Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751123-14922S1

Date of Document: 1997-02-12

تعارض ميان فلاح ديني وآزادي ليبراليستي حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمد خاتمي اميرالمومنين علي ( ع ) مي فرمايد به دنيا بنگريد با نگاه زهدورزندگان و پرهيزكنندگان از آن، نه خواهان و مشتاق آن، درحاليكه نگاه ليبرالي به دنيا، يك نگاه مشتاقانه است. هدف زندگي ليبرال، برخوردار شدن از اين دنياست نه زهدورزيدن از آن آزادي به مثابه اينكه هركس هر كاري را در حد خواست هاي حيواني انجام بدهد يقينا با مجموعه داده هاي ديني سازگار نيست، به عبارت ديگر ليبراليسم به مثابه نظم زندگي، با زندگي ديني سازگارنيست، اما آزادي به عنوان آزادي سياسي و مبناي پذيرفته شده درنظم سياسي و حكومت كه البته لازمه بخشي از ليبراليسم هم هست مي تواند با يك نوع بينش ديني در صورتي كه دست به اصلاح آن بزنيم، سازگار باشد. اشاره در مراسمي كه به مناسبت شب احياء از طرف دفتر تحكيم وحدت دانشجويان برگزار شد حجت الاسلام والمسلمين دكتر سيدمحمد خاتمي درباره آزادي در اسلام و ليبراليسم سخنراني كرد. وي سعي كرد باتوسل به سخنان اميرالمومنين ( ع ) ضمن برشمردن تمايزات ميان اسلام وليبراليسم درباره آزادي به اين سوال اساسي مبني بر اينكه آيامي توان ميان فلاح ديني و آزادي ليبراليستي سازگاري برقرار كردپاسخ دهد، گزيده اين سخنراني در زير از نظر گرامي تان مي گذرد: سرويس مقالات بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله ربالعالمين الصلوه والسلام علي خاتم الانبياء والمرسلين و علي آله الطيبين الطاهرين، ماه مبارك رمضان ماه انسان ماه تجلي ايمان و اراده انسان، ماه صفاي عقلانيت و ماه بركت است. شب قدر در كانون جوشان اين ماه بركت قراردارد و ما در شب بيست و يكم ماه رمضان هستيم، شبهايي كه بايدحداكثر بهره علمي و ايماني را از آن گرفت، اين شبها نيز متبرك به نام و ياد انسان كامل پيشواي آزادي و آزادگي و مظهر ايمان وانسانيت امام اميرالمومنين علي بن ابيطالب (ع ) است و علي ( ع )پرورده رمضان است. در قرآن كريم غايت روزه تقوي اعلام شده است ياايهاالذين آمنوا كتب عليكم الصيام كماكتب علي الذين من قبلكم لعلكم تتقون. روزه براي اين است كه انسان صاحب تقوي بشود، دربينش اسلامي تقوي ملاك انسانيت و ملاك عظمت و كرامت انساني است. هركس با تقواتر باشد مكرم تر و كريم تر و به عبارتي انسانيت او نيرومندتر است. در قرآن كريم به دفعات هدف تقوافلاح معرفي شده است بارها اين جمله تكرار اتقواالله شد، لعلكم تفلحون هدف روزه تقوا است و غايت تقوا فلاح است فلاح و رستگاري از كليدي ترين مفاهيم معارف ديني و به ويژه اسلامي فلاح است، نوعي آزادي است، آزادي معطوف به درون، فلاح در سايه تقوا به دست مي آيد و تقوا عبارت است از مهار زدن بر اميال و آزاد خواستهاي دروني شدن از استيلا و سلطه هواها و نيروهايي كه به طور طبيعي در درون انسان وجود دارد. ما اگر از آزادي بحث منظورمان مي كنيم، همان مفهوم آشناي آزادي در معارف ديني و اسلامي يعني فلاح است، از نظر تاريخي نيز وقتي مي گوييم آزادي