Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751020-13130S1

Date of Document: 1997-01-10

دموكراسي آزموني سخت براي اعراب واقعيت كشورهاي عربي در هيچ مرحله اي از دموكراسي مراحل تكاملش، را به خود نديده است اشاره: يكي از مشكلات عمده كشورهاي عربي، اقتباس آنان از انديشه هاي غربي است كه تناسبي با شرايط موجودشان ندارد. مقاله اي كه مي خوانيد در ابتدابه توضيح همين موضوع در مي پردازد ادامه مقاله، نويسنده تفاوت عمده ممالك اروپايي وجوامع عربي را از دريچه جايگاه حاكم در عرصه سياست بررسي مي كند. به نظر وي فلسفه سياسي در ميان اعراب اجازه مخالفت با حاكم را در نمي دهد، حالي كه در غرب زمينه اي براي حكومت مطلق وجود ندارد. فرايند تحولات غرب و عرب هر يك ماهيتي دارند كه اقتباس كليشه اي اصول و مباني حاكم بر جوامع غربي توسط اعراب نمي تواند مشكلي را حل كند. سرويس مقالات رابطه ميان انديشه نوزايي عرب و انديشه نوين و معاصراروپا بر اصولي متكي بوده است. طبق اين اصول، انديشه ها و نظريه هاي اروپايي كه به عنوان پيامد رشته اي از تحولات چندين قرن گذشته پديدار شده اند توسط انديشه نوزايي عرب به عنوان مقدمه اي به كار گرفته شده و بر اساس آنها، خواست ها و آرمان هاي نوزايي خود را بنا كرده است. به عبارت ديگر آن چه كه در اروپا مشروط يا معلول بود در اينجا به عنوان شرط و علت به كار مي رود. بدين سان، پس از پيدايش نظريه تكامل و ديگر نظريه هاي فلسفي و اجتماعي كه بر اساس آن در اروپا شكل گرفت و به نوعي اوج ايدئولوژيك آن بود، همين نظريه با حواشي ايدئولوژيك آن در جهان عرب به كار گرفته شد و بر اساس آن ديدگاه هاي سياسي و اجتماعي پديد آمد كه به عنوان اساس علمي و تنها ضامن دستيابي به نوزايي و پيشرفت اعراب معرفي گرديد. اين چنين انديشه ها و نظريه هاي سياسي و اجتماعي كه در اروپا به عنوان پيامد رشته ها و روندهايي از تكامل و مبارزه پديدار شده بود در جهان عرب به عنوان شروط و مقدمات تحقق پيشرفت به كار گرفته شد. دموكراسي نيز يكي از همين مقوله هاست. روزگاري اين مقوله به عنوان شرط نخست هر گونه پيشرفت اعراب در هر سطحي مطرح مي شد. امروزه نيز قضيه بدين گونه مطرح مي شود. در حالي كه همگان مي دانند دموكراسي اي كه هم اكنون در اروپا وجود پيامد دارد، رشته اي از تحولات نبردها و نيز جنگ هايي است كه اروپا دست كم طي سه قرن گذشته از سر گذرانده است. درست است كه ما در شرايطكنوني - از صد سال هم بيشتر است - محكوم به شكاف ميان نوزايي اروپايي و نوزايي عربي هستيم اما ضرورت ندارد و حتي ممكن نيست در عرصه انديشه يا جامعه يا اقتصاد و صنعت و نظاير آنها از همان جايي آغاز كنيم كه اروپا، نوزايي (رنسانس )اش را آغاز كرد. آيا اين دو با هم فرقي ؟ دارند منطق، يعني منطق عقل و منطق حاكم بر دوران كنوني به ما حكم مي كند كه براي رسيدن كاروان تمدن معاصر به كوتاه ترين راه ها دست يابيم; آن هم به عنوان عناصري فاعل و توليدكننده نه منفعل و مصرف كننده. اما اين امر ما را از آگاه شدن نسبت به موضوع - موضوع خودمان و موضوع ديگران - معاف نمي كند، شناخت اصول و فصولي كه در آنجاپديدار مي شود و نيز شناخت اصولي و فصولي كه ما در اينجادر آن به سر مي بريم. لذاوظيفه ما يا هر ملت ديگري كه بخواهدبه كاروان پيشرفت جهاني بپيوندد، صرفا نقل و نسخ نيست. زيرا اين امر سودي ندارد و احتمالا زيان فراوان هم دارد. زيان آن - دست كم - واكنش هاي منفي برخي از لايه هاي اجتماعي مردم كشوري است كه اين مقوله ها به آن منتقل