Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751018-12968S1

Date of Document: 1997-01-08

فلسفه صدرايي و هستي شناسي نوين دين فلسفي و فلسفه ديني، در گراميداشت حكيم فرزانه و اسلام شناس فقيد، استاد عبدالجواد فلاطوري - بخش آخر ما در فلسفه به دنبال حقيقت نفس الامري سئوال نيستيم از حقيقت نفس الامري مربوط به حوزه دين است نه فلسفه با اين فرض كه پاره هايي از مباني فلسفه صدرايي را باطل بدانيم و نپذيريم آيا مي توانيم آن پاره ها را تغيير دهيم و اين فلسفه را ترميم كنيم يا؟ نه چرا؟ نپذيريم براي اينكه حقيقت را؟ بيان نمي كند براي اينكه استدلالها درست نيست. نه، استدلالها درست است. اما امروز نمي توان آن مباني را با دلايل امروزي اثبات كرد. در عين حال اگر آن فلسفه با همان مباني در درون خود داراي انسجام باشد، آن هم نوعي فكر است. از باب مثال به فلسفه افلاطون توجه كنيد. فلسفه افلاطون، بر مثل يا ايده ها مبتني است و مثل چيزي نيست كه اكنون بتوان وجود آنها را اثبات كرد و هيچ فيلسوفي هم نيست كه امروز به وجود آنها معتقد باشد ولي در عين حال هنوز هم فلسفه افلاطون با همان مباني اش، فكر منسجمي است و ما هنوز فلسفه افلاطون را درس مي دهيم و خيلي هم با آب و تاب به آن مي پردازيم، اما نه به اين معني كه آن فلسفه حقيقت را بيان مي كند. فلسفه صدرايي هم به همين اندازه اهميت دارد. درست است. اگرتفكري اين قدر داراي انسجام نباشد اصلا به آن توجه نمي كنيم. ما كه احوال پريشان و تناقض آلوده را فلسفه نمي دانيم اما در نقد هر دستگاه فلسفي حداقل از دو جهت بدان مي نگريم: يكي انسجام و سازگاري دروني اجزاي آن دستگاه و ديگر اينكه آن دستگاه برچه مباني و اصولي مبتني است. آيا آن اصول و مباني قابل اثباتند يا ؟ نه آيا آن مباني به مرگ خود؟ فتوانمي دهند با بديهيات عقلي در تعارض؟ نيستند نه، اين مباني قابل اثبات نيست. من افلاطون را به همين دليل مثال زدم. كيست كه امروز بيايد مباني فلسفه افلاطون را اثبات ؟ كند ما اصلا دنبال اين كار نمي رويم. همين مطلب است كه من مي خواهم آن را از شما بگيرم. شماهرگز در پي اين نباشيد كه مباني، حقيقت باشد. فلسفه افلاطون اين معني را خوبروشن مي كند، افلاطون توانست با اختراع آن ايده ها جهان آن روز راتبيين كند با اينكه اصلا چنين ايده هايي وجود ندارد. همين كه مي گوييد آن ايده ها وجود ندارد يك پايه اش را خراب كرده ايد. بله، اگر بخواهيم بگوييم كه حقيقت اين است، پايه اش را خراب كرده ايم. پس اين فلسفه از بيرون قابل نقد است. اصلا شما به دنبال چه اگر؟ مي گرديد مي خواهيد بگوييد كه فلسفه او بيان حقيقت است، مساله حقيقت نبايد مطرح باشد. همه حرف همين است كه پيروان فلسفه صدرايي مي گويند فلسفه صدرايي عين حقيقت و واقع را بازگو مي كند. خوب، بگذار آنها بگويند. بحث سر همين است كه اگركسي بگويد كه عناصر تشكيل دهنده و حتي پايه هاي اين فلسفه ازقبيل نظريه ماده و صورت و قول به هيولاي اولي و عقول عشره و قاعده الواحد و منفعل بودن ذهن به هنگام شناخت و حضور عين ماهيت شي ء خارجي در ذهن به هنگام ادراك شي ء، و نظريه جوهر و عرض با توجه به تعيين مصداق آن از سوي خود حكيمان و... امروز، غيرقابل اثبات و بعضا ابطال شده است، خوب در آن صورت تمام آن بحثهايي كه مبتني بر اينهاست فرومي ريزد و ديگر جايي براي قول به واقع نمايي اين دستگاه فلسفي نمي ماند. توجه