ذهن، ما متوجه فلاح كه معطوف به درون و رهايي انسان از بعضي قيد و بندها اين است مي شود بينش و اين داوري مبتني است بر يك هستي شناسي جهانشناسي، و معرفت شناسي خاص، كه اين نتيجه از آن گرفته مي شود. اما مبادي هستي شناسي فلاح ديني عبارتست از اينكه: در درجه اول، هستي از ماده بزرگتر است يعني هستي مساوي با جهان مادي نيست دوم، انسان داراي دوشان است هم برخوردار از شان مادي و هم شان فرامادي است، يعني يك شان عادي طبيعي دارد و يك شان متعالي سوم، انسان صاحب اراده و اختيار است يعني در ميان اين دو بعد مجبور و محكوم به انتخاب يك راه نيست، مي تواند شان مادي را انتخاب كند و آن را رشد دهد يا متوجه شان متعالي شود و آن را تقويت كند. فلاح يعني انساني كه از دو شان وجودي برخورداراست، در جهاني كه بزرگتر ازماده و مادي است با اراده خود تصميم مي گيرد تا شان مادي و حيواني را به نفع شان متعالي و عالي و معنوي خودمهار كند و برده شان مادي خود نباشد، شان مادي در صورت خواستها، اميال، هواهاتجلي پيدا مي كند. تقوا يعني آزادي از سلطه شان مادي هواها، خواستها و اميالي كه انسان دارد. پس فلاح نتيجه، يك نوع آزادي است، آزادي دروني انسان. در دنياي قديم با توجه به ديد ويژه جهانشناختي و هستي شناختي نوع سعادت در تعابير فلاسفه و فلاح در تعابير ديني عمدتاهمين بوده كه عرض شد. دريونان قديم هستي عبارت بوداز عالم كه انسان هم جزيي ازاين عالم بود. اين عالم هم از جنبه مادي منتها با ويژگي غيرثابت و گذرا و هم ازجنبه معنوي باويژگي ثابت برخوردار بود. در ديدگاه يونان قديم عالم سازوكاري عقلاني داشت يعني عملكرد وفعاليت او براساس معيارهاي عقلاني استوار بود. انسان نيزكه خود جزئي از اين عالم بود، برخوردار از نيرويي به نام عقل بود كه به مدد آن قادر بود عالم را از طريق جدال افلاطوني يا برهان ارسطويي بشناسد در جهان باساز و كار عقلاني، سعادت انساني كه صاحب عقل است و مي تواند آنرا بشناسد، در گرو يك نوع آزادي دروني بدست مي آمد رسيدن به اين سعادت در تعبير فيلسوفان به آن صورتي كه در فلسفه اسلامي ترجمه شده است، عبارت ازفضيلت است. معروفترين فضايل نيز همان فضايل چهارگانه اي است كه براي نخستين بار در آراء و افكارافلاطون تحت عنوان حكمت، شجاعت، عفت و عدالت كه جامع سه فضيلت ديگر بودمطرح شد. بالنهايه فضيلت نيز عبارت بود از مهار بخش و شان فرودين هستي آدمي توسط بخش متعالي هستي آدمي كه خرد بود. يعني رفتار برطبق قانون خرد، كه برترين داده وجود در انسان بود. دنياي اسلام و مسيحيت گرچه جهانبيني و جهانشناسي ويژه خود را داشت، ولي سنخ و ماهيت آن، به جهانبيني فوق نزديك بود. در دنياي مسيحيت و اسلام، عالم و عالم عقلاني به نحوي انكار نشد اما در كانون اين عالم يك وجود متشخص، منفرد، متعالي به نام خدا بود، خدا با هستي كه آفريننده آن نيز بود و نسبت داشت: يكي نسبت او با كائنات كه طبق قوانيني كه خود به نام نواميس هستي وضع كرده بود با آن عالم نسبت برقرار مي كرد و يك نسبت ويژه با انسان به عنوان جزيي از اين عالم اما جزء عالي اين عالم داشت كه عبارت از وحي بود. يعني اين جهان توسط نواميس