Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751208-15852S1

Date of Document: 1997-02-27

شعر نو، يك گام به جلو يا دو گام به ؟ عقب آنچه كه بيشتر مرا وا داشت تا در اين مورد به خصوص بنويسم اين بود كه در سال هاي اخير، تعداد بسيار زيادي از قطعات شعر نو را در مجلات و روزنامه ها ديده ام كه متاسفانه به جاي صفحه طنز مجله و روزنامه، در صفحه ادبي چاپ شده بودند و آنچه را كه مي نويسم به عنوان برداشت و احساس شخصي خودم مي نگارم و قصد تحميل آن را به خواننده ندارم و ناچار چون احساساتم را به رشته تحرير درمي آورم و احساس هم منطق پذير نيست پس در نوشته ام نه در پي آوردن دليل و برهانهاي متوالي هستم و نه انتقادي را به احساسم مي پذيرم. نام نيما به عنوان باني اين سبك و پدر شعر نو در همه جاشنيده مي شود، نيما بدون شك در عرصه ادبيات فارسي يك نوآور بود و كودكي به نام شعرنو را به اين مردم معرفي كردكه با استقبال كوركورانه متاخران روبرو شد. علت هجوم به اين سبك هم باز بودن ظاهري عرصه اي بود كه هر ناواردي كه حتي قادر به نوشتن نثر استواري هم نبود يك سطل رنگ به دست گرفت و جيغ را قرمز و فرياد را سبز و ماه را بنفش كرد تا احساس كج و معوج خويش را در قالب طنز و به اسم شعر نو به من و شما قالب كند! اگر نيما شعر نو مي گفت، قادر بود غزل هم بگويد، كما اينكه در آثارش هم هست. نيما از غزل و قصيده گذشت تا به شعر نو رسيد، شعر نو مبدا شعر نيما نبود، مقصد بود. مگر بدون اينكه كسي در هنري چيره دست شود مي تواند سبك نويي؟ بيافريند به نظر من تا كسي بحور شعر فارسي را نداند حق ندارد شعر فارسي بسرايد چه نو و چه كهنه. كساني شعر نو را به ابتذال مي كشند كه نمي توانند شر كهنه بسرايند و باعث مي شوند تا هر چه مس و زر است با هم مخلوط شوند تا ديگر آن محك قديمي كه مس را از زر مي شناخت در جدا كردن قطعات خوب و بد اين شعر ناتوان شود. در شعر نو گاه به شاعرهايي برمي خوريم كه معني شعر خودشان را فقط خودشان مي فهمند و بس. يعني يك فرد عادي هيچ برداشتي از شعر آنها احساس نمي كند مطلق شاعر طوري بيان مي شود كه ديگران قادر به ادراك آن نيستند. شايد خود شاعر از خواندن آن لذت ببرد. ولي ديگران؟ چه شعر پلي است كه شاعر براي بيان احساسات خود به قلبخواننده مي زند نه رودخانه اي كه در يك طرف آن نشنيد و خواننده را گيج و مبهوت در آن طرف رود به حال خود رها كند. حيف نيست كه قالب به اين زيبايي را به ابتذال؟ بكشيم شعر نو بخت سپيدي است كه جامه سياه ندانم كاريهايمان را به زور به قامتش مي پوشانيم. و بدينگونه نهال زيباي نيما را مي خشكانيم. محمدرضا حسني نويسي