Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751205-15641S1

Date of Document: 1997-02-24

دولت مدرن o به گفته پولانزاس، دولت از طبقه استقلال سرمايه داري، نسبي دارد و به شكلي خاص از درون تقسيم شده است نوشته: آنتوني گيدنز ترجمه: هوشنگ جيراني اشاره: ظهور سرمايه داري در غرب، به پيدايي دولت مدرن نيز انجاميد. اين پديده خود محور بسياري از نظرياتي شد كه درباب سياست و جامعه مطرح مي باشد. ماركس، ماكس وبر و در عصر حاضر پولانزاس، ميليبند و... همگي برآن بودند تا ماهيت دولت مدرن را شناخته و معرفي نمايند. در اين راستا مباحث عمده اي چون نقش طبقه حاكم در ساخت دولت، حدود و كاركردهاي دولت، نظم دولت و.. عنوان شده كه طبيعتا نظرات متفاوتي نيز در اين باره ارائه شده است. مقاله اي كه مي خوانيد ديدگاه برخي متفكران جامعه شناسي و علم سياست را نسبت به موضوعات گوناگون مربوط به دولت مدرن بررسي كرده است. سرويس مقالات مقوله دولت مدرن، بخش بسيار مهمي ازتغييراتي را دربرمي گيرد كه از يك قرن گذشته در حال رخ دادن است: و آن تغييرات، گسترش نقش دولت در زندگي اجتماعي است. گسترش فعاليت هاي دولت از راه هاي مختلفي صورت گرفته است. در جوامع سرمايه داري و در مسئله اقتصاد، دولت نقش هدايت كننده اي را درنظارت بر فعاليت هاي سودآور ايفاء مي كند كه اين نقش در حال افزايش است. در بسياري ازاين كشورها دولت بيش از 40 درصد از نيروي كار فعال اقتصادي را استخدام مي كند كه يا در سازمان اداري اش مشغول به كارند و يا در صنايع ملي شده، دولت ها غالبا در حال تلاش بيشتر براي مداخله در فعاليت هاي اقتصادي هستند كه اين مداخله با جستجوي منابع لازم و بازاريابي براي كالا، برنامه ريزي اقتصادي سياستگذاري براي قيمت ها، درآمدها و از اين قبيل امور صورت مي گيرد. اما دولت در وجوه ديگر زندگي اجتماعي نيز مداخله مي كند: مشاركت در ايجاد و سازمان زندان ها، آسايشگاه ها، بيمارستان ها و تدوين مقرراتي كه خدمات را تحت پوشش دارد و در ذيل عنوان كلي رفاه قرار مي گيرد. با اين وجود شگفت انگيز است كه حداقل تا اين اواخر در جامعه شناسي ماركسيستي و غيرماركسيستي، دولت ناديده گرفته شده بود. تا حدودي اين شرايط ناشي از نفوذ تاسف بار موضوعي به نام طبقه كارگر در علوم اجتماعي است. موضوع جامعه شناسي، آن چنان كه فرض شده، مطالعه جامعه است; قدر مسلم آن كه متفكرين قرن نوزدهم از آن براي ناميدن جامعه مدني استفاده كرده اند: يعني اقتصاد، خانواده و ديگر نهادهاي خارج از دولت. تحليل دولت فقط در چارچوب تنظيم سياست ها ياعلم سياست صورت مي گرفت. با اين وجود در برخي رشته ها، عدم مطالعه دولت ريشه هاي عميق فكري دارد كه به قرن نوزدهم بازمي گردد. جامعه شناسي ماركسيستي و غيرماركسيستي در انتقاد از تئوري اقتصاد طبقاتي مواضع مشتركي دارند. بعدها دولت به يك نقش كوچك تنزل يافت. به گفته اقتصاددانان نخستين، مهمترين نيروهاي محركه تغييراجتماعي درتوليد متمركز شده اند كه اين نيروها در حوزه جامعه مدني قرار مي گيرند. دولت مقرراتي را تدوين مي كند تا پيمان هاي اقتصادي مورد حمايت را تضمين نمايد، و معمولا بر منافع جامعه نظارت مي كند. متفكران بعدي از اين تئوري اظهار نارضايتي كردند. براي آن هايي كه در جريان اصلي جامعه شناسي قرار مي گيرند - ما نمونه دوركيم را در نظر مي گيريم - دولت يك نقش بسيار مثبت و ويژه اي براي ايفاء آن چه كه اقتصاددانان اوليه نشان داده اند، دارد. گسترش فعاليت هاي دولت يك ضرورت است و مسئله غيرقابل انكار در توسعه نظم اصلاح اجتماعي، اجتماعي پايدار دولت است در