Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751129-15260S1

Date of Document: 1997-02-18

گرهي كه با دست باز نشده است بنويسيد مردم اعتماد بيجا به خواستگارها نكنند، دخترم را با هزار آمال و آرزو به عقدش در آوردم حالا فهميدم آقا زن و بچه داره خانم تو رو خدا به خانواده ها بگوييد اينقدر تو كار و زندگي جوانها دخالت نكنند و آينده و سرنوشت آنها را تباه نكنند دختر بزرگ كن مثل دسته گل و با يك كاميون جهازبفرست خونه بخت حالا ببين لامروت زده صورتش را آش ولاش كرده وقتي براي تهيه گزارش به ميان مردم مي رويم، بعضيها به دلايلي از جواب دادن طفره مي روند. به نظر آنها خبرنگارآدم فضولي است كه مي خواهد از زندگي مردم سردربياورد وبعد هم با بوق و كرنا اسرار آنان را در راديو روزنامه ها، و تلويزيون عنوان كند. اما اولين باري كه براي تهيه گزارش به دادسرا رفتم، با كمال تعجب ديدم، انگاراين مردم با مردم كوچه و خيابان زمين تا آسمان فرق دارند. همه افرادي كه اينجا آمدند، لااقل يك وجه مشترك دارند و آن هم داشتن مشكل است. مشكلي كه گره آن نه به دست خود و نه با وساطت و پا در مياني بزرگان و ريش سفيدان گشوده نشده است و حالا دست به دامان قانون شده اند. اينان دل پردردي دارند و به دنبال كسي مي گردندتا فقط به حرفهايشان گوش كند، شايد با درددل كردن سبك شوند. وقتي مي فهمند خبرنگاريم، دورمان حلقه مي زنند. يكي مي گويد: بنويسيد مردم به ديگران اعتماد بي جا نكنند، تو اين دوره و زمونه آدم حتي به چشمانش هم نبايد اطمينان كنه. دخترم رو با هزار آمال و آرزو فرستادم امريكا تا اونجا با يك پسره كه يكي از آشناها خيلي تعريفش رو مي كرد، ازدواج كنه، حالا تازگيها فهميديم آقا اونجا زن و بچه داره و خوشي زده زير دلش اومده دختر ما رو بدبخت كرده خانم ديگري راه خود را ازميان جمعيت باز مي كند و مي گويد: خانم تو رو خدابنويسيد خانواده ها اينقدر تو كار جوانها دخالت نكنند و آينده و سرنوشت آنها را تباه نكنند. در اين هنگام خانم ميانسالي دست دختري را مي كشد و به زبان تركي چيزي به او مي گويد كه متوجه نمي شويم. دختر جوان مي ايستد. زير چشمانش به كبودي مي زند. آن خانم كه گويي مادر اوست، با بغض مي گويد: دختر بزرگ كن مثل دسته گل بعد هم با يك كاميون جهاز بفرست خونه بخت، حالا ببين لامروت زده صورت دختره رو چيكار كرده. جمعيت هر لحظه زيادتر مي شود. هركس مي خواهد دردش را در بگويد اين بين درگيري بين يك مرد و خانمي كه نوزادي در بغل دارد، توجه همه را جلب مي كند. دست مرد به دست مامور دستبند زده شده و مامور او را با خود مي برد. زن جوان كه نوزادي را در آغوش دارد، بچه را به پدر مي دهد. پدر با بي تفاوتي نگاهي به او كرده دوباره او را به مادر برمي گرداند. زن اين بار با زور بچه را به مرد مي دهد و اين كشمكش همچنان ادامه پيدا مي كند. اين بار زن زيپ كاپشن شوهر را باز مي كند و نوزاد را داخل كاپشن او قرار مي دهد و مي خواهد فرار كند كه مامور مانعش مي شود. مرد فرياد مي زند كه نمي بيني دارند مرا به زندان مي برند، در زندان بچه را چه؟ كنم و زن در حالي كه به شدت گريه مي كند، مي گويد: بچه توست اون رو هم ببر. من خرجي ندارم. نمي تونم شكم او را هم سير كنم. مامور بچه را به مادر مي دهد. نگاهها همه به سوي او جلب مي شود. زن از خجالت چادرش را روي صورتش مي كشد و از آنجا خارج مي شود. تصميم مي گيريم كه براي تهيه گزارش به بخش دعاوي خانوادگي برويم. مجتمع قضايي شهيد بهشتي مرد 233شعبه ميانسالي برگه اي را كه شماره پرونده اش روي آن نوشته شده است، به مسئول پرونده ها نشان مي دهد و مي گويد: بالاخره نگفتي كي نوبت دادگاه ما؟ مي رسد كارمند نگاهي به مرد مي اندازد و مي گويد: مشكلت مربوط به؟ چيه مرد با بي حوصلگي جواب مي دهدباز هم رفته خونه پدرش اومدم شكايت كنم. مسئول رسيدگي به پرونده ها كمي به مرد نزديكتر مي شود وآرام مي گويد: مي دوني اگر من جاي تو بودم، يك ذره غرورم رو زير پا مي گذاشتم و مي رفتم با هاش آشتي مي كردم. ظهر هم يك غذاي گرم مي خوردم و اينقدر علاف نمي شدم. مرد با عصبانيت مي گويد: نصف خونه رو به اسمش كردم، هرچي مي خواد برايش مي خرم، حالا هم خانم عوض تشكر، گذاشته از خونه رفته. و ادامه مي دهد: مي گي چي، برم منتش رو بكشم، پس فردا دوباره قهر كنه و بگذاره؟ بره نه آقا خسته شدم، مي خوام كار رو يكسره كنم. همان مجتمع شعبه: 127 راهرو دادگاه تاريك، شلوغ و پر ازدحام است. دود سيگار فضا را پر كرده است و به سختي مي توان نفس كشيد. در اين ميان خانمي حدودا 50 ساله كه در كنار ديوارايستاده، نظرم را جلب پيش مي كند او مي روم و خود رامعرفي مي كنم. از او علت آمدنش را مي پرسم. مي گويد: براي طلاق دخترم آمدم. الان مدتي است به اين شعبه سرمي زنيم تا بلكه وقت دادگاه را برايمان تعيين كنند. امامثل اينكه هنوز نوبت ما نرسيده است. چرا دخترتان مي خواهد طلاق؟ بگيرد دامادم معتاد است. معتاد به؟ چي هر چي كه گيرش بياد مي كشه، هروئين، ترياك و... براش فرقي نداره. از شكم دختر من و بچه اش مي زنه وخرج اين زهر ماريها مي كنه. چند تا بچه؟ دارند دخترم بچه ندارد. شوهرش يك پسر 4 ساله از همسراولش دارد كه از دو سالگي دخترم او را بزرگ كرده الان هم بچه را پيش او گذاشته و معلوم نيست، كجا رفته. مثل يك قطره آب شده و رفته تو زمين و خبري هم از او نداريم. به همين خاطر هم دخترم آمده تقاضاي طلاق كنه. در همين لحظه مامور قسمت بايگاني شماره اش را صدامي زند و با صداي بلند مي گويد: شماره پرونده تاريخ /10/77 10/10 5ساعت صبح به همين شعبه رجوع كنند. آه از نهاد زن بيرون مي آيدسال 20؟ ديگر آخه آقاي محترم! دختر من تا 2 سال ديگه با اين بچه چكار؟ كنه مرد رو به آن خانم مي كند و مي گويد: خانم حجم پرونده هازياد است. مگه ما چند تا كارمند؟ داريم هر كارمند درنهايت مي تواند به 5 پرونده در روز رسيدگي كند... مثل اينكه سردرد دل كارمند بايگاني هم باز شده بود. ازآن شعبه بيرون مي آييم. مجتمع قضايي رسالت: خانمي براي دريافت برگه دادخواست طلاق به اين مجتمع رجوع كرده از است او علت را مي پرسيم، او كه خود رامددكار اجتماعي معرفي مي كند، مي گويد: دو سال پيش فرد معتادي را براي ترك اعتياد به مركزي كه من در آنجا كار مي كردم آوردند. مدت 6 ماه من و همكارانم تلاش كرديم تا او اعتيادش را ترك كند. البته خود من داوطلبانه به عنوان مددكار و مشاور به او كمك مي كردم تا اينكه بالاخره او موفق به ترك شد بعد از مدتي به يكديگر علاقه مند شديم و قرار ازدواج گذاشتيم. البته يكي از شرايط من براي قبول اين ازدواج اين