Hamshahri corpus document

DOC ID : H-751016-12795S1

Date of Document: 1997-01-06

دين فلسفي و فلسفه ديني در گراميداشت حكيم فرزانه و اسلام شناس فقيد، استاد عبدالجواد فلاطوري بهترين منبع و مرجع براي معرفي خداخود قرآن كريم است. اگر فلسفه حالت تقدس به خود بگيرد جمود پيدا مي كند، همين طور وقتي كه دين، حالت فلسفي پيدا مي كند آن هم اشكال پيدا كند، در آن صورت دين براساس مطالبي پايه گذاري مي شود كه متزلزلند. اشاره: استاد عبدالجواد فلاطوري به هنگام تدريس در كلاس درس بر اثر سكته مغزي در گذشت. اين استاد دانشمند و فرزانه در سال 1304 (هـ. ق )در اصفهان به دنيا آمد. وي از نوادگان حكيم متاله مرحوم آخوند ملااسماعيل اصفهاني، استاد فلسفه مرحوم حاجي سبزواري، است. فلاطوري از ابتداي جواني علاوه بر تحصيلات دبيرستاني به كسب معارف اسلامي همت گماشت و در شهرهاي اصفهان، تهران و مشهد در محضر اساتيد ارجمندي همچون عارف بزرگوار، آشيخ محمدعلي شاه آبادي، حكيم متاله ميرزا مهدي آشتياني، حكيم و فقيه بزرگوار حاج شيخ محمدتقي آملي، حضرت آيت ا... خوانساري، آقا شيخ محمدرضا كلباسي و آيت ا... آقا شيخ هادي كدكني نيشابوري به تلمذ پرداخت. در سالهاي 28 و 29 كتاب جواهر را با فقيه بزرگوار، مرحوم شيخ محمد رضا كلباسي مباحثه كرد و بدون تقاضاي شخصي، از محضر وي به اخذ اجازه روايت و گواهي درجه اجتهاد نائل آمد. فلاطوري پيش از آنكه در سال 1333 براي ادامه تحصيل روانه آلمان شود در فلسفه اسلامي تبحر تمام يافته بود. در همان ايام (حدود 40 سال پيش ) حكيم يگانه، مرحوم ميرزا مهدي آشتياني در اجازه نامه اي كه به او داد، نوشت: .. منظورم فاضل كامل و صاحبنظر استوار راي، نور چشم و فرزند و مورد اعتماد من، عبدالجواد حكيمي فلاطوري است.. او كه خداوند در كسب رضاي خود موفقش مدتي بدارد طولاني از من استفاده برد و ژرفاي مطالب حكمت و عرفان را فرا گرفت او اينك به درجه شامخي از اين علوم و معارف رسيده است و صلاحيت تدريس كتابهايي را داراست كه در اين رشته ها، فراهم شده است، با اين همه نزد دانش پژوهان و طالبان حقايق، ناشناخته و مجهول القدر است. پس لازم ديدم از تلاشهاي او تشكر كنم و تمامي طالب علمان و دانشجويان را سفارش كنم تا از او سرچشمه هاي دانش الهي و معارف رباني و اصول حكمت و عرفان را فرا گيرند. فلاطوري در آلمان به تحصيل رشته هاي فلسفه، روان شناسي، علوم تربيتي، علوم اجتماعي و تطبيق اديان پرداخت و رساله دكترايش را درباره اخلاق عملي كانت به نگارش در آورد. در همين ايام زبانهاي لاتين و يوناني را نيز فرا گرفت و پس از نوشتن مقالات و رسائل كوچكتري به نوشتن رساله استادي خود پرداخته، آن را درباره دگرگوني بنيادي فلسفه يوناني در اثر طرز انديشه اسلامي نگاشته و بعد از طي مدارجي به اخذ درجه استادي نائل آمد. دكتر فلاطوري استاد دانشگاه كلن آلمان در رشته هاي فلسفه (به شيوه تطبيقي ) و حقوق و كلام و علوم اسلامي و اسلام معاصر بود. از يك سال و نيم قبل از انقلاب اسلامي به همت برادران همكارشان، آكادمي علمي اسلامي را در شهر كلن به منظور تحقيق و تدوين و عرضه اسلام به زبان فكري اروپا تاسيس نموده كه خودمسئوليت آن را به عهده داشت. از موفقيتهاي چشمگير اين آكادمي، تحقيق و تصحيح كتب درسي مدارس آلمان در مورد عرضه اسلام بوده است. يادش را با ارائه گفتگويي كه فصلنامه دانشگاه انقلاب پيش از اين با آن بزرگوار به انجام رسانده است، گرامي مي داريم. سرويس مقالات نظر شما در مورد فلسفه اسلامي تعبير،؟ چيست آيا آنچه معمولا تحت اين عنوان مطرح مي شود واقعا برخاسته از متن اسلام؟ است بحثي در ميان پيروان اديان يهود، مسيحيت و اسلام مطرح است كه آيامي توانيم تعبير فلسفه يهود يا فلسفه مسيحي يا فلسفه اسلامي را به كار ببريم يا؟ خير علتش هم اين است كه نه حضرت موسي و نه حضرت عيسي و نه حضرت محمد ( ص ) هيچكدام فلسفه نياورده اند وقصدشان هم اين نبوده كه فلسفه حال بياورند، چگونه مي توانيم از فلسفه اسلامي، يايهودي يا مسيحي نام؟ ببريم همه برآنند كه اين بدان معنا نيست كه اگر فلسفه يهودي و فلسفه مسيحي يا فلسفه اسلامي گفتيم برگردد به صاحبان اين اديان، بلكه اينها فلسفه هايي هستند كه در دامن فرهنگ اين اديان پرورش يافته اند اما مبداشان غيرديني بوده و خصوصا در چهارچوب اين سه دين مبدا يوناني داشته است. بنابراين، اسلامي گفتن به اين معناست كه پيشوايان فكر در عالم اسلام آن فلسفه را گرفتند و صورت اسلامي به آن دادند، فقط همين، و بيش از اين اسلامي نمي توان اما گفت نكته مهم اين است كه به همان اندازه كه فلسفه يوناني در تفكر فلسفي ما تاثير داشته در موارد غيرفلسفه هم تاثير داشته است. مثلا همين منطق ارسطو را كه نگاه كنيد، حتي در معاني و بيان و صرف و نحو و غيره تاثير نهاده است. اگر به شرح رضي بر متن ابن حاجب نگاه كنيد تاثير فلسفه و منطق ارسطويي را به وضوح در آنجا مي بينيد. حالا نكته اينجاست كه وقتي فلسفه اي اسلامي شد تا چه حد نفس فلسفه بودن آن باقي؟ مي ماند هيچ يك از اديان به اندازه اسلام اصالت فلسفه يوناني را دگرگون اين نكرده اند دگرگوني هم منافعي داشته و هم مضاري. يكي از منافعي كه اسلام به فلسفه يوناني بخشيد همان طرح مساله وجود ماهيت است كه اين مساله مربوط مي شود به مساله خلقت. براي يونانيها و ازجمله ارسطو، بحث اصالت وجود و يا اصالت ماهيت اصلا معنا نداشت لذا در عالم اسلام بود كه اين تفكيك به وجود آمد. اين يكي از مباحث مهم فلسفه است كه هنگام ترجمه كتب ابن سينا و ابن رشد و ديگران به لاتين اين بحث هم در فلسفه غرب وارد شد وگرنه قبلا وجود نداشت و در آنجا هم حتي تا زمان ولف، كانت، اين مباحث به طور شايع مطرح بوده و هنوز هم به نحوي مطرح اما است بايد توجه كرد كه آن طور كه مورد توجه ماست فلسفه هنوز كارش بيان حقيقت به معناي حقيقت ديني نيست و خود ارسطو هم چنين ادعايي نداشت، بلكه وظيفه فلسفه بازگويي واقعيت است. واقعيت غير از حقيقت است. حقيقتي كه ما مي گوييم همان حقيقت ديني و الهي است، ولي منطقي كه ارسطو آورده و در آن تقسيمات جوهر و عرض هست و بعد هم كليات خمس را فورفوريوس به آن اضافه كرده، نوعي ابزار دست بوده براي بازگويي واقعيات علمي. منطق براي او نوعي متدولوژي علم بوده است. حالا در كتابهاي ما آن را ميزان يافتن حقيقت تلقي كرده اند و اين ما را حتي تا اندازه اي از آن واقع فلسفي دور كرده، به خاطر اينكه آن حقيقت هميشه در ذهن ما يك حقيقت الهي تصور مي شود و خيال مي كنند كه آدمي با فراگيري منطق تمام آن حقيقت الهي را درك مي كند. در حالي كه اين شيوه اي بوده براي دستيابي به واقعيت طبيعت و ارسطو مخصوصا هيچ توجهي به الهيات به معناي اسلامي كلمه نداشته است. ارسطو با تمام آن بزرگي و كمال عقلش به عبادتگاهها و بتخانه ها مي رفت و در مقابل همان بتها احساسات ديني خودش را ابراز اين مي داشت ارسطو را در حوزه اسلامي چنان معرفي كردند كه در موردش گفته اند: كادان يكون نبيا. اين حرفها را در واقع حكيمان مسلمان ساخته اند براي اينكه آن اختلافاتي را كه در آغاز نضج گرفتن فلسفه بين