الهي و زندگي انسان توسط وحي اداره مي شود، انسان امكان برقراري رابطه با خدا را داشت و از طريق وحي خدا با او تماس مي گرفت و راه رسيدن به خدا پيروي و متابعت از وحي راه بود فلاح در الهيات مسيحي به همان تعبيري كه در قرآن آمده سالويشن نام داشت كه درواقع جاي سعادت فلسفه يونان را گرفت، اين تعبير مستلزم اين بود كه انسان بر من فرودين خويش سلطه پيدا كند، يعني شان متعالي انسان، غالب و مستولي بر من فرودين و سافل انسان باشد و هوا و هوسها ارباب انسان نباشند. انسان مومن يا انسان خردمند حاكم برخويش باشد بنابراين فلاح يا سعادت در تعبير فلسفي و فلاح در تعبير ديني اعم از اسلامي و مسيحي، يك نوع آزادي و يا مستلزم يك نوع آزادي معطوف به درون است. در دنياي امروز نوع ديگري از آزادي تحت عنوان ليبراليسم مطرح شده كه مبتني بر يك بينش وجود شناختي و معرفت شناختي است. در معارف اسلامي آزادي به اين معنا وجود ندارد. اين تعبير براي ذهن علما و انديشمندان عصر يا آشنا نبود يا اگر رگه اي از اين نوع آزادي مطرح بود، مطلوب مثلا نبود اگر نتيجه اين آزادي در دنياي امروز دموكراسي باشد، اين تفكر در بينش سياسي يونان قديم يا حتي فلاسفه اسلامي كه فارابي بزرگترين شارح آن، به اين مفهوم كه انسان هرچه بخواهد انجام بدهد، جزو مدينه هاي جاهله بود و در مقابل آن مدينه فاضله قرار داشت. لذا اين آزادي اختصاص به عهد جديد تاريخ دارد. در بينش قديم يا از آن نمي توانيم سراغ بگيريم. يا اگر رگه ها و گردهايي از آن باشد اولا تفاوت ماهوي با يكديگر دارند، ثانيا آن آزادي در بينش قديم آزادي مطلوبي نيست. در حالي كه محور تفكر و اهتمام بشر امروز فرد انسان به عنوان يك اصل است. انساني كه مجموعه اي از خواهشها و كششها اعم از كششهاي عقلاني، عاطفي و احساسي است و ذاتا اصيل است، ذهن اين انسان با بينش فلسفي قديم سازگار در نيست آغاز عهد جديد و متناسب با پيدايش انسان نوين سعي شد مابعدالطبيعه اي متفاوت با ما بعدالطبيعه قديم وضع بشود. اما اين مابعدالطبيعه كه اختلاف ماهوي با مابعدالطبيعه قرون وسطي و دوره باستان داشت، دچار تناقضات فراوان بود و سرنوشت انديشه نيز در گرو برخورد با تناقضات موجود در اين مابعدالطبيعه جديد بود. برجسته ترين فردي كه اين حركت را در آغاز دوره جديد آغاز كرد، دكارت پس بود از او يا به امتناع فهم مابعدالطبيعه مبني بر اينكه ممكن نيست انسان آن را بفهمد يا به نفي مابعدالطبيعه حكم شد و به هرحال سرو كار انسان با همين جهان و زندگي اين جهاني افتاد. براساس اين بينش سعادت مبتني بر خواستها و ميلهاي دروني انسان و آزادي به معني آزاد و رها بودن ميلها و خواستهاي انسان تعريف مي شد. اين نوع آزادي به آزادي دروني كه در قديم باب بود، يا بي تفاوت بود يا ديد منفي داشت، مهار خواستها و ميلها را به نفع انسان نمي دانست بلكه پيشرفت انسان را در رهايي اميال و خواستهاي انسان مي ديد. اين نوع آزادي نسبت به آزادي مبتني بر فلاح انسان يا بي تفاوت بود يا به آن به ديده منفي مي نگريست زيرا تنها به آزادي بيروني توجه داشت. براي انسان هيچ قيد و بندي قايل نبود. در اين ميان خواستهاي معنوي