Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751102-13771S1

Date of Document: 1997-01-22

ساز وكار گرافيك در مغز سخنان دكتر عبدالرحمن نجل رحيم، به مناسبت دومين سمينار پژوهش گرافيك ايران راهنماو هادي هنرمند گرافيك دراين عرصه، دستگاه ارزش گذار و معيارسازي است كه توسط نيروي طبيعت زندگي ساز و هستي فشرده طلب، در مغز ما است وپيامش عشق به انسان و احترام به زندگي است اشاره: مطلبي كه از نظرتان مي گذرد، مقاله اي است با عنوان ساز و كار گرافيك در مغز كه براي نخستين بار در دومين همايش پژوهش گرافيك ايران در موزه هنرهاي معاصرتهران در روز 20 دي ماه توسط دكترعبدالرحمن نجل رحيم ارائه شده است. در اين مقاله سعي شده است، پلي هرچند موقت بين علم عصبشناسي و هنرگرافيك ايجاد شود. شايد براي شما تعجب آور باشد كه من به عنوان متخصص مغز و اعصاب از گرافيك سخن مي گويم. ولي امروز با اين نيت به سالن كنفرانس موزه هنرهاي معاصر آمده ام تا حامل پيامي صريح و روشن از آن سوي مرزهاي هنر، يعني علم باشم. پيام من بطور ساده اين است كه بدون شناخت ساز و كار مغز، شناخت گرافيك و چگونگي پيدايش و اهميت آن ـ آن طور كه بايد وشايدـ ميسر نيست. خواهيد پرسيد؟ چرا وقتي گرافيك به عنوان يك هنر مستقل در دنياي اوج نقش رسانه هاي گروهي، مي تواند عرض اندام كند، چرا نمي بايست بي واسطه شناخته و فهميده شود. من مي گويم به يك دليل ساده. آن اينكه هر وسيله ارتباطي بين انسانها هر قدر كه پيچيده و غيرمستقيم باز باشد، احتياج به انسان به عنوان مبدا ومقصد، براي رمزگذاري و رمزگشايي دارد. اطلاعات بدون وجود انساني ما، اطلاعات نيست. رمزهاي اطلاعاتي و خبري در مغز ما شكل پيدا مي كند و تكوين مي يابد. بنابراين بدون شناخت ساز وكار مغز، ارزش واقعي اطلاعات، ارتباطات، رسانه هاي گروهي وهنر گرافيك كه رمزگذاري و رمزگشايي همه، فقط در مغز انساني ما، انجام مي گيرد، شناخته حال نمي شود اگر نقش انسان در دنياي پرارتباطات و پراطلاعات امروزي محورين است، چرا روانشناسي سنتي نمي تواند جوابگوي اين مهم باشد و چه لزومي به مغز شناسي؟ داريم در پاسخ به اين سوال مهم بايد بگويم كه روانشناسي، بدون مغزشناسي، مجبور است كه به سطح بسنده كند و به مشاهده مستقيم رفتار بپردازد و رابطه آن را با كاركرد مغز نبيند، و هنگامي كه به ناخودآگاه و نقش آن در رفتار انساني مي پردازد، مجبور است كه متوسل به حدس و گمان شود و نتواند آن را در رابطه با ساختار مغزي توجيه كند. آن چيزي را كه ما امروز درباره كارمغز با ناخودآگاه مي دانيم، فرويد آرزو داشته است كه روزي اين چنين شود. تنها راه رسيدن به ساخت و كاردقيق ناخودآگاه و خودآگاهي بررسي مستقيم چگونگي سازمان بندي وكاركردلايه هاي عميق مغز ما زيرا است آن چه را كه روانشناسي سنتي به آن ناخودآگاه مي گويد، به تمامي درلايه هاي متعدد در عمق مغز ما شكل مي گيرد. در واقع مغزشناسي امروز، به روانشناسي ديروز كمك مي كند تا به ساز و كار فعاليت آن بخش از مغز كه كارش پنهان و مستور از آگاهي وشعور ما است، پي ببرد و به آن دسترسي پيدا كند. حال پرسيده مي شود اگر چنين است چگونه مي توان به اين مهم؟ رسيد چطور مي شود مغز انسان زنده مثلا در هنگامي كه كار گرافيك مي كند و يا در مقابل كار گرافيكي ايستاده است و در حال لذت بردن از آن است، مورد كندوكاو قرار؟ گيرد مشكلات دانشمندان عصبشناس ومغزشناس نيز در طول يك قرن گذشته در همين سوال نهفته است. اطلاعاتي كه تاكنون از چگونگي كاركرد لايه هاي مختلف مغز موجود است، بسيار مشكل به دست آمده است، به همين دليل بايد قدر آنها را بدانيم. بسياري از اين اطلاعات درباره چگونگي سازمان بندي و كار مغز انسان از طريق بررسي مغز حيوانات كه از نظر كاركرد مغزي نزديك به انسان، مثل ميمونها وهمچنين از روي كالبد شكافي مغز انسان سالم در مقايسه با بيماري مغزي پس از مرگ، بدست آمده است. در بيست سال گذشته، باپيشرفت تكنولوژي پزشكي، انقلابي درتصويربرداري از مغز انسان زنده بوجود آمده است وما هم اكنون مي توانيم عكس هايي دقيق به صورت برش هاي مجازي چندبعدي از جزئيات ساختماني مغز انسان در حال زندگي داشته باشيم و در ضمن قادريم عكس هايي از مغز بگيريم كه به طور غيرمستقيم از نحوه كار بخشهاي مختلف مغز درحين انجام فعاليتي خاص، اطلاع مي دهند، هر چند كوتاه و ناقص ما باشد اميدواريم كه در ده سال آينده اين تكنيك ها به آن حدي برسد كه عكس هاي دقيق تري از طرز فعاليت مغز در حين انجام كارهاي پيچيده چون طراحي و يا هنگام تماشاي اثري گرافيكي بگيريم و حتي قادر باشيم كه در جريان اين فعاليت ها، فيلم مغزي بگيريم و دقيقا بتوانيم چگونگي طرح فعاليت مغزي را درهنگام پرداختن به گرافيك بشناسيم. حال سوال بعدي اين است كه اگر بااين همه زحمت ما توانستيم از درون مغز و لايه هاي عميق آن خبر بگيريم وبعضي از فعاليت هاي ناخودآگاهي راكه در مغز ما اتفاق مي افتد، بشناسيم چه كمكي به فهم و شناخت ؟ گرافيك مي كند گرافيك هنري امروزي است كه قدرت ارتباطي و خبري آن روزبروز روشن تر مي شود و ظاهرا نيازي وجود ندارد تا با مدد پرداختن به طرز كار مغز، آن رابشناسيم. من مي خواهم بگويم اين چنين نيست. اگر گرافيك، هنري تصويري است، اگر قدرت ارتباطي و اطلاعات قوي در جهان پيچيده و شلوغ امروز پيدا كرده است، درست به همين علل، گرافيك نياز به دانش مغزشناسي دارد. حال اجازه مي خواهم تابطور سربسته و در ضمن ساده، خلاصه فشرده شده اي از دستاوردهاي علمي امروز در زمينه تصويرپردازي مغز را برايتان بگويم وارتباط آن را با گرافيك تا آن جايي كه دانش اندك من اجازه مي دهد، روشن كنم. در زمينه تصويرسازي در مغز شايد بيش از هرپديده ديگري، بررسي و تحقيق علمي انجام شده است. اول اينكه معلوم شده است ياخته هاي عصبي يا نورونهاي خاصي در مغز وجود دارند كه اينها با سيستم بينايي ما ارتباط دارندوتوسط تحريكات بينايي به كار مي افتند و تخصص پيدا مي كنند. گروههايي از اين نورونها كه كاري خاص را بتدريج در طول رشد بعهده مي گيرند، بايد قادر باشند بين خودشان و ساير گروههاي تخصصي مربوط به بينايي و ساير امور مغزي، ارتباطات