بود كه او هرگزبه سراغ مواد مخدر نرود و او هم اين شرط را پذيرفت. بالاخره مقدمات عروسي فراهم و پس از مدتي زندگي مشتركمان آغاز شد. الان در حدود يك سال است كه ازتاريخ ازدواجمان مي گذرد، اما او نه تن به كار مي دهد ونه قبول مسئوليت از مي كند همه بدتر دوباره به مصرف مواد مخدر رو آورده است. زماني كه تصميم گرفتم با اوازدواج كنم، خانواده ام با اين مساله به شدت مخالفت كردند. آنها مي گفتند، ازدواج با يك فرد معتاد اشتباه محض است. اما من علي رغم مخالفت آنها گذشت كردم وبا او ازدواج كردم، تا شايد بتوانم او را به يك زندگي سالم و عادي مثل بقيه افراد جامعه برگردانم. اما حالا كه او دوباره به طرف اعتياد رو آورده، فكر مي كنم، تمام سعي و تلاشي را كه در اين مدت براي ترك دادن اوكرده ام، بي ثمر بوده است. راهرو دادسرا بسيار شلوغ است. افرادي كه براي دريافت برگ درخواست و اظهارنامه آمده اند، صف طولاني انتهاي راهرو كه براي زدن تمبر روي برگه ها تشكيل شده است، مراجعان بي اطلاع كه دايم از كارمندان سوال كرده و آنان را كلافه مي كنند و.. ادامه گفت و گو را دشوار مي سازد. تصميم مي گيرم با اين خانم در فرصت مناسبتري صحبت او كنم هم از اين پيشنهاد استقبال مي كند و شماره تلفن منزلش را مي دهد. دو روز بعد: با شماره تلفني كه از او گرفته بودم، تماس مي گيرم. پيرمردي گوشي را برمي دارد. خود را معرفي مي كنم و مي گويم مي خواهم با خانم... صحبت كنم. او كه خود را پدر آن خانم معرفي مي كند، مي گويد: پدر شوهرش فوت كرده و او و شوهرش به كرج رفته اند و هفته آينده از كرج برمي گردند. گوشي تلفن را مي گذارم. يعني اشتباه نكرده ام، او كه قصد متاركه داشت پس چطور... يك هفته بعد: دوباره تماس مي گيرم، خودش گوشي را برمي دارد. خانم...؟ - بله خودم هستم. ابتدا مرا نمي شناسد. مثل اينكه همه چيز را فراموش كرده است. يكبار ديگر از او تقاضا مي كنم كه براي تهيه گزارش او را حضوري ملاقات كنم. از پيشنهادم بسيار استقبال مي كند. خوشحال به نظر از مي رسد او مي پرسم، كارتان در دادسرا به كجا؟ رسيد با خنده مي گويد: شكايت را پس گرفتم. از او مي خواهم واضح تر بگويد و او چنين توضيح مي دهد: وقتي پدر شوهرم فوت كرد، ارثيه نسبتا قابل توجهي به شوهرم پس رسيد از آن با شوهرم صحبت كردم از او خواستم يك بار ديگر اعتيادش را ترك كند و با پول ارثيه براي خودش كاري دست و پا كند و بدهي هايش را بپردازد. او هم قبول كرد. خودم هم در حال حاضر به دنبال كار هستم. قرار است ما زندگي جديدي را شروع كنيم، آيا شما مي توانيد براي من كاري در ارتباط با حرفه ام (مددكاري ) پيدا؟ كنيد به او مي گويم سعي خودم را خواهم كرد و در حالي كه برايشان آرزوي موفقيت مي كنم، تلفن را قطع مي كنم. مثل اينكه توي اين يك هفته همه چيز عوض شده بود. ازخود مي پرسيدم، آيا مشكل اعتياد و نداشتن حس مسئوليت نسبت به همسر و زندگي تنها با پول حل خواهد؟ شد آياتصميم فعلي او براي دادن فرصتي دوباره به فرد معتادي كه قبلا تصميم به ترك گرفته، اما دوباره به طرف مواد مخدر رو آورده كار صحيحي؟ است نمي دانستم نام عمل اين زن را چه بايد ؟ گذاشت ايثار، فداكاري، گذشت، يا بي فكري، سهل انگاري و اعتماد؟ نابجا اما مي دانم كه گذشت زمان به آن پاسخ خواهد داد. بنفشه پورناجي