Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751109-14151S1

Date of Document: 1997-01-29

ادبيات گريز، ادبيات تعمق o ادبيات گريز صرفا براي سرگرمي نوشته مي شود تا آدمي با خواندن آن زمانه را به كام بگذراند. ادبيات تعمق نوشته مي شود تا آگاهي ما از زندگي راوسعت دهد، عمق بخشد و صافي نمايد o خواننده بي تجربه از هر داستاني كه مي خواندخواسته هاي ثابت و مشخصي دارد و اگر اين خواسته ها برآورده نشود احساس ياس و عجز مي كند گريز و تعمق عنوان فصلي از كتابادبيات; حال و هواي آن اثر لارنس پرين است. پرين با تقسيم ادبيات و داستانها به دو مقوله كلي گريز و تعمق، تفكيكي را قائل مي شود كه آگاهي از چند و چون آن خالي از لطف نيست; خصوصا از آن جهت كه اين تقسيم بندي منحصر به ادبيات نبوده و قابل تعميم به همه هنرها و ساير رشته هاي علوم انساني و جنبه هايي از مسائل اجتماعي بوده و به تعبيري راهنمايي براي شناخت و فهم بيشتر و بهتر موضوعات يادشده است. تقسيم مباحث ادبي و يا هر آنچه كه در باب فكر و انديشه مي گنجد، به دو مقوله گريز و تعمق معرفتي جديدو عملي به دست مي دهد تا در پرتو آن، به ظاهرفريبنده كتابها، فيلمها، برنامه هاي راديو تلويزيوني و... اكتفا نكرده و يا مثلا صرفا تنوع و انبوهي نشريات روزانه، هفتگي، ماهانه و نظاير آن را سند توسعه فرهنگي نبينيم. مترجم هنگام روبرو شدن با كتابهاي داستان اولين سوالي كه به ذهن خطور مي كند اين است كه چرا زحمت خواندن اين چيزها را به خود؟ بدهيم عمر كوتاه است و كارهابسيار. وقتي كتابهاي علمي، آموزشي، و مباحث مختلف ناخوانده مانده چرا بايد وقت گرانبها را صرف خواندن آثار خيالي؟ كرد اين سوالها دو جواب دارد: تفريح و تفهيم. آدمي از زمان اختراع زبان بادنباله گيري و يا پا نهادن به ماجراهاي خيالي و تجربه هاي خيالي آدمهاي خيالي تفريح مي كرده است. هر آنچه كه كسالت را از زندگي بزدايد و موجب گردد كه ساعات آن سريعتر و دلچسبتر بگذرد جذاب است و مطلوب آدمي. تفريح و تفريح بيشتر اولين هدف و توجيه مطالعه آثار داستاني است. اما اگر داستان چيزي بيشتر و برتر از تفريح نمي داشت راه خود را به دانشگاهها و دروس دانشگاهي نمي گشود. داستان اگر نمي توانست فكر بشر را وسعت بخشيده و تصفيه كند و اگر نمي توانست زندگي را در دل آدمي جلا بخشد قدر و منزلتي بيش از مثلا بازي پينگ پونگ نمي داشت. داستان علاوه بر تفريح مي بايد مايه تفهيم هم باشد. تجربه اي كه بشر در خلال اعصار حاصل كرده اين است كه ادبيات مي تواند موجب فهم و تفهيم باشد و از عهده اين كار با شايستگي برمي آيد. ديدرو با خواندن رمانهاي سموئل ريچاردسن گفته بود: صحيح ترين تاريخ آن است كه سرشار از دروغ باشد. و رمانهاي تو سرشار از واقعيتهاست. نقل و شرح تجارب بشر از طريق زبان داستان براي خواننده بصيرت و اعتبارنظر به ارمغان مي آورد. اما در هر آنچه كه داستان و ادبيات باشد از چنين بصيرتي خبري نيست. داستان را در بادي امر بايد به دو مقوله كلي تقسيم كرد: ادبيات گريز و ادبيات تعمق. ادبيات گريز. صرفا براي سرگرمي نوشته مي شود تا آدمي با خواندن آن زمانه را