مي شود. لذا وظيفه ما در برابرمنقولات - چه مربوط به انديشه ها و نظريه ها باشد يا نظام ها و نهادها - كوشش براي محلي كردن آنها در محيط و غرس آنها در خاك ماست تا با داده هاي واقعيت دروني ما رابطه اي اندام وار بيابد. چيزي كه بدون آن، اين منقولات به انگيزه اي براي تحول و نوسازي و بنيادي براي پيشرفت تبديل نخواهد شد. لذا در پرتو اين مطلب به موضوع سخنمان يعني مساله دموكراسي بپردازيم. در اينجابايد بار ديگر تاكيد كنيم كه ما نه تنها به طور عاطفي بلكه به طور عقلي نيز ايمان داريم كه امروزه بيش از هر زمان ديگري دموكراسي در جهان عرب فقط به خاطر پيشرفت نيست بلكه براي حفظ وجود خود عربها نيز هست. اما ايمان به ضرورت دموكراسي در جهان عرب نبايد ما را ازديدن واقعيت - آن گونه كه هست - باز دارد. واقعيت كشورهاي عربي، آن گونه كه هست يا آن گونه كه از نظر تاريخي شكل گرفته در هيچ مرحله اي از مراحل تكاملش، دموكراسي را به خود نديده بلكه است بر عكس، جهان عرب هم در سطح كل و هم در سطح اجزاء خويش از آغاز تاريخ خود - يا دست كم از هنگام تاريخ شناخته شده اش - در شرايط و اوضاعي زيسته است كه كاملا با شرايطي كه در اروپا به دموكراسي به عنوان نظام فكري، سياسي و اجتماعي انجاميده - فرق مي كند. زيرا دموكراسي از نظر تاريخي با گسستگي نظام قبيله اي -عشيره اي و فروپاشي حاكميت رئيس قبيله و شكل گيري پديده شهر و پيدايش انديشه شهروند - ابتدا نزد يونانيان و سپس نزد روميان - پيوند دارد. وقتي مسيحيت در ميان يك كشور و بلكه يك امپراتوري ظهور كرد، به محض قدرت يابي با سلطه خود امپراتور در افتاد. اين سرآغازي بر يك رشته طولاني از كشمكش ميان كليسا و دولت بود كه هر يك مي خواست سلطه ديگري را محدود كند و سلطه خودرا فراتر از ديگري قرار مبارزه اي دهد كه دولت و كليسابراي محدود كردن سلطه صاحبان قدرت برتر، عليه يكديگر انجام مي دادند توسط فئودال ها عليه فئودال بزرگ نيز انجام مي شد. اين يكي به آنها حكومت مي كرد يا دست كم سلطه مطلق را با تكيه بر ابزارها ووسايلي همچون پول و جنگجويان اعمال مي كرد كه آنان براي وي تدارك مي ديدند، در اينجامبارزه اي هميشگي براي محدودكردن قدرت شاه يا امپراتوروجود داشت كه به ايجاد مجالس نمايندگان محلي و سراسري انجاميد. اين مجلس ها گرچه از سوي همه مردم انتخاب نمي شدند و براساس انتصاب يا وراثت يابه نوعي انتخاب از ميان سران زميندار قوم شكل مي گرفتند اما به نوعي قدرت فرمانروا -اعم از شاه يا امپراتور - را حداقل در زمينه مالي محدود مي كردند. به طوري كه وي نمي توانست مالياتي را تحميل كند. مگر آن كه مجالس ياد شده با آن موافقت مي كردند. بدين سان حتي درسده هاي ميانه - سده هاي نظام فئودالي - در اروپا مبارزه مستمر ديني و مدني عليه استبداد مطلق حاكم جريان داشت. شايد آن چه كه در اين زمينه بتواند بر اين موضوع دلالت كند، اصطلاح تيرانيسيديعني مهدورالدم بودن حاكم مستبد مطلق است. از نظر عرفي، مهدورالدم بودن فرمانرواي سركش و مستبد جايز بود. اين امر را برخي از علماي دين نيز به صراحت تاييد كرده بودند. اين در سده هاي ميانه بود اما در دوران نوين و از سده هفدهم به اين سو نبرد عليه استبداد حكومت ها گسترش و ژرفش بيشتر اين يافت امر با پيدايش شهرها و شكل گيري لايه هاي صنعتگر و بازرگان به عنوان يك نيروي اجتماعي همراه همين بود طبقه بعدها به طبقه بورژوازي تبديل گرديد كه پرچمدار نبرد براي دموكراسي به معناي معاصر آن شد. اين دموكراسي به معناي استقرار حاكميت بر مبناي