اين نظريه به عنوان يك نهاد مهربان در ميان نهادهاي ديگر فرض شده است كه راسا اقدام به از بين بردن تقسيمات طبقاتي ونابرابري ها مي كند. با تفاوتي مشخص، تئوري ماركسيست ها اين بود كه اقتصاددانان نسبت به شناخت ويژگي طبقاتي دولت كوتاهي كرده اند. از ] ديد [ماركسيست ها با وجود ابزارهايي براي رفع تقسيمات طبقاتي، دولت ذاتا با آن تقسيمات، به دليل حمايت از منافع طبقه مسلط برعليه طبقات ديگر در جامعه، موافق است. در هيچ يك از آن دو سنت فكري، دولت به صورت منسجم مطالعه نشده است. به شكلي يكسان، هم براي نويسندگان ماركسيست و هم غيرماركسيست بيشتر، اثر فعاليت هاي دولت مدنظر بوده تا اينكه خود دولت مورد نظر باشد. خود ماركس برخلاف جريان چپ، مطالب جسته و گريخته اي در مورد دولت ابراز مي كند و كارمايه هايش بيشتر برانتقاد از نظريه اوليه اقتصاد در سرزمين خودش متمركز بود; يعني روابط درگير در توليد سرمايه داري. دولت و طبقات: نظريه هاي جديدبيش از يك دهه است كه دولت مدرن موضوع بحث روزمره به ويژه در ميان انديشمندان ماركسيستي شده است. ماركسيست ها به طور قابل ملاحظه اي از ويژگي ابتدايي بودن نظريه هاي دولت در نوشته هاي ماركس آگاهي دارند و خيلي دقيق آن را در برخي شرح ها بر نظريه هاي او نشان داده اند. كتاب ميليبند در واقع، از اولين نوشته هاي طغيان كننده در مورد دولت بود. دو انديشمند مهم ديگر در اين رشته، پولانزاس واوفه هستند (نيكوس پولانزاس در كتاب قدرت سياسي و طبقات اجتماعي; كلاوس اوفه در كتاب سرمايه داري غيرسازماني ). ميليبند يكسري مناظره هاي مستقيم با پولانزاس در اين مورد كه دولت چگونه بايستي تحليل شود انجام داد. در اين جا به طور خلاصه در اين مورد مطالبي عنوان مي شود. نظرياتي كه ماركس پيرامون دولت سرمايه داري مطرح كرد مي تواند در دو بخش آورده شود: در برخي نوشته ها ماركس مي گويد اگر دولت به عنوان ابزار مستقيم طبقه حاكم باشد پس خيلي سريع توسط طبقه سرمايه دار كنترل شده است. در واقع اين يك تحول به شمار مي رود: زيرا در جايي نيز، ماركس، از دولت به عنوان كميته اجرايي بورژوازي سخن مي گويد. اما اين جا قرينه هاي ديگري هستند; در جاي ديگري به نظر مي رسد ماركس ادعا مي كند كه ويژگي طبقاتي دولت به اين معني است كه مقامات دولتي از روند همه جانبه شيوه سرمايه داري حمايت اگر مي كنند چه ممكن است در نگاه اول تفاوتي ميان اين دو نباشد ولي به طور بالقوه اختلافات بنيادين بين اين دو نظريه وجود دارد. در ابتدا ماركس اشاره مي كند كه طبقه حاكم هم يك واحد متشكل اجتماعي است و هم در آينده دولت را زير چتر خود مي آورد. اين نظر به راحتي قابل نقد است ودليل آن اين نمونه مفهومي است كه در نوشته هاي مشهور به كثرت گرايي به چالش طلبيده شده است. بنابه برداشت پلوراليستي، كه جسته و گريخته به ايده هاي بيان شده توسط دارندورف و ديگر مدافعان تئوري جامعه صنعتي نزديك طبقه است، حاكم در جوامع غربي يكپارچه نيست. در عوض وجود بخش هاي متنوع يا كثرت نخبگان، قدرتي كاملا محدود شده در تاثير بر سياست هاي حكومتي بر جاي گذاشته نظريه است دوم كه ازماركس ريشه گرفته است، اين هدف را دنبال مي كند كه تقسيمات و برخوردها در ميان محافل حاكم در يك جامعه طبقاتي، ممكن است قابل ملاحظه باشد. پولانزاس اين نظر را در نوشته هايش پيرامون دولت، گسترش مي دهد; گرچه اين نظر در يك سبك غالبامبهم، سنگين و قابل انتقاد ارائه مي شود. تعبير اوليه ماركس، كه در بالا به آن اشاره شد، اين است كه طبقه حاكم در دولت نفوذ كرده است و دولت به اين صورت ظاهر مي شود. معهذا به گفته