كنيد! من مي خواهم همين را بگويم كه شما وديگران اصلا اين تصور را از ذهن خود بيرون كنيد كه ما در فلسفه به دنبال واقعيت و حقيقت گويي اگر هستيم اين تصور از بين برود، آنگاه مي توان گفت كه هر يك از فلسفه ها نوعي تبيين از آن جهاني است كه آن فيلسوف جهان را بدان گونه مي ديده است و اگر بيان آن فيلسوف در اين تبيين منسجم بوده، سيستم او موفق است و اگر منسجم نبوده موفق نيست. حال اگر شما از اول بخواهيد مساله اي را در فلسفه وارد كنيد كه اصولا خارج از آن است، در اين صورت اشكال از شماست و آن هم اين است كه شما از اول وظيفه فلسفه را بيان واقعيت نفس الامري بدانيد، يعني آن واقعيتي كه حضرت باري تعالي آن را آفريده اگر است اين را بگوييد، اين چيزي است كه شما داخل فلسفه كرده ايد اما با از بين رفتن اين، پايه فلسفه از بين نمي رود. اگر اين را بپذيريم كه فلسفه مبين واقعيت نيست، در آن صورت سيستمي مي سازيم كه جهان را تبيين كند. اين سيستم همين قدر كه بي تعارض و منسجم باشد براي ما كافي است... براي ما يعني براي نتايجي كه مي گيريم. فلسفه كه براي شعرخواني آنكه نيست مي نشيند و فكر مي كند مي خواهد نتيجه عملي اگر بگيرد فلسفه نتيجه عملي نداشته باشد خوب شعر است. نتيجه عملي اش؟ چيست اگر ما گفتيم كه فلسفه مبين واقعيت نيست... من كه هيات بطلميوس و كپرنيك را برايتان مثال زدم، آنها فايده شان اين بود كه توانستند بسياري از پديده هاي طبيعت را بيان كنند، منتها هيات بطلميوسي نتوانست بسياري از مسائل را بيان كند و تا وقتي كه هيات كپرنيكي مشخص نبود همه معتقد بودند كه واقعيت همان است كه بطلميوس گفته است زيرا نتايجي كه از آن مي گرفتند درست بود. ما بايدبيشتر به نتايج انديشه ها توجه كنيم. اگر انديشه اي نتواند چيزي را بيان كندبراي خود صاحب انديشه خوب است، همان طور كه اگر شعري انسجام شعري نداشته باشد، ديگر نه شعر بلكه معراست. آيا شما علم و فلسفه را از اين جهت متمايز نمي دانيد كه در علم ما بيشتر به دنبال فايده عملي هستيم، همان طور كه در مورد هيات بطلميوسي فرموديد ولي فلسفه كه فايده عملي ندارد. چرا فلسفه فايده عملي؟ ندارد فلسفه كه فايده عملي نداشته باشد اصلا فلسفه نيست. پس فايده عملي فلسفه صدرايي؟ چيست اين را بايد از علماي فلسفه صدرايي بپرسيد. آنها مي گويند فلسفه صدرايي مبين واقعيات نفس الامري است و رابطه خداو خلق را آنچنان كه هست بيان مي كند و... خوب، خدا اين عزيزان را حفظ كند. سوال ديگري هست و آن اينكه براي خروج از وضعيت فعلي آموزش فلسفه در ايران چه راه حلي به نظر شما؟ مي رسد به نظر من قبل از هر چيز توجه به يك نكته ضروري است و آن نكته اين است كه اصلا امروز، ديروز و فردا را كنار بگذاريم. همين طور اين را هم كنار بگذاريم كه يك حقيقت نفس الامري وجود دارد و وظيفه فلسفه اين است كه آن را بشناسد. ما بايد به اين نكته توجه كنيم كه در مقابل سلسله اي از مسائل دنياي امروزقرار گرفته ايم و بايد براي آنها راه حلي پيدا كنيم. براي حل اين مسائل نوعي مباني فكري انتخاب مي كنيم و بر اساس آنها پاره اي از راه حلهارا به بحث مي گذاريم. اگر آن راه حلها با آن مباني متلائم و هماهنگ بود، آن تبيين قابل تحسين است. بنابراين، ما در فلسفه به دنبال حقيقت نفس الامري سوال نيستيم از حقيقت نفس الامري مربوط به حوزه دين است نه فلسفه و اين سوالات ديني از اول هم در فلسفه مطرح