مورد انكار قرار نگرفت اما در حد خواستها و اميال طبيعي كنترل داده شد و براي خواستهاي معنوي هيچگونه امتيازي نسبت به خواستهاي مادي و شهواني قايل نشدند. البته اين آزادي، مرزي به نام آزادي ديگران داشت. منافعي مضاري هم داشت. وقتي كه مي گوئيم آزادي بيروني، يعني انسان در و صحنه اجتماع صاحب حق زندگي مطابق ميل خودش شد و هيچ تكليفي از بيرون براي انسان قابل قبول نبود. اگر تكليف و حدي هم بود، منتهي به خواست و تصميم و قرارداد و خواست خود انسان بود. اين بينش در صحنه اجتماع نسبت به حكومت و راه بردن زندگي يك نوع وضعيت خاص پيدا كرد حكومت از بالا بر انسان تحميل نمي شد. حكومت امري صناعي و مصنوعي ساخته انسان و در خدمت رفاه و آزادي انسان در آمد. البته اينكه از نظر علمي به كجا رسيدند من بحث نمي كنم از نظر تئوري حكومت خدمتگزار خواستهاي مردم شد. رسالت حكومت مبتني بر تامين رفاه ملت آزادي مردم در هرگونه زندگي دلبخواه با توجه به اين امر كه به آزاديهاي ديگران لطمه نزندقرار گرفت. اما در مقام عمل نسبت به بخش عظيمي از نيروهاي معنوي و دروني انسان جفا شد. دنياي جديد تنها سلطه رسمي وتشريفاتي كليسا، نظام ملوك الطوايفي و فئوداليسم را از انسان نفي نكرد. بسياري از ارزشهايي را كه كليسا مدعي انتساب به آن بود وبيشتر در دامن آن رشد كرده بود نيز انكار كرد و بسياري ازمعنويتها از بين رفت. سخن من اين است: چه نسبتي ميان فلاح (به معنايي كه گفتم و از مفاهيم كليدي ديني و فلسفي قديم هست ) باآزادي به معني ليبراتيو امروزي بر قرار؟ است آيا تضاد؟ است يايك نوع سازگاري ميان اين دو مي توان برقرار؟ كرد براي پاسخ به اين سوال مي خواهيم با مراجعه به بينش امام علي بن ابيطالب ( ع )برداشت خودم را بگويم. در بينش دنياي اسلام و مسيحيت نسبت به آزادي به معني آزادي بيروني و آزادي معطوف بر بيرون تناقض وتضاد پيدا يك شد بينش افراطي به اين نتيجه رسيد كه پرداختن به شان معنوي و متعالي انسان مستلزم نفي شان مادي و اين جهاني انسان است، در صدر مسيحيت حكومت در كنار نظام بردگي به عنوان يك شربه حساب آمد مبني بر اينكه چون انسان دچار گناه اوليه شده، كيفراو، محكوميت به حكومت و بردگي است، به عبارت ديگر حكومت امر مذمومي تحت عنوان كيفر انسان شمرده مي شد و براساس اين بينش محوري مسيحي انسان مجبور بود براي پالايش خود از آن گناه اوليه حكومت را تحمل بكند، البته در ذيل دنياي مسيحي در آگوستين قرون وسطي، تحت تاثير ارسطو سعي كرد اين موضوع را اثبات كندكه حكومت نه تنها شر نيست بلكه خيراست و بردگي شر است. ولي در دنياي مسيحيت پرداختن به شان اين جهاني انسان امري نامطلوببه شمار مي آمد و از دل اوجريان تارك دنيا و يا رهبانيت بوجود آمدكه براساس آن براي اينكه انسان سعادتمند بشود، بايد دنيايش رااز بين ببرد و در دنيا با سختي زندگي كند. و با سركوب همه نيازها و خواستهاي خود ستمكارترين حكومتها را به عنوان وسيله اي كه در آن پالايش روح مي شود تحمل بكند. در دنياي اسلامي نيز متاسفانه اين مساله تا حدودي رشد كرد شعبه اي از تصوف ترك دنيارا راه كسب آخرت و كسب شان متعالي وجود دانستند. ادامه دارد