Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751024-13277S1

Date of Document: 1997-01-14

عراق و افغانستان و نگاه ما جبر جهاني همزيستي و همكاري در گفت وگو با دكتر هرميداس باوند (بخش آخر ) آخرين بخش از گفت وگوي حاضر با دكترهرميداس باوند، به مواضع ايران در برابر تحولات افغانستان و ايران مي پردازد. تزاحم منافع استراتژيك ايران و آمريكا نيز بخش ديگر از گفت وشنود حاضر را تشكيل مي دهد كه از نظرتان مي گذرد. همشهري: يك مسئله حياتي براي ايران، موضوع افغانستان است. دو آرايش از منافع در سطح جهاني درباره افغانستان وجود دارد، يك آرايش مربوط به انگليس، امريكا، عربستان و پاكستان است و آرايش دوم مربوط به روسيه، ايران، هند، چين و برخي كشورهاي آسياي مركزي است. به نظر مي رسد كه در صحنه افغانستان سياست هاي دسته جمعي كشورهاي گروه اول از تفوق نسبي برخوردار شده است، اكنون موضع ايران در برابر اين تحولات چه بايد؟ باشد مسئله افغانستان از دو جهت قابل بررسي است: يكي ساختاراجتماعي - سياسي افغانستان و ديگري موضع دولت هاي منطقه و قدرت هاي ذي نفع خارج از منطقه كه ازجهت آينده نگري سعي دارند در ساختار سياسي آتي افغانستان به نحوي ذي مدخل شوند. جامعه افغانستان علي الاصول فاقد جامعه مدني گسترده و درنتيجه وحدت ملي به معناي صحيح كلمه است. جامعه اي مبتني بر نظام طايفه اي و عشيره اي است كه در حدود 19 قوم در چارچوب 4 قوم كلان، ( پشتون، تاجيك، ازبك و هزاره ) و تعدادي از اقوام كوچكتر مي باشد. درطول مبارزه عليه نيروهاي اشغالگر شوروي 7 گروه بار مبارزه را بردوش داشتند كه البته بعداز خروج نيروهاي شوروي تعداد آنها به 9 گروه افزايش يافته است. از آنجايي كه در جريان مبارزات جهادگرانه هيچيك از گروهاموفق نشدند نقش كاملا مسلط احراز نمايند و همچنين فقدان شخصيتي صاحب جاذبه قوي سبب اجتماعي، شد كه پس از خروج شوروي، كشاكش بر سر كسب قدرت برتر بين گروه هاي مورد بحث ظاهر شود، كه به نوبه خود دوراني از تباهي و ويرانگري را در پي داشت و به همين جهت حكومت رباني نيز، نتوانست مقبوليت عمومي را كسب نمايد. درچنين شرايطي، پاكستان، عربستان، امريكا و احتمالا بريتانيا بر آن شدند تا با ساخت و پرداخت طالبان، پديده سياسي جديدي كه توانايي ايفاي نقش ماوراء گروهي داشته باشد و درعين حال متصف به نوعي ايدئولوژي پيورتينيسم مذهبي قابل نفوذ باشد وارد صحنه نمايد. به عبارت ديگر تجربه اواخر قرن هيجده در شبه جزيره عربستان را به شكل ديگري، جهت اهداف متعدد حسابشده اي در افغانستان پياده كنند. اين حركت بر اين تحليل استوار است كه مردم افغانستان از جنگ هاي ممتد و طولاني دوره اشغال و پس از آن قويا خسته شده اند. هرجامعه اي كه با روند طولاني جنگ هاي داخلي مواجه شود، به تدريج خواهان امنيت فيزيكي و آرامش زيستن حتي مي شود در چنين شرايط نابسامان، ايدئولوژي ها به فراموشي سپرده مي شود چنانكه در جنگ هاي داخلي اسپانيا بين مردم 19361939سالهاي آنچنان خسته شده بودند كه ديگر مسئله پيروزي جمهوريخواهان و سلطنت طلبان براي آنها مطرح نبود، بلكه آنها فقط طالب زندگي و زيست توام با آرامش بودند. اين خصوصيت به نحو بارز در جامعه افغانستان ظاهر شده است. طالبان و حاميان آن سعي كرده اند از اين جو رواني حداكثر استفاده را كرده و با مطرح ساختن طالبان به عنوان قدرت مسلط زمينه داخلي را به نفع خود تغيير