Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751110-14255S1

Date of Document: 1997-01-30

نگارستان شب نوزدهم كوفه: مصلاي امام علي عليه السلام شب سياه و تاريك بود و گمانها بر مي انگيخت. آسمان ابري و تيره گون بود. ابرهاي گرانبار باران زاي كپه اي همه كرانهاي آسمان را فرو پوشانده بود. گاه آذرخشي آن پرده ستبر سياه رامي دريد. شب، سبك و آسيمه سر بود. پسر ابوطالب، نيك به جاي آورد كه در اين زمين به تنهاترين خانه اش رسيده است. دريغا زمين! در بامداد آن روز، بادهايي كه بيد را هم نمي لرزاند، به نرمش وزيدن گرفت، چشمهايي باز شدند و همين كه جهان را گريستن نگريستند، آغاز كردند. دكتر محمد حسين روحاني در كرانه اي از اين سرزمين، مردي بي همزبان و بي آشناست. بي آشنايي كه تنهايي، به سختي بر او فشار آورده است. يكه مردي چنان دردمند از اندوهان تنهايي كه هرگز براي هيچ كس ديده نشده است. با مردمش ناآشناست يا مردمش با او بيگانه اند. ولي از هر دردي درميان مردمش، فشاري بر جان پاك اوست و اندوهاني در دل تابناك وي. با روزگارش ناآشناست ولي همه روزگاران از او سرشارند. در اين سرزمين مردي بي همزبان مي زيد كه اين هامون، هر گفتاري از او را به ياد مي داردو همه كارهاي بزرگش را برمي شمارد. در اين سرزمين، مردي تنها هست كه مي دهد و نمي گيرد; بر او ستم روا مي دارند ولي نه از روي ناتواني كه از بس توانمندي كيفري روانمي دارد. بر بدسگال دست مي گشايد و آنگاه او را مي بخشايد و ساغر گذشت، بي اندازه مي پيمايد. بر كسي كه دشمنش ستم بدارد، نمي راند و درباره كسي كه دوستش بشمارد; به گناه تن درنمي دهد. دشت و بيابان و كوه و دريا از او سرشار است ولي حتي چكه اي اشك يك رنج كشيده يا اندوه زده، او را توفاني با مي گرداند تيغ آبدارش جمجمه بهادران را مي شكافد ولي عاطفه اش را حتي از گران جانان سياهكاردريغ نمي دارد. چون خورشيد بردمد به داوري مي نشيند و دارايي ها را از چنگال زراندوزان بيرون مي كشد و به خداوندان آنها مي سپارد; و چون شب، سياهي بگستراند و تاريكي همه جا را بپوشاند، بر سرنوشت پاكان و انديشوران و دانشمندان به درد مي گريد و سرود عشق درباره ايشان مي سرايد. در اين سرزمين مردي تنها هست كه گفتارش راست است، پوشاكش ارزان و پاكيزه است، رفتارش با فروتني همراه است. هرچه ديگران بيشتر به پستي گرايند، او بيشتر اوج مي گيرد. كوفه: ضلع شرقي مسجد بزرگ كوفه، گنبد مزار مسلم بن عقيل (ره ) در كرانه اي از اين سرزمين مردي بي همزبان است كه مردم از او در آسايش بسر مي برند و او از دست خوي نرم و دل مهربان و جان پاكش به رنج اندر است. اين دلاور ابر نابغه تنهاي بي همزبان كه مي تواند؟ باشد او همان است كه دشمنانش از روي زرپرستي و آزمندي، ناديده اش گرفتند و دوستانش ازبيم گزند و آزار، به فراموشي اش سپردند و از اين رو، او تنهاي تنها نبرد با تباهي و تن آسائي را دنبال كرد و با مردم بر پايه آييني راست و استوار، به سازندگي برخاست. هيچ پيروزي چشمگيري او را نفريفت و هيچ شكست كمرشكني او را نفرسود زيرااو خود، همان درستي و راستي است. بادا كه گروهي ناديده اش بگيرند و گروهي از او بترسند و بگريزند. اين دلاور ابر نابغه مرد تنهاي بي همزبان جز علي بن ابي طالب چه كسي مي تواند؟ باشد تهيدست مرداندوهناك خنداني كه همين تبهكار روزها، مردي پليد و پلشت، اورا به كابين زني نيرنگ باز وترفندگي و هرزه، به خاك و خون اندر خواهد غلتاند. شب سياه و تاريك بود و گمان هابرمي انگيخت. آسمان ابري وتيره گون بود. ابرهاي گرانبار باران زاي كپه اي، همه كران هاي آسمان رافر و پوشانده بودند. گاه آذرخشي، آن پرده ستبر سياه را مي دريد شب، سبك و آسيمه سر بود. كركسان در لانه هاي شان آرام وسربه زير خفته بودند. فرداپاهاي شان ياراي جست و خيز وبال هايشان توان پرواز نخواهندداشت زيرا همگي در سوگ شاهين (بزرگ پرندگان آسمان پيما ) سوگوار خواهندبود. امام را بي خوابي فرو گرفت. هرچه نتوانست كرد، بر چكه اي خواب دسترس يابد و اندكي برآسايد. در سراسر گيتي رنج ديدگاني هستند كه ايشان بيداد، را درمانده كرده است وزندگي بر ايشان فشار آورده است. در سراسر گيتي، فرومايگانند كه بالا مي آيند و زورگويانند كه فرمان مي رانند و كام برمي گيرند. بزرگانند كه آواره مي شوند و زيردستانند كه پايمال مي گردند ودشمنان مردم اند كه بر پايه گزند و آزار همداستان مي شوند و يارانند كه از پشتيباني راستي و درستي دست مي كشند و آنگاه خود، زبون و درمانده مي شوند. امام را بي خوابي فرو گرفت. هرچه كرد، نتوانست آرام گيرد زيرااز همان دم كه ديده به جهان گشوده است، پشتوانه دادگري وبرابري بوده است و ستون بنيادي رنجديدگان و ستم ديدگان; برادر و دوستار ايشان آتشبارابر بر خودكامگان و بيدادگران بوده است. زبانش هميشه به سودمردم گويان و شمشير دندانه دارش به پشتيباني از ايشان خون افشان. در آن شب، در پندار وي، برگه هايي از روزگاران گذشته نزديك و دورش نمايان گشتند. خود را نوجواني خردسال مي ديد كه در برابر ديدگان دريده كسان قريشي اش، تيغ از نيام برمي كشد; به خواري آزار ايشان و گزند شرنگ سان شان، آن را به رخ ايشان مي كشد; مژده مي رساند و هشدار مي دهد و از پيام آور پشتيباني مي كند. آنك مردمش، بي باك و بازيگر و افسوس كنان مي آيند و مي روند و زندگي ديگران را به هيچ مي گيرند. خود را ديد كه شب كوچ در كردن، بستر پيامبر آماج شمشيرهاي جان سوز و سينه هاي كينه توزخفته است، باشد كه ابوسفيان و بت پرستان و راه مردم فروشان، را به سوي خداوند نبشتارو پيام گم كنند. او رهايي يابد و روشنايي اش پرده تاريكي هاي روزگار ناداني را بدرد. با رنج هر چه بيشتر كوشيد كه يادواره هاي گذشته اش را فرا خواند. خود را پهلوان پيكارهاي اسلام ديد كه عشق و ايمانش، هر دري را گشوده است و هر ددي را بر خاك نابودي بر افكنده پيرامون وي دوستانش (بينوايان و زبون گرفتگان ) چنبر زده اند. با هر كوبشي كه شمشيرش مي زندزمين را مي بوسند بل با هر تپشي كه دلش مژگان بر مي نوازد، خاك مي سايند. پسرعمويش پيامبر گرامي خدا را ديد كه با مهري بزرگ و عشقي سترگ، وي را به سينه مي چسباند و به ديگران فرامي نمايد و مي فرمايد: اين برادر من است. در انديشه اش ياد مرگ پيامبر گرامي را زنده كرد كه دربرابر ديدگان خونبار وي جان به جانان باخت و دخت ارجمندش فاطمه تاب دوري او را نياورد. چتر سياه اندوه بر سر كشيد و روزهايي را كه از چهل در شرنگ نگذشت، سرشك همي پيمود و در سي سالگي به وي پيوست. علي پيكر پاك فاطمه را به دشت بي نشان سپرد و درپايان شب رهسپار خانه گشت. دردمندي كه اندوهانش بي پايان بود و شبها ستارگان آسمان را نگران و پايان. در آن هنگامه، دوستان همرزمش را به ياد روزگاري آورد كه در زير سايه وي و سايبان پيامبر همكار و هم نبرد اينك بودند همانان، يادر كنار وي ساغر جانبازي نوشيده اند يا به زيان وي همداستان گشته اند. آزمندفرمانراني اند و كشته كامكاري. اما پاكان و پاي استواران ايشان، دوستان راستي و درستي و دادگري وبرابري.. اي دريغا، دردا از ايشان ايشان نيزمانند او بي همزبان و تنهايند. دادپرستي وبرابري