انتخابات آزاد، نظارت بر فرمانروايان و استقلال سه قوه قانونگذاري، اجرايي و قضايي است. اين مربوط به اروپاست اما درجهان عرب، روند امور شكل ديگري به خود گرفت. در اينجابااستبداد شرقي ريشه دار درتمدن فرعوني مصر يا تمدن هاي بين النهرين كاري دراين نداريم نوع استبداد، فرعون يا پادشاه نه فقط همچون مستبدمطلق بلكه به عنوان يك خدارفتار مي كرد. حكومت در تمدن عربي اسلامي كه واقعيت كنوني ما با آن پيوند دارد، شكل يگانه تغيير ناپذيري داشته است كه همانا شكل حكومت فردي است. حاكم چه خليفه ياپادشاه يا امير - پيوسته حاكم منفردي بوده است. حال چه حكومت را بارضايت وبيعت گرفته باشد - كه اين حالت به ندرت رخ مي داد - وچه به واسطه قدرت و چيرگي كه حالتي رايج بوده است. اين واقعيت به قدري در كيان فكري، عاطفي و ديني اعراب رسوخ يافت كه به حكومت ايده آل مناسب بدل گرديد. اين حكومت توسطمستبد عادل يعني حاكم منفردي انجام مي شدكه ظلم نمي كرد و در حوادث بزرگ و مسايل حياتي با ديگران مشورت مي كرد بدون آن كه ملزم به اجراي اين مشورت ها به عبارت باشد ديگر تاريخ عرب گواه مبارزه براي محدود كردن قدرت حاكم منفرد يا تحميل قيد وبندها يا نظارت بر وي نبوده است. تنها قيدوبندي كه مي توانست از زياده روي هايش بكاهد، انگيزه هاي ديني واخلاقي بود. از اين ادبيات رو، سياسي از گونه معروف به نصيحت الملوك فراترنمي رفت. لذا نصيحت و نه نظارت و محدود كردن قدرت، موضوع عمده انديشه سياسي بوده است و حاكمي كه پند و اندرز رامي پذيرفت و به آن عمل همانا مي كرد، حاكم ايده آل فاضل بود. اما آيا اين گونه حاكمان فاضل در طول تاريخ چندبارپديد؟ آمدند و آيا فقيهان سني در هر روزگاري مجبورنبودند كه به سود حكومت نافاضل عليه حكومت فاضل فتوا؟ بدهند و آيا آنان مي توانستند فتوايي غيراز اين بدهند; درحالي كه پيوسته درمعرض دوراهي معروف زير قرار داشتند: يا اين (= قبول ) يا آن (= شمشير ).... آنان به دعوي جلوگيري از فتنه و آشوب از فتوادادن به سركشي عليه حاكمان خودداري مي كردند و بدين سان اصل زير را جا انداختند: حاكم ظالم بهتر از وضعي است كه در آن حاكمي وجود نداشته باشد. ازپيامدهاي اين اصل، تحكيم روحيه تسليم و درپيش گرفتن اصل ازاين بهتر نمي شود به عنوان پايه اي براي ديدگاه هاي سياسي بود. غرض ازيادآوري اين مطالب، چه در مورد تاريخ اروپا و چه درباره تاريخ خودمان، جلب توجه به واقعيت زير است كه وقتي ما در جهان عرب خواستار دموكراسي مي شويم درواقع خواستار نوعي دگرگوني تاريخي مي شويم كه كشورهاي ما در عرصه هاي فكري، سياسي، اجتماعي و اقتصادي، نظير آن را به خود نديده است. در اين راه به ناگزير بايد نفس طولاني، كوشش مستمر و صبر ايوب داشته باشيم. بنابراين اگر نوعي از تجربه دموكراسي در اين يا آن كشور عرب به چيزي جز آن چه كه بايد، منجر شود و اگر با چيزي كاملا غيردموكراتيك يا عكس دموكراسي همراه شود يا پيامدآن گردد نبايد خود دموكراسي را سرزنش كنيم. مادري كه منتظر خروج نوزاد از زهدان خويش است مجبور به تحمل پيامدها و ضربه هاي جنين و پشت و وارو شدن آن است. نيز لازم است احتياط و مواظبت به خرج دهد. پس از آن دشواري زايمان پيش مي آيد و گاهي - احتمالادر حالتي شبيه جهان عرب -زايمان ممكن است نياز به جراحي سزارين از داشته باشد اين دموكراسي در رو، جامعه هاي عرب، مساله اي ساده يا انتقال از مرحله اي به مرحله ديگر نيست بلكه تولدي ديگر است كه بي گمان دشوار خواهدبود. نوشته: دكتر محمدعابد جابري ترجمه: يوسف عزيزي بني طرف