نبوده است و بزرگاني چون افلاطون و ارسطونيز هرگز چنين داعيه اي نداشته اند. بنابراين امروز هم فلسفه افلاطون و ارسطو قابل بحث است و اصلا مساله قديم و جديد و برتر و بهتر مطرح اينكه نيست گفتيد چه كار بكنيم. يكي از كارهاي لازم اين است كه ببينيم فيلسوفان بزرگ از قبيل افلاطون و ارسطو خودشان مدعي چه چيزي هستند وخواسته اند چه چيز را بشناسند و چه مقدار به آن خواسته خود نزديك شده اند و به عبارت جامعتر بايد در اينجا ابتدا چرايي فلسفه و يافلسفه فلسفه را بياموزيم. اين بهترين راهي است كه بايد برويم. البته همه اينها نوآوريهاي ارزشمندي داشته اند و جاي آنها محفوظ است. ملاصدرا و ابن سينا جايشان محفوظ است و ما گاهي در فلسفه آنها به نكاتي برمي خوريم كه هنوز زنده است. ما در آلمان بر روي ترجمه لاتيني شفاي بوعلي كار مي كنيم و آن را با انديشه هاي امروز تطبيق مي دهيم و مي بينيم كه در بسياري از موارد تحليلهاي فكري ابن سينا منطبق با فرمولهاي منطق رياضي است. پس توجه داشته باشيم كه اصلا مساله اين نيست كه چيزي كهنه شده و بايد آن را دور انداخت. نخير، همه هميشه اينها، در حد ذات خودشان تازه اند. اگر شما بتوانيد اين را بفهمانيد، اين فتح بابي در جهان فلسفه و انديشه ما خواهد شد. ما الان نمي توانيم كار ديگري بكنيم. اگر ما امروز اين كار را كرديم، يعني دانش فلسفه را با توجه به سير تاريخي آن مورد نقد و بررسي قرارداديم، آنگاه نسلهاي آينده مي توانند بر اساس انديشه هاي ما چيزي بسازند. والا تا زماني كه بدرستي حدود و ثغور اين فلسفه را مشخص نكنيم كاري از پيش نمي بريم. فلسفه صدرايي هم كه يكي از آن فلسفه هاست، البته هنر عظيمي است. صدرالمتالهين واقعا خيال مي كرد كه فلسفه بيان حقيقت نفس الامري مخلوق الهي است، و بر اساس اين اعتقاد فكر كرد و سيستمي از انديشه پديد فكر آورد او قابل تحسين است اما آن نيست كه آدم بنشيند و براي آن سينه بزند و بگويد تمام حقيقت در اين خلاصه شده است. حال اگر كسي هم بيايد و اينها را ترجمه كند اشكالي ندارد اما حالا خيال نكنند كه اگر اين كتابها ترجمه شود و به مغرب زمين برود وآنها اين كتابها را بخوانند تكاني مي خورند و خيال مي كنند كه اين كتابهااز آسمان افتاده است. اين تخيلاتي است كه برخي از فرنگيها در ذهن اين علماي ما به وجود آورده اند و اينها هم وجود و اهميت خودشان را فراموش كرده اند. آيا اصلا مايه خجالت نيست كه ما بيابيم استحكام آيات قرآن را با استناد به اقوال فيلسوفان تائيد؟ كنيم به نظر مي رسد كه عدم آشنايي با سير تفكر فلسفي غرب منشاء چنين توهمي شده است و حال آنكه بسياري از مطالبي كه حكيمان ما مطرح كرده اند در فلسفه توماس اكوئيني و خصوصا در فلسفه تومايي جديد كم و بيش مطرح شده است. في المثل اينها خيال مي كنند كه درغرب عليت را فقط به همان معناي عليت اعدادي مي شناسند و اگر ماعليت ايجادي را براي آنها توضيح دهيم آنها مشكلاتشان حل خواهد شد. در حالي كه اين مباحث همه از سوي حكيمان متاله آنجا مطرح شده است. اينهااز غرب بيش از همه راسل و امثال او را مي شناسند و گمان مي كنند كه حرفهاي ما براي آنها كاملا جديد است واگر آنها از مطالب آگاه شوند به راه مي آيند و حقانيت آنها را ان تصديق مي كنند شاءا... كه ترجمه كنند و موفق شوند. ما كه مناع الخير نيستيم. خوب بگذاريد در همين جا بحث را خاتمه دهم. از لطف شما بسيار سپاسگزاريم.