Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751111-14298S1

Date of Document: 1997-01-31

گوشه هايي از زندگاني اميرمومنان نقدي بر مجموعه تلويزيوني امام علي ( ع ) - بخش آخر در جنگ صفين امام كوشيدكه افراد را از حيله عمروعاص آگاه كند، ليكن موثر واقع نشد، و همه خواستار دست برداشتن از جنگ بودند. امام مردمي آگاه و با اراده مي خواست، نه مطيعا ناآگاه و فرمانبرداراني لذا نادان تسليم شد، همانگونه كه پيامبر اكرم ( ص ) در جنگ احد تسليم اكثريت شد. جريان آب در صفين: جريان گرفتن و بازپس گرفتن آب خلط مبحث شد. سپاه پيشتاز امام چند روز به آخر ماه شوال مانده از سال 36 به شام رسيد، و سرزمين صفين (seffin) را انتخاب كرد. چون معاويه با سپاهش به آنجارسيد، ناچار شد در برابر سپاه عراق اردو اما بزند چون شريعه فرات در اختيار عراقيان بود ابتكار عمل، و موضع برتر و نيرومندتر هم به آنان تعلق داشت. از اين جهت معاويه به فكر دراختيار گرفتن آب افتاد و عده اي را با بيل و كلنگ و زنبيل به سوي بالاي رودخانه فرستاد، و چنان تظاهركردند كه قصد منفجر كردن رودخانه را دارند و نامه اي درميان سپاه عراق (نه در چادر اشعث ) افتاد. چون آن را برداشتند ديدند كه نوشته من به عنوان خيرخواهي مي گويم كه از اين محل برويد زيرا شاميان قصدانفجار رودخانه را عراقيان دارند پابه فرار گذاشتند، و به اصرار مالك و اشعث وقعي نگذاشته، موضع را خالي كردند، و شاميان بلافاصله آن موضع را گرفتند. امام در 25 شوال به صفين رسيد و چون وضع را چنين ديد با خطبه اي آتشين (خطبه 51 نهج البلاغه ) از مالك و اشعث خواست كه آب را پس بگيرند، و آنان هم چنين كردند. و پنج روز آخر ماه شوال به همين جريانها گذشت. ماه 3 حرام پي درپي سررسيد كه امام از اين فرصت كمال استفاده را كرد; مردم شام را كه دسته دسته به نزد او مي آمدند، از جريان امر آگاه ساخت، و تبليغات معاويه و عمروعاص را تقريبا كم اثر ساخت. در اين مدت عده زيادي از شاميان حق طلب به سپاه علي اما پيوستند چون معاويه قصد پذيرفتن حق را نداشت، در اين مدت هيچ نرمشي از خود نشان نداد. سرانجام ماه صفر فرارسيد 37سال و جنگ شروع شد; تا چند روز تن به تن; يعني يك نفر از هر طرف به ميدان مي رفت و با هم مي جنگيدند، ممكن بود يك نفر كشته يازخمي شود، تا شام كه دست از جنگ برمي داشتند - سپس جنگ عمومي. عمروعاص در اين سريال عمروعاص نيزچنانكه بايد نشان داده نشده است. كارهايي به عمرو نسبت داده مي شود كه او را مكار ونيرنگ باز معرفي كنند، ليكن برخي گزافه گويي ها واقعيت را به خوبي نشان نمي دهد، بلكه در حق تاريخ و واقعيتها ظلم مي شود. عمروعاص فاتح مصر است و تا سال 25 نخست از طرف خليفه دوم و سپس عثمان والي مصر بود در سال 25 به وسيله عثمان عزل شد و كينه عثمان را به دل گرفت، و در تحريك شورشيان هم دست داشت. يك بار، در اين سريال به معاويه مي گويد: من مرد جنگ نيستم، بلكه مرد فكرم. و حال آنكه (به جهت تاريخي ) او بيشتر از معاويه ادعاي جنگجويي