فقها و حتي بين علماي صرف و نحو و... پيدا شده بود، حل كنند. دليل اين امر نيز اين بوده است كه آن پيشروان نتوانسته اند ارسطو را در متن بشناسند زيرا كتاب اثولوجياي افلوطين، به اسم اثولوجياي ارسطو ترجمه شده و خواننده آن ترديدي ندارد كه صاحب اين كتاب به خدايي معتقد بوده است. بنابراين، بزرگاني همچون كندي، فارابي و ابن سينا نخواسته اند كسي را فريب بدهند. در واقع اين اشتباه نسخه اي و ترجمه اي سبب شده كه شخصيت ارسطو ناشناخته بماند و ارسطو يك فيلسوف الهي معرفي شود. همين اشتباه توابع و پيامدهاي فلسفي بسيار داشته است كه تشريح آن ممكن است به يك نيم سال تحصيلي احتياج داشته باشد. خلاصه اينكه ارسطوبه هيچ وجه براي يافتن خدا و حقيقت الهي و حقيقت ديني كار نكرده، بلكه به عكس آنچه ما به آن متافيزيك مي گوئيم، در واقع نوعي فلسفه طبيعت است و براي تبيين طبيعتي است كه يونانيان در مقابل خود مي ديدند و هركس اين طبيعت را به نحوي تبيين مي كرد، ولي منسجم ترين و منظم ترين بيان، بيان ارسطو از طبيعت است. يكي به خاطر اينكه منطق را از نظر شيوه علمي بودن تكميل كرد و ديگري به خاطر بخش مابعدالطبيعه او. متافيزيك واقعا بعد از فيزيك نوشته شده و در مجموعه ها ثبت گرديده است. متافيزيك لقبي نيست كه ارسطو به آن داده باشد، ولي با توجه به اينكه ارسطوي الهي درست كردند، گفته شد: ارسطو كادان يكون نبيا، و جهت به كلي تغيير كرد و بعد از آن ترديدي نماند در اينكه ارسطو هم في الواقع آنچه را مي خواسته بگويد كه پيامبر اكرم ( ص ) با لسان ديگري مطرح فرموده اند، كمااينكه ابن سينا و فارابي هم مدعي همين حرف هستند. اينها معتقد بودند كه حقيقت نفس الامري (نه حقيقت طبيعي ) به دو زبان بيان شده، يكي به زبان فلسفي كه آن را صاحبان فكر و انديشه بيان كرده اند، و يكي به زبان ديني. به اعتقاد اينها زبان ديني سمبليك و رمزي است و هركسي مي تواند به نحوي از آن استفاده كند و به قدر فهم خود چيزي از آن را درك نمايد. به نظر مي رسد كه مابعدالطبيعه ارسطو، در واقع آن چيزي بود كه ارسطودر فلسفه طبيعي اش بدان نيازمند يعني بود، نظريه اي بود كه در مقام تكميل حكمت طبيعي بدان محتاج بود ولي درفلسفه اي كه موسوم به فلسفه اسلامي است چنين در نيست اينجا آنچه مقصود بالذات است، همان الهيات است و حكمت طبيعي به منزله عناصري براي بناي اين ساختمان به كار رفته است و در واقع مقصود بالعرض است، آيا شما با اين بيان موافق؟ هستيد بله، همين طور است. در واقع اين وضع معكوسي است كه پيدا شده است. فلسفه مابعدالطبيعه ارسطو براي تبيين تحول دائمي طبيعت است. تحول و صيرورت دائمي مساله اي است كه ارسطو آن را به عنوان يك پديده واقعي طبيعي لحاظ مي كند و لذا به دنبال توجيه آن است. اين صيرورت، البته مبداء مي خواهد و او به دنبال مبدائي براي آن است كه كار به دور و تسلسل نينجامد. از اين رو ارسطو به مبدا لايتحركي براي صيرورت طبيعت نياز داشت. اين مبدا لايتحرك همان بودكه اورانوس يا عقل مي ناميد و در بعضي جاها آن را تئوس ناميده است. تئوس كلمه اي است كه به خدا گفته مي شود ولي آن خداي اديان نيست، خداي خالق نيست. در واقع، خدا يا عقل، آن آخرين مهره اي است كه طبيعت را تبيين مي كند. اما در فلسفه اسلامي و در فلسفه هاي يهود و مسيحيت، نياز چيز ديگري است. نياز اين است كه دين با خدا شروع شود نه اينكه با مردم و طبيعت شروع در شود واقع اين است كه در اديان، نقطه ثقل و تمام موجوديت را آيات الهي از مي داند همين رو در اينجا قضيه به عكس مي