با كمال تعجب - در رديف دشمنان شما قرار خواهند گرفت. دردسرها ومزاحمت هاي زيادي در ملاقات ها، سخنراني ها و... برايتان ايجاد خواهد شد و در پايان نوشت: بيچاره، بيچاره ويسلاوا براي من سخنراني كردن تشويش آور است، كه اميدوارم بتوانم از آن اجتناب در كنم تمام دوران زندگي خود شايد سه متن سخنراني نوشته ام و هر بار اين كار برايم شكنجه بود. واقعا احساس بيچاره، بيچاره ويسلاوا را؟ داريد:به لحاظي بله، به اين دليل كه با مسائلي دست و پنجه نرم مي كنم كه پيش از اين با آنها مواجه نبودم. مسائلي حقوقي برايم پيش آمده است، قراردادهايي هست كه بايد امضا كنم...، از اين رو آرزو مي كنم به زندگي عادي خود بازگردم; به زندگي آرام و بي دغدغه خود. اما جايزه نوبل اين امكان را براي شما فراهم مي كند كه به خواننده هاي بيشتري دست يابيد. كاملا درست است و اين مرا بسيار خوشحال مي كند، اماتمام شاعران معاصر بايد بدانند كه گروه كوچكي از مردم شعرهاي آن ها را مي خوانند و بايد بدانند كه كتاب شعر پرفروش ترين كتاب نيست. من خودم را فريب نمي دهم. عده اي هستند كه كتابهاي شعر مرا تنها به خاطر اين كه در قفسه كتابهاي خود بگذارند، مي خرند. همه شعر نمي خوانند; همه به خواندن آن نياز ندارند. شما ممكن است آدم بزرگي باشيد ولي احساس زيادي نسبت به شعر نداشته باشيد. بلافاصله پس از اين كه از برنده شدن جايزه باخبر گفتيد شديد، كه دوست داشتيد يك بدل داشتيد. آيا هنوز هم چنين احساسي؟ داريد : بله، خيلي زياد. البته اگر امكان داشت كه كس ديگري صورت و ظاهر مرا داشته باشد. به نظر من شاعر بايد گمنام باشد و اين در حال حاضر براي من غيرممكن من است از گمنامي لذت مي برم. من شهرت را زماني دوست دارم كه مردم به من به عنوان موجودي عجيب وغريب كه شعر مي نويسد، نگاه نكنند. شعر معاصر لهستان آن گونه كه چسلاو شما، ميلوش (برنده جايزه نوبل ادبي سال )تادئوش 1980 روزويچ وزيبيگينف هربرت آن را ارائه كرده ايد،؟ چيست : به نظر من ويژگي رايج شعر لهستاني، توجه به واقعيت در است شعر تخيلي، شاعر فرمانرواي جهان است; او در راس جهان قرار دارد و مي تواند قوانين غايي را به مردم تحميل كند. تصورات او كاملا حكمفرماست. اما اكنون همه اشعار لهستاني به واقعيت توجه دارند و برتري آن را اذعان مي كنند. براي نسل شما، واقعيت اول، جنگ بود. ميلوش نوشت كه لهستاني ها مي دانند او همچنين نماينده شاعراني است كه جان خود را از دست داده اند. درست است، اگر چه آگاهانه و به عمد نبوده است. زماني كه به شاعراني كه در شورش ورشو جان خود را از دست داده اند، فكر مي كنيم، از خود مي پرسيم اگر آنها امروز بودند چه مي نوشتند و چگونه؟ بودند :تحول بعدي تحميل نظام كمونيستي بود. من در اينجا تنها مي توانم از طرف خودم صحبت كنم به دليل اينكه همه شيفته ماركسيسم نبودند، هربرت، مطلقا نه; و روزويچ، نه خيلي من زياد از كساني بودم كه تصور مي كردند اينجا مايه نجات جهان است. اين تصور بدون هرگونه تجربه سياسي بود، همچنين با حماقت، ساده لوحي و شايد تنبلي فكري همراه بود. افكار من از سال 1955 يا 1956 متحول شد. با وجود اين، به نظر مي رسيد كه بايد كسي در حزب مي ماند و سعي مي كرد آن را از داخل سر و سامان دهد. البته، اين هم تصور باطل ديگري بود به دليل اينكه عملي نبود. شما كارت عضويت ( حزب ) خود را تا سال 1966 تحويل نداديد. : بله، بله. آنچه اكنون مي گويم ممكن است هم سرگرم كننده باشد و هم عجيب. با فرارسيدن سال ناگوار 1968 در لهستان همراه با ترس وحشت و انزجاري كه در آن زمان حس مي كردم، خوشبختي فردي را هم تجربه كردم. من ديگر عضو جايي نبودم; ديگر مجبور نبودم به حرف كسي گوش كنم.: تغيير سياست هايتان چه تاثيري در شعرتان؟ داشت :پس از سال 1956 زماني كه هنوز عضو (حزب ) بودم هيچ شعري نسرودم كه امروز بخواهم (آن را ) تكذيب كنم. به تدريج خود را از حوادث سياسي جاري كنار كشيدم و به نظرات مردم علاقه مندتر شدم. و شعرهايتان را تنها با اول شخص مفرد؟ سروديد : بله، همينطور است: ديگرما وجود ندارد، ديگرما -نوع ما بشر-، جامعه مطرح نيست. من به آدم هاي ديگر، يا خودم نگاه مي كنم و شما نمي توانيد بگوييد كه من با شعف به خودم نگاه مي كنم. آيا براي يك انجام شاعر، گفتگويي دروني در جامعه آزادامروز مشكل تر از جامعه محدود با پريشاني هاي كمتر؟ نيست :دنياي سختي بود. سانسور حاكم بود; همه چيز تحت كنترل بود و به سختي مي توانيد بگوييد دوران خوبي اما بود اكنون نيز دنياي بي دردسري نيست. هركسي بايد شعر خود را پرورش دهد. پس من هم چنين مي كنم. اما دوست دارم گاهي نيز بخندم. عده اي شما را پيام آور تساوي حقوق زن و مرد در لهستان مي دانند. : من براي خودم چنان عنواني قائل نيستم. البته من شعري سروده ام با نام تصوير يك زن آن را سرودم كه شايد زنان را قوي تر و محكم تر كند چرا كه هر اتفاقي ممكن است براي آنها رخ دهد. اما مطمئنا از ستيزجويان طرفدار اين تساوي كه از مردان تنفر دارند، نيستم. من مردان را خيلي دوست دارم. دنياي بدون مردان، مثل دنيايي كه تنها از مردان تشكيل شده است، پرآشوب و هراس آور خواهد بود. من طرفدار آزادي زنان وتساوي حقوق آنها با مردان هستم، ولي در جايي كه زنان موردخشونت قرار مي گيرند و آسيب مي بينند. اما هر جا كه حمله مستقيمي به مردان شود، آن را زياده روي مي دانم و ناشي ازنگرشي تروريستي تلقي مي كنم. من شنيده ام كه شما برخي نمايش نامه هاي تلويزيوني و راديويي را دوست داريد. بله، برايم جالب است كه بدانم چگونه نمايش نامه نويسان، در ميان اساطير يونان كاوش مي كنند وسعي مي كنند موضوعات گوناگون را در هم بياميزند. شماآنتيگون يا اوديپ را در جامعه امروز زنده و فعال مي بينيد. حرف هاي كهنه در قالب تازه اي تكرار مي شوند. واقعاخنده دار است. زندگي ديگر اساطير يونان. شنيده ام كه شما با مهمانان خود بازي هايي با جوايزمي كنيد. : فقط براي در خنده وجود هر فرد بالغي، يك كودك هست كه هرگز نمي ميرد. به ياد دارم زماني كه كودك بودم جايزه هاي بسته بندي شده را دوست داشتم. هميشه مرا هيجان زده مي كرد. پس شما هرگز آن احساس كودكانه را از دست؟ نداده ايد : نه، هرگز. من اين نظر را كه كودكان روياهاي بزرگي دارندكه با گذشت زمان از بين مي رود، نمي پذيرم. معتقدم كه تصورات شما در واقع با گذشت زمان رشد مي يابند. بسياري چيزها هست كه كودك را در آن زمان به اندازه اي كه بعداشاد مي كند، شاد نمي كند. شما بايد در آن لحظه شاد باشيد چرا كه لحظات و عوامل شادي گذرا هستند و يك كودك در آن شرايط اين را نمي داند.