خواهي شان، ايشان را به خاك و خون كشاند و هزاران ستم، پرده فراموشي در برابر تابش انديشه ايشان فروهليد. اما آن مرد غفاري، ابوذر يار نزديك پيامبر گرامي، در واچه سرنوشت شومي گريبانش را گرفت. بزرگوار مردي بود كه بي پروايي به زندگي را روا نمي داشت و در برابر اين سر كار، به شورش اينك برمي داشت او را مي بيند كه خود رادر عباي پاره اش پيچيده است; شتابان به سوي پيامبر تابگويد: براي استوار ساختن درستي و راستي، سر برآستانت مي سايم. آنگاه بر سر پيمان مي ماند و با چرخش خون و تپش قلبش بر ياوري او استوار سرانجام به مي ايستد سود بينوايان و ستمديدگان سر به شورش برمي دارد تا فرماندار و دستيارش مروان حكم، او رادستگير مي كنند و از شهر بيرون مي رانند. راست، چنين شبي دردشت بي كران جان سپرد. پيش از او فرزندانش همگي ازگرسنگي مردند و زن مهربانش سر او را در دامان گرفت و ازخدا همي خواست كه پيش از شوي - جانش بستاند تا دوبارشرنگ جانگزاي مرگ را نچشد. ابوذر بر دست امويان از گرسنگي مرد و در اين دارايي هنگام، جهان در دستان ايشان بود. در چنين شبي، چند ساعتي پيش، همين ديروز، ياور و برادرش آن بينوا مرد پرهيزكار درست كردار استوار، عمار ياسر ساغر جانبازي نوشيد. گروه بيدادگردر جنگ صفين او را از پاي درآورد. آري. كو آن برادران كه به راه راست پوييدند و برپايه درستي پاييدند و از پيمان دست؟ نكشيدند كجا رفتند آن پاكيزه؟ جانان كجا رفتند آن شيرين؟ زبانان دريغا كه همگي درگذشتند و كاراز كار گذشت. اما اوهمچنان گرم پيكاري خونبار و هراسناك با ستم و ستمكاران است. پيكاري كه او در آن تنهاي تنهاست. زماني بود كه ياران فراوان وي در پشتواني از درستي و راستي، چشمان و دل ها را سرشار مي ساختند. پيكاري كه مي خواهند به زيان او به سان خيزاب سركش، خروشان بماند و هر چيز را در كام يا كشد مانندآتشي در نيستان باشد كه از گداختن و سوختن تر و خشك، هيچ باك به خود راه ندهد. پيكار ميان كساني كه خرمي زمين و سرسبزي گيتي را براي مردمان مي خواهند، باكساني كه مي خواهند گياه و ميوه را از دست كسان بربايند وايشان به رستن گاهان خارها بكشانند و بر وزش گاهان گردبادها بنشانند. دريغا، دردا از اين زندگي كه در آن جز رنج و پيكار چيزي به ياد نمي آورد. اي واي نيكان جهان! دريغا از راستان و حق پرستان. يكايك اين گيتي را مي گذارندو در مي گذرند. هم از اين روست كه بيداد روزافزون است و سرنوشت مردم شناور در دريايي لبالب از اشك و خون. دست فرا راست، ريش بلند و انبوه و سپيد خودبرد و گريه سرداد و گريه را به درازا كشاند. پسر ابوطالب، ستارگان و ابرهاي آسمان را با چشمان تيزبين و دور پرواز و ژرف كاو خود پاييدن گرفت و اين در شبي سياه بود كه تاريكي آن، به كاخ هاي خودكامگان آرامش بيشتري مي بخشيد و كوخ هاي تهيدستان را زير فشار سياهي بيشتري مي كشيد و ترفند نيرنگ بازان را در دژ استوارتري مي پوشيد و زندگي مرگبار پاكان (يك سان و به يك اندازه )شرنگ جانگدازتري، از آن مي نوشيد. به گيتي نگريست. با دلش نگريست و ديد كه هيچ گرايشي به زيبايي هاي شورانگيز و كام جويي هاي لبريزش ندارد. فرياد برآورد: گيتي! گيتي! ديگري جز مرا بفريب. كوفه: چاه خانه اميرمومنان علي عليه السلام شب همچنان با گام هاي سنگين به پيش مي تاخت; تاريكي بيشتري بر تاريكي ها مي انداخت و سرودهاي جانكاه تري مي نواخت. پسر ابوطالب نيك به جاي آورد كه در اين زمين به تنهاترين خانه اش رسيده است. دريغا از اين زمين! چه خانه تنگي است، چه رخساره پرآژنگي، چه بازرگاني پرنيرنگي، چه دستگاه