زيادي برقرار كنند و اگر توانستند اين ارتباطات را تقويت كنند، مي مانند وگرنه از گردونه خارج مي شوند و مي ميرند. اين پديده در مورد چگونگي كاركرد مغز بي نهايت اهميت دارد. چنين معلوم شده است كه ما بخش هاي تخصص يافته اي در مغزمان براي بينايي داريم. اينجايك سوال اساسي مطرح مي شود كه كار تخصصي اين ياخته هاي عصبي كه هر كدام شبكه ارتباطي غني دارند و راز بقايشان نيز در همين ايجاد ارتباطات غني آنها است،؟ چيست جالب اينجاست كه اينطور به نظرمي رسد كه كارهاي تخصصي اين نورونها نوعي هماهنگي با سير تحول نقاشي وهنرهاي تصويري نيز پيدا مي كنند. بعنوان مثال بسياري از نورونها هستند كه اينها به حاشيه ها خطهاو طرحهاي ساده و متحرك در جهت هاي مختلف حساس عده اي هستند ديگر به رنگ، عده اي به اشكال، عده اي به حركت، عمق ميدان و.. حساس هستند و هر دسته نيز جايگاه خاصي را درقشر خاكستري مغزي مربوط به بينايي اشغال مي كنند. يعني بر خلاف تصورمعمول، مغز مثل يك دوربين عكاسي يافيلمبرداري عمل نمي كند. تصوير در مغزمي شكند. هر مشخصه تصويري به جاي خاصي از مغز براي پردازش مي رود و اين مشخصه ها مي بايست به طريقي مجددا با هم جمع شوند، تا تصويري شكل گيرد ما مي بينيم كه نقاشي و گرافيك باسير خود بسوي انتزاع يا تجريد يا آبستره، به اين پديده ناخودآگاه مغزي عنايت داردو دانشمندان نيز براي كشف اين پديده ها در مغز به نقاشي آبستره روي كرده اند و از تابلوهايي كه به نام تابلوهاي موندرياني معروف شده اند براي آزمايشات تصويربرداري از مغز در حين نگاه به رنگ و در ساير موارد مثل حركت و شكل استفاده كرده اند. سوال ديگر اين است كه چگونه اين انتخاب و تخصص يابي در مغز ما صورت ؟ مي گيرد طبيعت موجودات روي زمين وازجمله انسان، اين است كه در كل انتخابگر هستند. يعني براي بقا وادامه حيات از ميان آن چه كه از طريق حس به آنها مي رسد و تشخيص مي دهند كه براي بقايشان سودمند هستند، آنها را بصورت علائم مهم و معني دار قبول مي كنند و حفظ مي كنند و به عنوان اطلاعات، مورد پردازش قرار مي دهند. و در اين روند انتخابگري آن چه كه مفيد نيست، زائد، مضر، بي فايده است و ارزش خبري و اطلاعاتي ندارد، حذف مي شود. چنين است كه موجود زنده در جريان بمباران اتفاقات محيطي، مي تواند جان سالم به در ببرد. توجه فرمائيد كه در روند انتخاب، هر چه كه موجود پيچيده تر مي شود، انتخاب نيز پيچيده تر است. يعني دامنه امكانات براي انتخاب نيز بيشتر مي شود، و درجه آزادي عمل نيز افزوده بدين مي شود ترتيب با پيچيده شدن مغز انسان بر دامنه آزادي عمل مغز ما براي انتخاب، از ميان امكانات، به بالاترين حد خود، كه چارچوب زيست شناسي بدن ما اجازه مي دهد، مي رسد. سيستم بينايي ما نيز در تطبيق و حفظ بقا و تداوم حيات، اين روند انتخابگري ـ در سطح ناخودآگاه مغزـ را طي مي كند. مسئله مهم و اساسي دراينجا اين است كه اين انتخاب چگونه در هر سطح و لايه اي از مغز ما صورت؟ مي گيرد معيار انتخاب؟ چيست همانطوري كه گفتم، بطور كلي معيار انتخاب، حفظزندگي و تداوم زيست است. حال اين اصل چگونه در مغز اعمال؟ مي شود بايد در اينجا به اين مسئله مهم اشاره كنم كه به نظرمي رسد تمامي فعاليت تخصصي در زمينه رديابي از مشخصه هاي مختلف بينايي و تصويري در ياخته هاي عصبي براساس جستجو و انتخاب فعال، چه در طول تكامل نوعي و چه فردي شكل مي گيرد و اين نيز براساس اهميتي است كه آنها براي حفظ زندگي پيدا ما مي كنند بايد در تصويري كه از دنياي بيرون مي سازيم، نظمي دلخواه را به آن تحميل كنيم تا بتوانيم آن را آن طور بشناسيم كه بتوانيم به بهترين وجهي براي تداوم حيات خود از آن استفاده كنيم. براي قورباغه كافي است كه سايه متحرك تيره رنگي را بدون آنكه بداند آن پروانه اي پرنده است يا چيز ديگري، در بالاي سر خود حس كند تابراي شكار آن اقدام كند. اما براي ما ممكن است اين مشخصه هاي اوليه بينايي لازم باشد، ولي كافي نيست. چنين ياخته هاي مغزي را نيز داريم كه فقط به مشخصه هاي ساده بينايي پاسخ مي دهند، ولي دستگاه بينايي ما ازاين فراتر رفته است. براي قورباغه، اهميت شكار جسم سياه كوچك تيره بدون آنكه ساير مشخصات آن اهميت داشته باشد، از اين جهت معني دار مي شود كه براي بقاي او لازم مي شود. براي ما انسانها نيز معني ديدنيها در رابطه با استفاده اي است كه آن چيز براي حيات مان و همنوعان خودمان مي تواند داشته باشد، ايجاد مي شود. در اينجا معاني تصويري در بيرون ما وجود اين ندارند فعاليت مغز ما است كه به جهان تصويري بيرون معني مي دهد. ما با انتخاب ناخودآگاهانه و بعد آگاهانه مغز خود، مشخصه هاي خاص بينايي و تصويري را از دنياي بيرون مي گيريم و به آنها در رابطه با خودمان، معني مي دهيم و اين معاني دقيقا با نيازها، احتياجات و خواسته هاي ما براي تداوم زيست در ارتباط است. معني در محور وجود ما شكل مي گيرد. اشكال و تصاويري كه مغز ما مي سازد، از اين جهت معني دار مي شوند كه تحت هدايت نيازهاي زيستي ما شكل گرفته اند. مغز ما در سطوح مختلف تصويرسازي، به انتخابگري از طريق اين نيروي هدايت گر درون مغزي مي پردازد. اين نيروهاي هدايت گر و انتخابگر؟ كجايند اينها در لايه هاي مختلف مغز تعبيه شده اند و كارشان حفظ بقاي زندگي است. در ابتدا در قسمت دروني وعميق مناطقي داريم كه مستقيما با كار غرايز مربوطندو سپس به دنياي عواطف و احساسات و هيجانات عاليتري مي رسيم كه آن نيز در لايه هاي بينابيني مغز قرار دارد و در ارتباط با بالا و پائين، كار تنظيم و انتخاب و سرند اطلاعات در گذر را به عهده دارد. در اينجا مناطق پاداش و تنبيه را داريم كه بد را از خوب و سره را از ناسره مجزا مي كند و به كارتصويرسازي نظم دلخواه را مي بخشد. كار اين مناطق درارتباط با كار قشر مخ، براي تقويت الگوهاي تصويري بازنمايي شده مي باشد كه با احساس رضايت و اغنا و لذت همراه مي شود كه به غناي معاني دنياي تصويري مامي افزايند. هدايت اين بخش از مغز نيز با پيروي از اصل حفظ و تامين امكانات حياتي صورت مي گيرد. غربالگري، سرندگري و يا انتخابگري - هرچه كه بگوئيم - مطابق اين اصل انجام مي گيرد. ادامه دارد