به كام بگذراند. ادبيات تعمق. نوشته مي شود تا آگاهي ما از زندگي راوسعت دهد، عمق بخشد و صافي نمايد. ادبيات گريز مارا از زندگي واقعي بيرون مي برد تا دردها و مشكلات را موقتا از ياد ببريم. ادبيات تعمق ما را بر بالهاي خيال تا اعماق بيشتري از زندگي واقعي مي برد و در شناختن مشكلات ياري مي دهد. هدف ادبيات گريز تفريح است. ادبيات تعمق تفريح به علاوه تفهيم را هدف دارد. تقسيم بندي فوق نبايد سبب گردد كه كار را بزرگ و يا خيلي ساده بپنداريم. گريز و تعمق ظرفهايي نيست كه هر داستاني را بتوان در يكي از اين دو جاي بلكه داد اينها دو قطبي است كه دنياي داستان حول آن قرار دارد. اختلاف اين دو درداشتن يا نداشتن نكات اخلاقي نيست. اي بسا داستاني در همه رخدادها و شخصيتهايش سطحي باشد اما با اصول اخلاقي محرز و غيرقابل بحث. و از طرفي شايد داستاني از مقوله تعمق پيدا شود كه در آن از هيچ نكته اي از اصول متعارف اخلاقي خبري نباشد. اختلاف اين دو در داشتن يا نداشتن واقعيتها نيز نيست. شايد رماني تاريخي كه سرشار از اطلاعات تاريخي است در تعريف كردار آدمي از مقوله گريز باشد. اختلاف در داشتن يا نداشتن عنصر خيال هم نيست. داستاني از مقوله گريز شايد كه نماي نازكي ازواقعيت روزمره را نشان بدهد، حال آنكه قصه اي با افسار گسيخته ترين تخيلات حاوي حقايقي غيرمنتظره باشد. اختلاف ميان اين دو نوع ادبيات ژرف تر و ظريف تر از تفاوتهاي مذكور است. داستان وقتي داستان تعمق مي شود كه بعضي جنبه هاي زندگي و كردار بشر را روشن سازد. داستان تعمق ما را به ماهيت و وضعيت وجودمان بينا مي سازد. اين داستان گاه با نرمي و گاه با شدت ما را به فهم معناي وجود آدمي در جهان نزديك مي كند تا بدانيم كه اطرافيان ما كيستند و ما ؟ خودكيستيم اين اختلاف را با مثالهايي مي توان روشنتر بيان كرد. نويسنده داستان گريز مانند مخترعي است كه وسايلي براي سرگرمي ما تهيه مي بيند. نويسنده داستان تعمق مثل كاشف است: ما را با خود به دل زندگي برده ومي گويد بنگريد، دنيا اين است. كار نويسنده گريز تماما حيله و شگفتي است از كلاهي خرگوش بيرون مي آورد، زني را با اره دو نصف مي كند و يا دست مي برد و گويهاي خوشرنگي را از هوا درمي آورد. اما نويسنده تعمق ما را به پشت صحنه مي برد و در آنجا تيركها و آينه ها را نشانمان مي دهد تا اوهام را از سر و دل ما زايل سازد. اين بدان معنا نيست كه نويسنده تعمق صرفا گزارشگري مي كند. او بيش از نويسنده گريز به مواد و مصالح خود شكل مي دهد و آن را و برمي سازد همواره بر آن است تا با شكل دادن به مواد و مصالح كاري كند كه ما آن را بهتر حس كنيم و بفهميم و نه آنكه صرفا اسباب سرگرمي ما را فراهم سازد. باري، همچنانكه داستان بر دو نوع است دو نوع خواننده نيز داريم. خواننده خام يا بي تجربه فقطدوستدار داستانهاي گريز است. آنگاه كه مي پندارد درحال مطالعه براي راه بردن به معاني و يا مسائل اخلاقي است باز هم اذعان دارد كه آنچه مي خواند تصاويري دلپذير يا هيجان آور از دنيا و يا تصاويري گذرا از خود اوست. ما همه مطالعه را از داستانهاي پريان و افسانه هاي كهن آغاز كرده