فرمانراني مالامال از ننگي، چه جام هاي عشق پر بر شرنگي، سر سرمايه چه بسيارها جنگي، نيايش هايي كه آبگينه جان را سنگي، آموزش هايي كه خرد سازنده رابنگي، آييني كه آهوي رستگاري را خدنگي، براي رسيدن به آبادي و آزادي و بهروزي و ارزاني و فراواني، پويش با چه پاهاي لنگي! چشمانش خشك و خسته شدند. گويي از رخدادهاي سهمناك آن شب ديرنده پرگشته بودند. نيم خوابي از آرماني خوش بختي آور و رويايي سعادتي فر! به ناگاه پيامبر گرامي را روياروي خويش ديد. فرياد زد: اي پيامبر چه خدا، جام هاي تلخ كه مردمانت بر من پيمودند و دروغ و فريبها كه به من فرا نمودند! فرمود: ايشان را نفرين كن. پسرابوطالب گفت: بارخدايا، به جاي ايشان بهتريناني به من ارزاني دار و به جاي من، ستمكارترينان را برايشان بگمار. در بامداد آن روز، بادهايي كه بيد را هم نمي لرزاندند، به نرمش وزيدن گرفتند. چشم هايي باز شدند. همين كه جهان رانگريستند، گريستن راآغاز نهادند. پسر ابوطالب خراميدن به سوي نمازگاه را آغاز نهاد. گويي گام هايش واژه هايي با زمين و آسمان و در و ديوار و كوچه هاي كاه نماي باريك مي گفتند: او را مي سزد كه با خورشيد و سايه بدرود گويد زيرا ديگر هيچ كدام را نخواهد او ديد را مي سزد واپسين ديد را بر در و ديواري بيفكند كه در آنها تهيدست به سر برد تا مردم را توانگر سازد. باكي نبود كه اين جهان را بدرود گويد، اگر.. مردم در سوي راستي و درستي مي پيمودند، از دل و مغز و روانشناسي و خرد و انديشه آهورايي خود رهنمود مي گرفتند و اندرزهاي بازارگانان آيين و كيش و نبشتار، دشمنان مردم و خدا را در نخستين خاكروبه دان فرومي افكندند. اما دريغ.. زندان ها انباشته است، وجدان ها فروخته، خامه ها در خدمت زرپرستان، ترازوي داد همواره سنگين در پله سيم، شكنجه گران آزاد براي دادن بيشترين آوردگاه آزار، اهريمن همان است كه پيامبر خدا فرمود: بازار! اين جهان را چه؟ مي شد كاش به پسر ابوطالب لختي فرصت مي داد كه برخي چيزها را دگرگون مي ساخت. گيتي نپذيرفت كه برخي چيزها دگرگون گردد! علي به جاي آورد كه گام هايش او را به سوي سرنوشت بي زبازگشت به پيش مي رانند. بايد از ميان برود آن ابر نابغه مردي كه دشمنان ودوستانش يك سان و به يك اندازه بر او بيداد راندند! علي به نمازگاه درآمدو در برابر كردگار زانوزاد. سرنوشت، واژه بدشگون خود را بر زبان راند: سه مرد (سه خارجي ) همزمان بر او تاختند. نخست وردان شمشير كشيد و شعار خارجيان سرداد: فرمانروايي ويژه خداست! علي فرمود: اي كاش فرمانراني ويژه خدا مي بود! سرش را واپس كشيد. بيدرنگ برك بن خارجه تيغ علي آهيخت به چابكي سر واپس كشيد. سومين كس عبدرحمان ملجم بود كه شمشير فرود آورد و فرصت را از علي گرفت و او را در دريايي از خون شناور ساخت. علي فرياد برآورد: به خداي كعبه كه رستگار به شدم كردگار محمد ( ص ) كه آسوده گشتم. بنگريد كه مرد از دست شما نبگريزد. او را به نزد علي آوردند. بازپرسي از قاتل با گله اي دوستانه آغاز گشت و پايان يافت: برايت مهربان؟ نبودم گفت: از مادر مهربان تر بودي. پرسيد: به راستايت نيكي ها؟ نكردم گفت: از هيچ كس به اندازه تو نيكي نديدم. پرسيد: چه تو را بر اين كار؟ داشت گفت: چهل روز شمشيرم را تيز همي كردم و به زهر آب دادم و همي از خدا خواستم كه نه يكي از بندگان شايسته اش را با آن بكشد. فرمود: بزهكارترين بندگان خدا، خودت هستي كه با آن كشته خواهي شد. او را از نزدم بيرون بريد. حتي نپرسيد: يارانت كيان بودند و به كجا؟ رفتند حتي نپرسيد: ديشب را در كجا گذراندي و با كيان؟ بودي