دهند و تا حدودي نيز در راه اين مقصود قرين موفقيت بخصوص بوده اند، تا زمان اشغال كابل ولي با اشغال كابل و همراه با آن اعلام عجولانه مواضع افراطي پيورتينيسم اسلامي به ويژه در مورد بانوان و حمايت عملي حاميان خارجي آن به يكباره ماهيت سياسي - اجتماعي طالبان را به نحو ديگري براي مردم افغانستان و دنياي خارج مطرح در ساخت مقابل گروه هاي رقيب يعني حزب جمعيت اسلامي و احزاب ديگر براي كنترل اين روند درصدد برآمده اند اختلافات فيمابين را كنار گذاشته و جبهه مشترك تشكيل دهند و درعين حال وابستگي خارجي و نوخاستگي طالبان را مبناي تبليغاتي عليه آن قرار دهند، البته گروههاي مزبور هنوز موفق نشده اند استراتژي مشترك و فرماندهي مشترك تشكيل دهند، گو اينكه همكاري هاي نسبي داشته اند و تا حدودي موفق شده اند پيشروي طالبان را به طرف شمال كنترل نمايند. به هرحال شرايط كنوني افغانستان حاكي از آن است كه اين كشور از طريق نظامي به آرامش سياسي مورد نظر نمي رسد، اما موضع ايران در قبال اين روند از چند جهت قابل بررسي است. قبل از هرچيز موضع ايران در رابطه با سابقه مبارزه با اشغالگران خارجي مطرح مي شود زيرا ايران گذشته از آن كه پذيراي بيش از دو ميليون پناهنده افغاني بود، حمايت هاي مختلف را به نفع مجاهدين در پيش گرفت و همين پشتيباني از مجاهدين و مخالفت با موضع شوروي سبب شد كه در طول جنگ ايران و عراق دولت شوروي به نفع عراق گرايش پيدا نمايد. بعداز خروج نيروهاي شوروي روش ما در قبال گروه هاي درگير تاحدودي با نپختگي همراه بوده است: ابتدا ضمن تائيد همه گروه ها نوعي گرايش فرقه اي از خود نشان داديم. بعداز مدتي به اشتباه خود پي برديم و حمايت از دولت رباني را درپيش گرفتيم بخصوص هنگام محاصره كابل به دولت مزبور كمك هايي ارسال شد ولي كافي نبود. به موازات آن از ايجاد رابطه سيستماتيك با گروه مخالف خودداري كرديم، البته به طور مقطعي تماس هايي گرفته شد ولي باتوجه به وضعيت جنگ و توانايي مقاومت دولت شدت رباني، و ضعف پيدا مي كرد. حال آنكه منطق سياسي ايجاب مي كند ضمن آنكه با گروههاي خاص همكاري داريم ارتباط سيستماتيك با گروه هاي ديگر را از دست ندهيم. بخصوص ديالوگ منطقي با پاكستان را در سطح بالا و مستمري نگه داريم. پاكستان در پرتو تحولات اخير خود به چنين نيازي پي برده است. همشهري: آيا مسئله افغانستان به صورت گفت وگوي سياسي به معناي تولد دمكراسي در اين كشور مي باشدعلي الخصوص باتوجه به اين امر كه در اين كشور هويت ملي شكل گرفته؟ است به طور كلي هر راه حل سياسي يك عنوان دمكراسي نيز همراه دارد، ولي ساختار اجتماعي -سياسي افغانستان پذيراي دمكراسي به آن شكلي كه از اين مفهوم استنباط مي شود نيست. در افغانستان حكومت بايد ضمن آنكه مورد تائيد اقوام مختلف و مردم شهرنشين باشد با نوعي رنگ و رخساره مذهبي نيز عجين شده باشد و دقيقا باتوجه به اين خصوصيت است كه طالبان به عنوان چهره مذهبي چالشگر ظاهر شده است. البته چالشگري طالبان تنها ناظر به ايجاد نظام داخلي نخواهدبود، بلكه بعد كاملا برون مرزي خواهد داشت و به ويژه نسبت به بعضي از همسايگان باتمام اين احوال اگر راه حل سياسي براي افغانستان پيدا نشود و هيچ يك از گروه ها و يا ائتلاف گروه ها نتواند موضع كاملا مسلط بدست آورد درچنين شرايطي احتمالا عطف توجه به روي آوردن به ظاهر شاه به عنوان محلل سياسي موقت متمركز خواهد شد. اين