داشت. داستان گرفتن آب همان بود كه قبلا گفته شد، و داستان بر طبل و دهل كوفتن افسانه اي بيشتر نيست و اگر هم در كتابي آمده باشد هيچ سنديتي ندارد، و با عقل جور درنمي آيد. نجات يافتن عمروعاص به وسيله عورتش هم مشهور اما است، نه به اين شكل كه در فيلم نشان داده شد، بلكه داستان از اين قرار بود كه امام يك روز معاويه را به جنگ تن به تن دعوت كرد، عمرو به معاويه گفت: علي انصاف مي دهد. برو با او بجنگ. معاويه گفت: تو مي خواهي مرا به كشتن بدهي بعد بروي پيش علي و بگويي من بودم كه معاويه را به جنگ تو فرستادم تا او را بكشي. نه، من روز نمي روم ديگر معاويه به عمرو گفت: اگر راست مي گويي خودت به جنگ علي برو. عمرو شير شد و در ميان جمعيت جنگجويان وارد ميدان شد. ليكن امام كه پيوسته همه نقاط ميدان را زيرنظر داشت، عمرو را ديد و به سوي او تاخت. عمرو متوجه نشد تا اينكه امام بالاي سرش رسيده شمشير خود را براي فرودآوردن بر عمرو بالا برد. عمرو يكباره خود را از اسب به زمين انداخته عورتش را نمايان كرد. امام روي خود را برگردانيد و عمرو سوار اسب شده فرار كرد. امام براي حاكميت ارزشها مي جنگيد نه براي كسب پيروزي نظامي، لذا وقتي ديد عمرو خود را تا اين اندازه پست و خوار نشان داد كشتن او را بي ارزشتر از آن ديد و صرفنظر كرد. اما باقي قضايا واقعيت نداشت و امام در نهج البلاغه هم بدين حادثه اشاره دارد- 180 شهادت عمارياسر انصافا بسيار كوچك نشان داده و در خور شان او نبود. پيامبر اكرم دو حقيقت را به عمار گفته بود، يكي اينكه: گروهي ستمگر تو را خواهند كشت، و ديگر اينكه: آخرين شربتي كه در عمرت مي نوشي شير است. حديث نخست را عمروعاص براي مردم شام تعريف كرده بود، و حديث دوم هم براي برخي از شاميان شناخته شده بود. روز اول تا هفتم ماه صفرجنگها تن به تن بودند، از روزهشتم جنگها عمومي و جمعي شدند، در يكي از جنگهاي جمعي عمار بازگشته و به آب دهنده گفت ظرفي آب بده. وقتي آن را نوشيد ديد شير است، به ياد گفته پيامبر اكرم افتاد، لذا مجددا به ميدان بازگشت و اين رجز را مي خواند: اليوم القي الاحبه محمدا و حزبه امروز دوستان را ملاقات مي كنم، محمد (ص ) و يارانش را ملاقات مي كنم. چند نفر كمين كردند و او را كشتند. خبر كشته شدن او كه در ميان شاميان پيچيد شورشي برپا شد كه گروه ستمگر ما هستيم. معاويه به عمرو گفت: تو بودي كه اين حديث را در ميان شاميان پخش كردي، خودت هم بايد چاره اي بينديشي. عمرو نخست منكر وجود عمار در ميان سپاه علي شد، لذا از آنان كه ادعاي كشتن او را داشتند تحقيق به عمل آورد. اغلب دروغ مي گفتند و به طمع گرفتن جايزه نشانيهاي ديگري مي دادند. تا اينكه سه نفرشعار عمار را نقل كردند. آن وقت عمرو فهميد كه اينان راست مي گويند و عمار لذا راكشته اند اعلام كرد: گروه ستمگر علي است كه عمار را به جنگ آورده، باعث كشته شدن او شده است. با وجود اين، تعدادي از افراد سپاه شام به سپاه علي پيوستند، و ديگران اين سخن عمرو را باور كردند و به جنگ ادامه دادند. و