ايم. بيشتر كتابخوانها از افسانه هاي كهن به نوع كتابهايي كه ظاهرا مربوط به بزرگسالان است وارد مي شوند اما احتمال هم دارد كه در اين حركت دچار اشتباه گردند. غيرواقعي بودن، در بادي امر در جادو و يا قصه هاي پريان نيست بلكه به معناي برداشت تصنعي از زندگي داستان است دخترك پادويي كه به دست خواستگار جوان و زيبايي از طبقه اعيان، از زندگي پرمشقتش بيرون كشيده مي شود مي تواند به اندازه هر داستان كهني كه در بچگي خوانده ايم واقعيت داشته باشد. اما از بد روزگار بسياري از خوانندگان - و راستش قاطبه آنها - ابدا از مرز داستانهاي پريان مگر در ابتدايي ترين حواس رد و نمي شوند حركت آنها از جهاتي نيز به سوي عقب است چرا كه ديگر حتي همان احساس شگفتي كه شاخصه نگاه كودكانه است نيز دارا نمي باشد. خواننده بي تجربه نشانه هاي زيادي دارد. اين خواننده از هر داستاني كه مي خواند خواسته هاي ثابت و مشخصي دارد و اگر اين خواسته ها برآورده نشود احساس ياس و عجز مي كند، به موضوع واحدي مي چسبد و در عوض اينكه خواهان داستانهايي باشد كه موجود انساني را در شرايط انساني قرار مي دهد فقط دنبال داستانهاي ورزشي، داستانهاي وسترن، داستانهاي عشقي، يا داستانهاي جنايي مي گردد. تازه اگر هم به دنبال كسب تجارببيشتري باشد خواسته اش از هر داستان اين است كه در انتها به چند توقع ثابت پاسخ گويد كه بدون حساب و كتاب خاصي شكل گرفته است. از اين توقعات به موارد زير اشاره مي كنيم كه رواج بيشتري دارد- 1 مرد يا زن قهرماني كه احساس برانگيز بوده و خواننده بتواند ضمن خواندن داستان در خيالاتش با او يكي شود و درماجراها و پيروزيهايش خود را شريك بيابد; - 2 طرحي كه حتما در آن رخدادهاي مهيج جا دارد و عنصر تعليق را به قوت داراست; - 3 پايان خوشي كه خواننده را با دلخوشي وفارغ بال به دنيايي كه در آن به سر مي بردمي فرستد; - 4 درونمايه اي كه اعتقادات قبلي خواننده درباره دنيا را تائيد مي كند. اين خصايص اگر عناصر داستان باشد ايرادي بر آن وارد نيست. داستانهاي بزرگ با كار بستن همه اين خصايص نوشته شده است. ايراد در آنجاست كه اين خصايص به مقام ملزومات حتمي و قطعي يك داستان و شرط موفقيت آن برسد، قائل شدن به چنين محدوديتهايي امكان توسعه تجارب و غني سازي نظرگاه آدمي را سلب مي سازد و انتظارش از ادبيات را تا به حد قاعده اي خشك تنزل مي دهد. خواننده بي تجربه دوست دارد كه همين ترتيب اصولا آشنا با تازه ها و تازگيهايي كم مايه تركيب هر گردد داستان براي او بايد مختصر تغييراتي در آرايش صحنه ها و چهره ها داشته باشد گو كه نماي اصلي شخصيتها و موقعيتها همواره يكي است. او داستان را با پيچ و خمها و شگفتي هايش، با تعليق و يا با نسبت طرح مسائل عشقي در آن مي سنجد نه با حقايقي كه در آن نهفته است. او دوست دارد كه داستان عمدتا فرحبخش باشد. شرارت، خطر، و بدبختي در اين داستانها هست اما نه به صورتي كه جدي گرفته شود و يا مايه تباهي و داراي استمرار پنداشته شود. او از خواندن، آن را مي خواهد كه راحت و آسان و با حداقل نيروي فكري از ذهن عبور كند. در يك كلام او چيزي را مي جويد كه زندگي