الگو قبلا در كامبوج نيز تجربه شده است. همشهري: اگر مايل باشيد بحث را از افغانستان بر روي عراق متمركز كنيم. ما با عراق از نظر تاريخي داراي وجوه اشتراك مذهبي و فرهنگي هستيم هر چند يك جنگ 8 ساله ازسوي اين كشور به ويژه تحريكات خارجي به ايران تحميل شد، ولي اكنون وضعيت به گونه اي شده كه هر دو كشور تحت مهار دوگانه به واشنگتن به ويژه با توسل به ابزارهاي اقتصادي هستند، با توجه به وضعيتي كه اين دو كشور در مقابل آمريكا دارند فكر نمي كنيد به نحوي بايد مراحل پاياني قطعنامه 598 بين اين دو كشور حل و فصل شود. از نظر شما مكانيسم اين حل و فصل؟ چيست برداشت شما از امور يك برداشت واقعگرانه و منطقي است. ولي متاسفانه در روابط ايران وعراق منطق آنچناني كه بايد و شايد حاكم نيست. قبل از هر چيز لازم است يادآوري شود كه در رابطه با اشتراك فرهنگي و غيره بايد قدري با تامل برخورد كرد، چون آن وقت با واقعيات بهتر نزديك مي شويم. واما نگرش واقعي به جريان امور. ما از ابتدا با عراق اختلاف بنياني نداشتيم. اگر به سابقه حقوقي اروندرود حتي درچارچوب ماده 5 قرارداد 1937 توجه كنيم مي بينيم كه در اين ماده استفاده مشترك و يكسان هر دو كشور از اروندرود پيش بيني شده است. و براين اساس يك كميسيون مشترك هم براي اداره و بهره برداري و استفاده از رودخانه در نظر گرفته شده است ولي عراق هيچ وقت حاضر به اجراي اين ماده نشد چارچوب عهدنامه 1975 نيز به توصيه خود عراق از طريق هواري بومدين رهبر وقت الجزاير پيشنهاد شد و مورد موافقت دولت ايران قرار گرفت. در هر حال در هر دو عهدنامه، استفاده مشترك و اداره مشترك پيش بيني شده است. ولي با تمام اين احوال عراق بعد از انقلاب اسلامي به دليل مشكلات داخلي ايران، بر آن شد كه با كسب پيروزي نظامي، هم صدور انقلاب را مسدود كند، هم دست آوردهاي ارضي داشته باشدوهم رهبري جهان عرب به ويژه در منطقه خليج فارس را به دست آورده ولي همانطوري كه مي دانيم در جنگ تحميلي جز صدمات و تلفات وارده هر دو كشور چيزي نصيبش نشد. بدون ترديد اگر تمامي بندهاي قطعنامه 598 به نحو مطلوب اجرا شودزمينه ساز همزيستي واحتمالا نوعي همكاري بين دو كشور خواهد ولي شد مفاد قطعنامه 598 جز بندهاي اوليه اش چون آتش بس بازگشت به مرزهاي شناخته شده بين المللي و مبادله اسرا، ساير بندهايش تقريبا عقيم مانده است، بخصوص بندهاي مربوط به تشكيل كميسيون هايي براي رسيدگي به آغاز كننده جنگ و تعيين خسارات و غيره. البته گزارش دبير كل سازمان ملل متحد به شوراي امنيت كه در آن به نحوي عراق را آغازگر جنگ تلقي نموده است تا حدودي مسئله تشكيل كميسيوني را براي تعيين آغازگر جنگ غير ضروري ساخته است و آنچه از محتواي گزارش دبير كل مستفاد مي شود مربوط به غرامت مي گردد كه به دلايلي آنچنانكه بايد و شايد پي گيري نشده است، اما مسئله اي كه در حال حاضر، در ارتباط با عراق مطرح است، مسئله كردستان زيرا است آينده كردستان عراق در خور توجه خاص است. ظاهرا سياست كلي ما همواره تاكيد بر حفظ تماميت ارضي عراق بوده است. گواينكه در اين موردممكن است نگرش هاي ديگري هم وجود داشته باشد. اما موضوع خودگرداني شمال عراق و آينده آن در نگرش هاي استراتژيك آتي برخي از قدرت ها سبب گرديده كه دولت هاي همسايه و ديگران كوشا باشند. به نحوي در روند تطورات سياسي اين منطقه ذي ربط و ذي مدخل باشند. به نظر من موضع ما در اين