باز هم اشعث بن قيس اشعث از شاهزادگان قبيله كنده يمن، هميشه به دنبال نام و رياست بود. پس از رحلت پيامبر اكرم ادعاي شاهنشاهي قبيله اش را كرد، ليكن به وسيله خالدبن وليد دستگير شد و او را به نزد ابوبكر بردند. ابوبكر او را بخشيد و مسئوليتهايي هم در خلافت هر سه خليفه داشت، تا اينكه، به روشي كه گفته شد، به امام پيوست. امام هم كه خيانتي از او نديده بود، فرماندهي نظامي را به او داد. اما معاويه و عمرو كه خود را در جنگ با علي ناتوان مي ديدند، پيوسته به انديشه چاره سازي، و به دست آوردن پيروزي سياسي، از هر راه و به هر قيمتي شده، لذا بودند در طول جنگ صفين، ضمن مذاكرات پنهاني متعددي، اشعث به وعده استانداري خراسان، به شرط پيروزي معاويه، خريداري شد. دلال و واسطه اين معامله هم برادر معاويه امام بود كه خستگي را در چهره سپاهيان خود مي ديد، و از فرسودگي روحيه ها، براثر طولاني شدن جنگ آگاه بود، روز دوازدهم يا سيزدهم ماه صفر دستور داد جنگ را يكسره كنند، جنگ تا شب چهاردهم يا پانزدهم ماه صفر ادامه يافت، يعني دو روز و يك شب; شب دوم معاويه كه شكست خود را قطعي مي ديد، قصد فرار داشت، يك پايش در ركاب و يك پايش روي زمين بود كه عمروعاص جريان قرآنها را مطرح كرد. دستور داد حدود 500 جلد قرآن از درون سپاه شام جمع آوري كرده بر سر نيزه بزنند و شعار مي دادند: اي اهل عراق حاكم ميان ما و شما كتاب خدا است چون اين شعار از طرف شاميان ادامه يافت، گروهي ازعراقيان هم كه غالبا ازافراد اشعث بودند، همين شعار را تكرار كردند. يكباره اين شعار در ميان افراد خسته از جنگ سرايت كرد و شايع شد. امام كوشيد كه افراد را ازحيله عمروعاص آگاه كند ليكن موثر واقع نشد، و همه خواستاردست برداشتن از جنگ و بودند، خواستار برگشتن مالك اشتر از پيروزي بسيار نزديك. امام مردمي آگاه و بااراده مي خواست، نه مطيعاني ناآگاه و فرمانبرداراني نادان. لذا تسليم شد، همانگونه كه پيامبر اكرم (ص ) در جنگ احد تسيلم اكثريت گرديد. مالك اشتر را فرا خواند. وقتي مالك اشتر بازگشت و ديد اشعث از مبلغان صلح است، به او حمله كرد، امام جلو او را گرفت. موضوع تعيين دو داور امام پيش آمد نخست مالك راپيشنهاد كرد، گفتند: اوبيطرف نيست. گويي عمروعاص نسبت به معاويه نظر بي طرفانه داشت! امام ابن عباس را پيشنهاد كرد. گفتند: امكان ندارد دو تن از قريش در كنار هم قرار بگيرند و به نفع مسلمانان كاري بكنند. سرانجام ابوموسي را تحميل كردند. ناظر امام بر حكميت ابن عباس بود نه مالك قرار شد ابن عباس با چهارصد نفر از عراقيان، به عنوان ناظر، به نمايندگي امام در دومه الجندل حضور يابد و بر كار دو داور بيطرف، اما غير متعهد در برابر قرآن و اسلام و امام و مردم، نظارت داشته باشد. از سوي معاويه هم يكي از سرداران شام با چهارصد نفر به عنوان ناظر، با انضباط كامل، شركت كردند. بنابراين مالك به دومه الجندل نرفت، بلكه ابن عباس در آن جا حضور داشت. حروراء و تلاش ابن عباس با خوارج چون سپاه عراق از صفين برگشت، پيش از