شود، يعني در اينجا يك جهت ديني وجود دارد و لذا قالب فلسفه به كلي دگرگون مي شود، البته در اينجا هم فكر از بين نمي رود ولي البته جهت ديگري به خود مي گيرد. سوال ديگري كه مطرح است اين است كه بزرگاني مثل فارابي وابن سينا توانسته اندآنچه را كه از يونانيان و ديگران، از فلسفه و ساير علوم آن زمان اقتباس كرده بودند، با اصول عقايد اسلامي به نحوي تطبيق و تلفيق كنند و به نظر پاره اي از صاحبنظران هم در اين امر، موفق بوده اند. آيا در جهان معاصر هم مي توانيم براساس مباني فلسفه ارسطويي و در آن قالبها و با استفاده از همان اصطلاحات، اصول عقايد و الهيات اسلامي را تبيين؟ كنيم به نظر من اشكال در كارخود اين بزرگان بوده است. زماني با جناب آقاي جوادي آملي صحبت مي كرديم، مي گفتم مي خواهم بدانم كه افراد متديني مثل علامه طباطبائي ( ره ) و امثال او وقتي كه به نماز مي ايستند و مي خواهند تكبير بگويند آيا در آنجا با آن خدايي كه مي خواهند رابطه برقرار كنند و در ابتدا به برهان صديقين في المثل مي انديشند و خدايي را كه با اين براهين ثابت شده عبادت مي كنند يا اينكه در آنجا يك كشش دروني است كه اصلا با آن استدلالات كاري ندارد و يك نوع بستگي در ماست كه ما را وادار به نماز خواندن؟ مي كند حقيقتش جنبه دوم است. اين براهين نوعي عمل فكري است و نتيجه اش هم حداكثر مقابله فكري با كساني است كه وجود باري تعالي را انكار بكنند و آدمي در آن مقام، دلايلي در اثبات وجود باري تعالي اقامه كند. ولي در عمل شبانه روزي ما احساسات ديني ما را تغيير نمي دهد. درست است كه بينش يك فيلسوف نسبت به جهان و خدا وسيعتر از بينش يك نفر عامي است كه كاري به اين مسائل ندارد. اما اگر اصول ديني بر پايه هاي يك فلسفه يا علم مبتني شد، چون آن پايه ها دائما در حال جرح و تعديل هستند و مي توانند از بين بروند، در آن صورت آن عقايدي كه برآن پايه ها استوار شده اند متزلزل خواهند شد. همان طوري كه گفتم فلسفه ارسطو نوعي ابزار براي بيان واقعيت طبيعت بوده است. امروز آن واقعيت را جور ديگر مي بينيد. آن ابزارها هم البته باطل نشده اند و شما امروز هم مي توانيد بگوييد كه اين جوهر و آن عرض است. در اين صورت شما كار خلافي نكرده ايد ولي البته نمي توان گفت اين است و جز اين نيست. بلكه اگر در اين خصوص بحث بشود كه اصلا جوهر يعني چه، عرض يعني چه، چه بسا مورد نفي واقع شود و حتي كساني اين مقولات را به كلي نفي كرده اند. بنابراين، خطر اين است كه اگر ما عقايد ديني را براين پايه ها بنا كنيم، وقتي كه اين پايه ها فرو ريخت عقايد ما نيز سست براي مي شود مومن شدن هيچ چيزي همچون آنچه خود قرآن توجه مي دهد مفيد نيست و آن اين است كه با اعجاب در صنع الهي بنگريد. اين توصيه قرآن كريم بيشتر كشش ايجاد مي كند به سوي خدا. الان شما با كلام اسلامي اگر بخواهيد اسلام را عرضه كنيد به اسلام ضرر رسانده ايد نه نفع. به خصوص براي كساني كه به اين پايه ها عقيده ندارند. سالهاست كه كسي عقايد ارسطو را به عنوان حقيقت تلقي نمي كند، آن وقت شما مي خواهيد حقيقتش را هم به عالم عرضه كنيد. عقيده كلي من اين است كه خلط دين و فلسفه نه به نفع فلسفه و نه به نفع دين بوده است، دين را از دين بودنش انداخته و فلسفه را از تحرك و پويايي اش. اين كار بوده كه در سنت ما انجام شده، منتها اينكه ما الان نمي توانيم از آن دست برداريم به دليل عجين شدن عقايد ما، با اين فلسفه است و خدا نكند كه ما بخواهيم روزي اسلام را با همين فلسفه خودمان به دنياي غرب عرضه كنيم. ادامه دارد