مورد بايد تا حدودي متفاوت از نظرات تركيه و عراق باشد زيرا با توجه به سوابق موضوع و همچنين نظرات وطرح هاي پيش بيني شده براي آينده كردستان عراق حكايت از آن دارد كه ممكن است ساختاري سياسي متفاوت و از خودگرداني در اين ناحيه ظاهر شود، گو اينكه پيدايش چنين وضعي ممكن است مورد علاقه برخي از همسايگان عراق نباشد ولي اگر تصور شود كه به عنوان روند سياسي مسلط نهايتا به نحوي تحقق خارجي پيداخواهد كرد، بنابراين بايد خودمان را ازنظر سياسي در قبال چنين رويداد احتمالي آماده سازيم. ضمنا دراين مورد منافع ما ايجاب مي كند كه با كليه گروه هاي كرد شمال عراق روابط سيستماتيك و مستمر داشته ضمن باشيم، آنكه ممكن است نزديكي از سويي بسوي ديگر تغيير پيدا نمايد. همشهري: شما در صحبت هايتان كرارا به تزاحم منافع استراتژيك ايران و آمريكا اشاره كرديد و اينكه بالاخره ما بايد به نوعي به تجديدنظر در روابطمان برسيم. اولامهمترين نقاطي كه منافع ما دچار درگيري است كجاست و آيا نمي توان اروپا را در اين ميان جايگزين آمريكا؟ كرد ما در دنيايي زندگي مي كنيم كه مبتني برا صول همزيستي و همكاري بين جوامع است. مسئله تخاصم به صورت كوتاه مدت شايد در مواردي ضروري باشد ولي اگر دشمني طويل المدت شود، آثار منفي به بار خواهد بنابراين آورد منافع ملي ما اقتضا مي كند كه با همه كشورها من جمله با آمريكا به رابطه اي معقول و متداول برسيم. البته اين امر بايدبر اساس حفظ و احترام منافع متقابل صورت گيرد. ظاهرا نقاط برخورد اصلي ما باآمريكا در منطقه خليج فارس ومسئله اعراب و اسرائيل است. درمورد خليج فارس آمريكاقويا كوشا است تا نفوذ انحصاري و مسلط بر اين منطقه نفت خيزداشته باشد كه گذشته از منافع اقتصادي از آن به عنوان اهرم فشار در قبال اروپا و ديگر رقباي اقتصادي چون ژاپن استفاده نمايد. در مقابل اتحاد اروپا خواهان مشاركت منصفانه با آمريكا در اين منطقه است. بنابراين ماداميكه چنين مقصود حاصل نشده است اروپا نه تنها مايل نيست دنباله رو نظرات آمريكا دراين منطقه باشد بلكه كوشا است خط مشي هاي نسبتا متفاوت با ما اتخاذ كند. مثلا در مورد تحريم ايران به وسيله آمريكا، چيزي كه ظاهرا از نظر اروپايي ها در خور انتقاد است، جنبه اصولي قضيه است. زيرا آنها معتقدند آمريكا نبايد نظرات خاص خودش را تبديل به يك اقدام دستجمعي اقتصادي كرده و آنرا به ديگران تحميل كند و بدتر آنكه آنها را بدليل عدم پيروي در مظان مجازات قرار دهد. زيرا اولا يك كشور صلاحيت اعمال تحريم دستجمعي را نداردو اين امر فقط در صلاحيت شوراي امنيت سازمان ملل است و ثانيا مغاير با اصول آزادي تجارت جهاني من جمله مقررات سازمان تجارت جهاني است. لذا ايستادگي اروپا نه به خاطرجمهوري اسلامي، بلكه به دليل اصولي كه همه كشورها من جمله آمريكا بايدبه آن پاي بند باشند، بنابراين مي باشد مادامي كه ايران به عنوان پديده اي خارج از نفوذ انحصاري آمريكا در خليج فارس قرار گرفته اين تعارض كماكان ادامه دارد وبديهي است تا وقتي كه آمريكا نيز منافع منصفانه اي براي اتحاد اروپا در اين منطقه در نظر نگيرد ناسازگاري آنها با اغلب مواضع آمريكا به نحوي ادامه خواهد داشت. و اما مسئله اعراب و اسرائيل كه قبلا به آن اشاره شد و باز تاكيد مي شود ما در اين مقوله منافع حياتي نداريم، اعراب به هيچ وجه مواضع ما را ارج نمي نهند، بلكه موضع ما صرفا موضعي است ارزشي وبس.