ورود به كوفه، خوارج گفتند: ما با علي كه با پذيرفتن حكميت كافر شده، در زير يك آسمان زندگي نمي كنيم، لذا راه خود را كج كرده به روستايي به نام حروراء رفتند و در آن جا اردو زدند. بدين جهت بدانان حروريه هم مي گفتند. امام كه به كوفه وارد شد، از ابن عباس خواست برود با آنان مذاكره كند و تا كار بالا نگرفته ايشان را به كوفه و به جمع مسلمانان بازگرداند. و چون مي دانست كه ابن عباس شيفته قرآن است، به وي گفت: با قرآن با آنان مجادله و بحث نكن، زيرا آيه قرآن چهره هاي گوناگون چندي از حقيقت را در بردارد، تو به يك چهره آن متوسل مي شوي و آنان به چهره ديگري از همان آيه، لذا هرگز به نتيجه نمي رسي، بلكه با سنت رسول خدا (ص ) به جنگ آنان برو، چون سنت اجراي جزئي و موردي حكم كلي قرآن است. و كسي نمي تواند بگويد پيغمبر ( ص ) اين استنباط يا آن تفسير از قرآن را نادرست يا ناقص به اجرا درآورده است. ابن عباس به حروراء رفت و طبق عادت هميشگي با قرآن به مقابله آنان برخاست، و آنان هم ابن عباس را در گرداب جدل ديالكتيكي انداختند. ناگهان امام رسيد، زيرا نگران همين وضع بود، و ازآنان خواست كه صف خود رااز ماجراجوياني كه در صفين نبوده اند و بعدا بدانان پيوسته اند، جدا چون كنند چنين كردند روي به خوارج كرده، با متانت و آرامش شرايط را برايشان روشن ساخت، و عمل پيامبر در صلح حديبيه را مثال زد و سرانجام همه را قانع كرده به كوفه بازگردانيد. در كوفه مجددا، بر اثر تحريك فتنه جويان، به همان شعار برگشتند، و پس ازبالا گرفتن اختلافات دسته دسته ازكوفه بيرون خزيدند و كارهاي ناشايستي انجام دادند، و در نهايت در نهروان جنگيدند و از ميان رفتند. ظلم به شخصيتها باشخصيت سازيهاي ناشيانه در اين نمايش ما ديديم كه آقاي حسين پناهي، هنرمند بسيار زبردست در كارخود، نقش عبدلله پسر خباببن ارت را بازي كرد. زنش كه لال است سوار برخر و خودش غمنامه مي خواند و پيش مي رود. ناگهان خوارج او را مي گيرند و پس از كمي پاسخ و پرسش او را و زنش را همراه با جنيني كه در شكم داردمي كشند. قضيه اصلي را هم منابع معتبر تاريخي به همين نحو نقل كرده انداماتاريخ اصلا نگفته است كه ابن خباب شخصي ساده لوح و در ايمان مذبذب ودودل بود، و پس از مقداري بحث و جدل گفته باشد كه شما بگوييد كه چه كساني هستيد و چه مي خواهيد تا همان گونه به شما جواب دهم. تاريخ مي گويد كه ابن خباب تا لحظه آخر با متانت و آرامش يك مومن واقعي و معتقد به حقانيت علي (ع ) ايستاد تا او را كشتند، و زنش زبان به اعتراض گشود و آنان را نصيحت كرد، و سپس به زاري و التماس افتاد ولي هيچ يك كارگر نيفتاد و او را هم با جنين او كشتند. o در پايان بار ديگر تاكيد مي كنم كه بيان اين نارسائي ها، به معني نفي همه سريال و ناديده گرفتن نقاط قوت و امتيازها و محسنات فراواني كه درآن هست، نيست. اميدواريم اين يادآوريها، ديگران را هم به فكر نمايش گوشه هاي ديگر زندگاني اميرالمومنين بيندازد تا همگان آگاهي بيشتري از اين درياي معرفت پيدا كنند.