پولانزاس، استقلال نسبي دولت، از طبقه سرمايه داري دارد كه به شكلي خاص از درون تقسيم شده دولت است در ديگر موارد درجه مشخصي استقلال دارد و از اين امتياز براي تعيين چارچوب كلي نهادينه تشكيلات سرمايه داري استفاده مي كند. دولت ممكن است براي پايدار ماندن نظام به عنوان يك كل، سياست هايي را بر ضد منافع كوتاه مدت گروه هاي خاص سرمايه داري به خاطر دفاع از منافع بلندمدت اعمال نمايد. به عنوان مثال يك نمونه اين است كه حكومت قانون ضد تراست را براي مقابله با رهبران تجاري كه خواهان يكي شدن شركت ها در يك بخش خاص اقتصادي هستند، به مرحله اجرا در اين مي آورد نوع تحليل در مورد دولت كه آگاهانه تر است، قابل قبول تر مي باشد تا آن تحليلي كه برپايه تعبير اوليه ياابزارگرايانه ماركس بنا شده است. در واقع پولانزاس، كتاب ميليبند را بواسطه افتادن در اين مقوله مورد توجه قرار مي دهد و بر اين اساس، حملات انتقادي را صورت داده است. بحث هاي ميليبند و پولانزاس بيشتر بر اين محور متمركز شده كه شرح دهند نخبگان در جوامع سرمايه داري از طريق زمينه هاي آموزشي مشترك، ارتباطات خانوادگي، ارتباطات دوستانه و از اين قبيل به هم پيوند خورده اند. ميليبند در بحث هاي خود بيشتر با تئوري جامعه صنعتي و پلوراليسم سياسي مقابله مي كند و سعي دارد نشان دهد كه آن جا چه رخ مي دهد و پس از اين بحث ها، باقي ماندن يك طبقه زمين دار مرتبط باراس حكومت را نشان مي دهد. اما وجود شكاف ها - آن چنان كه پولانزاس بحث مي كند - در رده هاي بالاتر طبقه سرمايه دار نشان نمي دهد كه طبقه مسلط سرمايه داري تحليل داشته است. چنين شكاف هايي به هيچ وجه طبيعي نيستند. آن چيزي كه اهميت نهايي دارد، مكانيزم هاي نهادين ثبات توليد سرمايه داري است. اگر چه نمي توان گفت مناظره بين پولانزاس و ميليبند كاملا آموزنده يا سودمند بوده است. - شركت كنندگان غالبا سخن از گذشته يكديگر به ميان مي آوردند - ولي به خوبي پرتو بيشتري بر برخي مسائل كلي اين كتاب افكنده است. در نظريه پولانزاس، كه شديدا تحت تاثيرماركسيسم ساختگراي لويي آلتوسر فيلسوف معاصر فرانسه است، بازيگران اجتماعي دقيقا به عنوان حاملان شيوه توليدي مورد توجه هستند. براساس اصطلاحات خاص ديگر، كارگزاري انسان به عنوان نتيجه علل اجتماعي توصيف شده است. موجودات بشري، اينجا، به عنوان كارگزاران آگاه ظاهر نمي شوند: درگيري دوگانه شان با جامعه ديگر غيرقابل مفهوم مي شود. به اين ترتيب ميليبند، پولانزاس را به خاطر آن چه كه او يك نوع فوق جبرگرايي ساختاري مي نامد مورد انتقاد قرار مي دهد (كتاب رالف ميليبند، دولت سرمايه داري جوابيه اي به مقاله پولانزاس در مجله چپ نواست ). براي فهم بيشتر اهميت تئوريكي مباحث مطرح شده در اين جا كمي بيشتر به اين نظريه مي پردازم كه مستقيما به مسئله دولت مربوط است. دولت چگونه اين استقلال نسبي را بدست مي آورد كه پولانزاس درباره آن مي گويد: آيا از آن چيزهايي است كه دولت وابسته به آن؟ مي باشد پاسخ هاي پولانزاس به اين پرسش ها مبهم و پيچيده هستند. روشن نيست كه استقلال نسبي دولت برچه پايه اي بنا شده، چگونه اين استقلال، نسبي است و يا آن نسبت به چه چيزي، نسبي است. ما مي توانيم فكر كنيم اين موارد روشن هستند; اما اين تنها با دوري از نوعي ديدگاه جبرگرايانه پولانزاس، امكان پذير است. بهترين راه براي روشن كردن برخي ازويژگي هاي خاص دولت سرمايه داري، مقايسه آن با ديگر انواع دولت ها است كه در تاريخ وجود دارند; يعني دولت هاي قبيله اي و امپراطوري. پيشتر، افراد طبقه حاكم معمولا مامور دولت بودند; دولت و