فكريش راراحت ساخته و روياهاي آماده و ساخته و پرداخته اي را به او عرضه دارد كه در آن بر محدوديتهايش فائق آمده، دشمنانش را منكوب ساخته و موفقيت و شهرت و خلاصه، مطلوبش را به چنگ آورده است. اما خواننده اهل تميز برعكس خواننده خام از داستاني بيشتر لذت مي برد كه اساسا به جاي اصول و قواعد داستان گريز، با نفس زندگي سر و كار دارد. او البته داستان گريز را نفي نمي كند چرا كه به صرف تعلق به اين مقوله، بي قدر و مبتذل نيست. از نظر او داستان گريز هم مي تواند اصيل، جاذب، هوشمندانه، خوش قلم، و خوش ساخت باشد. بعضي از ماندگارترين شاهكارهاي ادبي مثل جزيره گنج سيتونسن اصولا در مقوله گريز جاي دارد. خواندن چنين آثاري موجب تازگي دل و روح مي شود. اما اين خواننده براي مطالعه دائمي خود ادبيات سنگين و داراي عمق را مي پسندد. او واقف است كه عادت مدام به مطالعه ادبيات گريز خصوصا اجناس نازلتر آن واجد دو خطر است - 1 طرز تلقي ما از زندگي را سطحي و نازل مي سازد; - 2 نگاه ما به واقعيت را لوچ كرده و مفاهيم كاذب و توقعات نادرست را به ما مي آموزد. داستان، همچون غذا، داراي ارزشهاي غذايي گوناگوني است. بعضي از حيث پروتئين و ويتامين غني است و استخوان و رگ و پي مي سازد. بعضي بسيار موافق ذائقه است اما نمي توان مدام از آن خورد. و بعضي هم به ظاهر غذاست و به واقع دشمن تندرستي است. داستان گريز از نوع دو غذاي آخري است. نوع بي ضرر آن چيزي است كه هر آنچه هست را در همان ظاهر دارد. چيزي جز تفريحي دلچسب نبوده و خواندنش هيچ جد و جهدي را طلب نمي كند. و نوع آخر هم در پشت نقاب تعمق و تفكر پناه مي گيرد. به ظاهر روايت صادقانه اي از زندگي را به همانگونه كه هست عرضه مي دارد و بر آن است كه از پس اين كار برمي آيد اما به واسطه كم مايگي خود زندگي را در سطر به سطرش با ظرافت تحريف مي كند. اينگونه داستان آنگاه كه فارغ از احتياط و به جد گرفته شود فكر و نگاه ما به واقعيت را تحريف كرده و چنان مي كند كه از تجربه چيزي را بجوئيم كه از تجربه ساخته نيست. وارد هر كتابخانه اي كه بشويم و كتابهاي چيده شده درقفسه ها را ببينيم به احتمال در ابتدا از تنوع وفراواني آن حيران مي مانيم. هزاران كتاب در قفسه ها هست كه هركدام ما را به خود مي خواند و انگار مي گويد: مرا بخوان، مرا بخوان. اما وقت ما فقط كفاف خواندن برخي از اين همه را مي دهد. اگر درست فكر كنيم بي آنكه از ساير نيازهاي زندگي بزنيم بيشترين سهم از آنها را خواهيم خواند. مشكل اين است كه بتوانيم از وقتي كه داريم بيشترين استفاده را بكنيم. به اين منظور بايد دو نكته را بدانيم. نخست آنكه از هر كتابي كه مي خوانيم حداكثر بهره را ببريم و دوم آنكه كتابي را برگزينيم كه به نحو احسن جوابگوي وقت و توجهي باشد كه مصروف آن مي سازيم. كتابهاي غيرداستاني مبالغي حتمي از اطلاعات و افكار را دارد اما تنها حاوي يك نوع معرفت نسبت به جهان است. داستان منبعي است داراي همان اندازه و حدود اما از نوع ديگري از معرفت، كه معرفت تجربه معرفتي است كه با دل، احساس و با مغز دريافت مي شود. نوشته: لارنس پرين ترجمه: محمود فاضلي بيرجندي