طبقه حاكم، يكي و همسان بودند. اما در جوامع سرمايه داري چنين نيست. افراد طبقه حاكم - كه رهبران تجاري يا صنعتي هستند - ممكن است اغلب يك بخش هدايتي را در حكومت بپذيرند. ولي هردو رهبر و رئيس بخش صنايع سنگين و ماموردولت از نظر نهادي از يكديگر جدا هستند. درنظام سرمايه داري، استفاده از اصطلاح يك ماركسيست اوليه، كارل كائوتسكي، بسيار رايج است و آن اين است كه طبقه حاكم حكومت نمي كند. تعبيرهاي ماركس در باره دولت تا حد قابل قبولي گفته شد، اما نظريه هايش مي تواند گامي به سوي روشن كردن ايده استقلال نسبي باشد. در نظام سرمايه داري، دولت وابسته به ماليات ها است كه از راه نظارت بر فعاليت تجاري به دست مي آيد; اين شيوه براي پيشرفت تشكيلات صنعتي نمي توانست ادامه يابد چون چنين كنترلي توسط طبقه تجاري صورت مي گيرد و دولت كنترل مستقيمي ندارد. لذا استقلال فعاليت مامورين دولتي، به خاطر وابستگي شان به تشكيلات سرمايه داري، سخت محدود شده است. اين وضعيت براي استقلال دولت، نهادينه شده است و در همان موقع منبع اصلي، محدود شده يا ماهيت استقلال، نسبي شده است. با اين وجود هيچ يك از اين پديده ها نمي تواند باشد يا اين كه بايد در يك چارچوب مكانيكي تفسير شده باشد. افزايش دخالت دولت در زندگي اقتصادي، جزئي و بخشي از تلاش هاي افراد دولتي براي تاثير بر فعاليت عمومي تشكيلات اقتصادي است. فقط ماركسيست ها نيستند كه از خرابي ها و بحران هايي كه اقتصادهاي سرمايه داري به آن مبتلا هستند، آگاهي دارند. مديران دولتي بهتر از هركس ديگري آگاه، و به شكل حادي درگير پيدا كردن راه حل براي اقتصاد هستند. به اين ترتيب اين در موافقت كلي با ديدگاه هاي پولانزاس است، اگرچه با اصطلاحات متفاوت تر از آن چه كه او مورد توجه قرار داده، بيان اما مي شود من فكر مي كنم، يك عنصر مهم قابل توجه ديگري هم هست كه به استقلال دولت مربوط مي شود، و آن قدرت سازمان يافته طبقه كارگر است كه خواسته هايش را هم از طريق نيروي اتحاديه ها و هم با تاثير احزابسوسياليستي يا كارگري در برخورد با حكومت به پيش مي برد. پولانزاس توضيح مي دهد چرادولت و طبقه سرمايه دار بايد فقط در اصطلاحات تقسيمات درون طبقاتي، نابرابر باشند. سياست هاي دولت ممكن است يك بخش سرمايه اي را بيش از ديگر بخش ها مورد حمايت قرار دهد. اما دولت همچنين سعي در مقابله با نفوذ كارگران سازمان يافته دارد. اگر در سال هاي آغازين سرمايه داري صنعتي اين نفوذ زياد نبود، امروزه اين نفوذ شديد شده است. مبارزات و تقاضاي تغييرات در نهادهاي اقتصادي و سياسي كه غيرقابل تغيير باقي مانده اند، فقط خاص طبقه كارگر نيست; حقوقي كه شهروندان به آن دست پيدا كرده اند حتي اگر دگرگوني هاي مورد نظر ماركس رابرجاي نگذاشته باشد، توازن قدرت در دولت را دچار تغيير كرده است. نوشته هاي اوفه ازاين نظر اصلاح كننده مناسبي براي تاكيدهاي پولانزاس به شمار مي رود. به گفته دولت اوفه، نمي تواند در قالب اصطلاحات برداشت شده از سوي ماركس كه در بالا اشاره شد، به قدر كافي فهميده شده باشد، اگرچه نظريه دوم صحيح تر از نظريه اولي به نظر مي رسد. دولت به شكلي واقعي ميان دونوع فشار ذاتا مخالف يا نفوذمتناقض قرار گرفته است. دولت مدرن با يك معيار، شامل رفاه اجتماعي و يكسري خدمات ديگر كه براي جامعه پيش بيني شده، مورد ارزيابي قرار مي گيرد اما دولت بيشتر ممكن است براي اداره رشد اقتصادي تلاش كند; درآمدهايش اساسا وابسته به ثروت گرد آمده از سرمايه خصوصي متعلق به خود و شركت هايش است. چنين چيزي در روندهايي كه مستقيما اداره نمي شوند، هست. ادامه دارد