Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750810-8571S1

Date of Document: 1996-10-31

ديشب تو پدرم را به گريه انداختي نامه اي به آقاي مهندس موسوي ديشب در تحريريه روزنامه همشهري ميهمان جواني داشتيم. جوان كه نه! نوجوان بود. يك پسر چهارده ساله كه به همراه پدرش آمده بود و با اصرار زياد مي خواست سردبير را ببيند. مي گفت: نامه اي نوشته ام كه حتما بايد به آقاي سردبير بدهم. و وقتي پرسيديم نامه براي چه ؟ كسي گفت: آقاي موسوي گفتيم: كدام آقاي؟ موسوي گفت: مهندس موسوي ديگر، همان كه هشت سال نخست وزير بوده... مطلبي كه در ادامه مي خوانيد نامه پرشور و زيباي اين نوجوان است كه براي رساندن آن به دست ما راه زيادي را طي كرده بود. خواستيم اشكالات نگارشي نامه را تصحيح كنيم، اما راستش دلمان راضي به اين كار نشد. حيف بود كه نامه اش را همانطور كه نوشته نخوانيد بود.تك تك، واژه هايش همراه با دريايي از عشق، صداقت و وفاداري بود كه ترسيديم ويرايش فني ما نثر صادقانه اش را كمرنگ كند. آقاي موسوي ديشب تو پدرم را به گريه پدرم انداختي آدم مغروري است، از آن مردهايي كه سرشان برود اشكشان در نمي آيد. اما ديشب تو او را به گريه انداختي. من و او تنها بوديم، داشتيم خواهرم را از خانه مادربزرگم مي آورديم. خواهرم 3 سالش بيشتر نيست و عقب ماشين خوابيده بود. پيرمرد باقالي فروش توي پياده رو مرا ياد بهانه گيري هاي خواهرم انداخت كه باقالي مي خواست. خواستم برگردم به پدرم بگويم كه ديدم پهناي صورتش پر از اشك شده است. پدرم داشت بي صدا گريه مي كرد. باورم نشد. گفتم; چي شده ؟ آقاجون زوركي خنديد و گفت: چيزي نيست، از اين هواي لامصبه، بس كه دود داره. دروغ مي گفت و من از اينكه مجبورش كرده بودم بگويد ازخودم بدم آمد. برگشتم و از شيشه بيرون را نگاه كردم. سه راه آذري شلوغ بود، پرازماشين و دود و آدم. خواستم بگويم خوب از اين طرف نمي اومدي. برگشتم اما هنوز لبهايم باز نشده بود كه چشمهاي پدرم را ديدم باورم نشد كه اين چشمهاي پر از اشك، همان چشمهاي پدرم باشد. پشيمان شدم چشمهاي پدرم رازي داشت كه من نمي فهميدم و وادارم مي كرد كه سكوت كنم. باز به بيرون نگاه كردم و دوباره پيرمرد با قالي فروش را ديدم و دلم براي خواهرم كه با آرزوي كوچك چند دانه با قالي كه مي گفت باگلي خوابش برده بود. بغض كردم و اشكهايم درآمد. حالا اشكهاي من هم رازي داشت كه اگر پدرم هم مي پرسيد، نمي گفتم. آن را براي خودم نگه مي داشتم تا او فكر كند كه اشك چشمهاي مرا هم دود ماشينها درآورده است. آقاي موسوي، من تو را نمي شناختم. اسمت را نشنيده بودم، قيافه ات را نديده بودم، اصلا نمي دانستم جواني يا پير، عينك مي زني يا نمي زني، رنگ چشمهايت چه طوري است، موهايت چه رنگي؟ است نخست وزير بوده اي يا يكي از دوستان پدرم، مثل پدرم پرستار بخش دو بيمارستان محله راه آهن هستي يا؟ نيستي من تو را نمي شناختم آقاي موسوي. سنم قد نمي دهد كه تو را بشناسم. اما براي اولين بار چند ماه پيش بود كه اسمت را شنيدم. از زبان پدرم، پدرم اسم تو را همان طور بر زبان آورد كه گاهي ياد دوستهاي قديمي اش را مي كند و دلش مي گيرد و صدايش كمي مي لرزد و اگر تو مثل من پسرش باشي، خوب متوجه مي شوي كه چيزي توي سينه پدرم، بي صدا شكسته است كه اين خاطره آن را به يادش آورده است اسم تو را هم در يكي از شبهاي بهار پارسال بود كه از زبان او شنيدم. گفت: امروز مهندس موسوي را ديدم. اين را به من گفت چون ديدن مهندس موسوي هيچ ربطي به من كه پسر 14 ساله اش بودم نداشت. مادرم گفت: ؟ كجا اومده بود بيمارستان. - نه، تو خيابون. - توخيابون، جلو سرچشمه. - چه كار؟ مي كرد محافظ؟ داشت - نه، هيچي ماشينش پنچر شده بود، پيكان بود، لاستيك زاپاس نداشت. داشتم مي رفتم بنشينم سر درسهايم كه حرفهاي پدرم توجهم را جلب كرد. برايم جالبشد كه بدانم اين مهندس موسوي كيست كه اگر محافظ نداشته باشد، ماشينش پنچر شود و زاپاس نباشد، براي مادرم دانستنش جالب مي شود. گفتم: مگه چه كاره است اين مهندس؟ موسوي پدرم گفت: ؟ نشنيدي پس شما توي مدرسه چي چي؟ مي خونين هشت سال نخست وزير بوده زمان جنگ. گفتم: مگه نخست وزيرا نبايد ماشينشون پنچر بشه و خودم هم حرفم برايم عجيب وغريب آمد. مادرم گفت: خب چي شد؟ آخر - هيچي ديگه مردم دورش جمع شدن، زود يك لاستيك جور كردن و ماشينشو راه انداخته رفت. آخر شب بود و خوابم گرفته بود. پدر و مادرم يواش پچ پچ مي كردند كه مليحه بيدارنشود. مادرم گفت: اون عكسي كه داشتيم مهدي و رزمنده ها رفته بودن پيش آقاي مهندس موسوي، كجاست؟ راستي پيش شماست انگار. پدرم گفت: آره گذاشتم توي كشوي خودم. ولي خيلي فرق كرده، ديگه اون جوري قيافه اش نيست، خيلي پير شده، همه ريشهايش سفيد شده آدم باورش نمي شه. خوابشان برد رفتم سراغ كشوي پدرم. همه عكسهاي دايي مهدي را چيده بود توي كشوي خودش تا مادرم برود سراغش. هر وقت كه مادرم عكس دايي مهدي را مي ديد تا چند روز توي خودش بود. عكسهاي دايي مهدي با رزمنده ها زياد هر بود چه گشتم تا از روي حدس خودم عكس تو را ميان آن همه عكس پيدا كنم نتوانستم. يعني آدمهاي زيادي بودند كه قيافه شان به نخست وزيري مي خورد ولي معلوم نبود كدامشان تو هستي. صبح كه داشتم مي رفتم مدرسه پرسيدم: راستي آقاجون اين مهندس موسوي كه مي گوييدقيافه اش چه جوري بود. گفت: چه جوري بايد؟ باشه معمولي. ولي عينك مي زد. اون موقع ها هنوز جوان بود وريش و موهاش سياه بود، چشمهايش هم به سبز و اون آبي مي زند روز كه رفته بود پاي اعزام دايي مهدي ات اينها، باد مي زند موهاش بس كه صاف بود هي مي ريخت رو پيشانيش.... ياد داستاني افتادم كه چند سال پيش خوانده بودم. اسم داستان برگهاي زرد بود. مدير يك مدرسه دولتي نمي خواست اجازه بدهد مدرسه را تخليه كنند. مدير قيافه اش عين همين بود كه آقا جانم مي گفت: مدير آن مدرسه هم عينك مي زد، موهايش صاف ومشكي بود و وقتي باد مي وزيد روي پيشانه اش مي ريخت. آقاي موسوي، حالا پيرتر شده اي وقيافه ات هم شايد كمي تغييركرده باشد و من اگر با اين قيافه تو را توي خيابان ببينم حتما نمي شناسمت، ولي در آن عكس كه با دايي مهدي بود شناختمت، اما نه همان روز، يك روز ديگر كه باز پدرم مرا به ياد تو انداخت. آن روز پدرم خوشحال و خندان آمد. آنقدر خندان كه مادرم همين طور ايستاد و اول بروبر نگاهش كرد و بعد پرسيد: چي؟ شده دوباره بن خواربار؟ دادن پدرم گفت: تو هم كه هميشه فكر بن خواربار هستي. اگر بدوني بيشتر از من خوشحال مي شوي. مادرم گفت: من چه بدونم. لابد صبح تا شب رفتي تو صف ايستادي و براي ماشين قراضه ات لاستيك دولتي گرفتي. پدرم گفت: خيلي پرت تشريف داري خانم، يك لحظه از اين حرفها بيا بيرون. مادرم رفت توي آشپزخانه و گفت: خودت بيا بيرون. من هزار تا كار دارم. الان برنجم خمير مي شه. من گفتم: من مي دونم چي شده، لابد مامان بزرگ ديگه نبايد عمل جراحي شود. پدرم گفت: نه پسرم، بعد همين طور كه داشت مي رفت توي آشپزخانه گفت: نخير خانم، قراره مهندس موسوي رئيس جمهور بشه. فهميدي حالا... ديگر منتظر نماندم ببينم بحثشان به كجا مي كشد. اسم تو مرا ياد عكسهاي دايي مهدي انداخت، رفتم سراغشان و عكس تو را پيدا كردم. قسم مي خورم عكس خودت بود. باهمان موهاي مشكي و لخت، با همان قيافه آرام و مهربان و با همان چشمهايي كه من حدس زده بودم. دويدم كه به پدرم بگويم من عكس مهندس موسوي را پيدا كردم ولي يكدفعه دهنم قفل شد. احساس كرد اين رازي را كه خودم كشف كرده ام بايد براي خودم نگه دارم. صبح مادرم غمگين بود. سر صبحانه همين طور كه نشسته بود بي هوا اشكهايش درآمد، من مانده بودم كه چي؟ شده مليحه خودش را لوس كرد و رفت صورتش را بوسيد و اشكهايش را پاك كرد و گفت: آقا مسعود ديدي حالا، تو مامان رو به گريه انداختي، بس كه مشقتو خوب نمي خوني. مادرم موهايش را باز كرد وگفت: نه دخترم، ديشب دايي مهدي ات را در خواب ديدم، خيلي خوشحال بعد بود رو كرد به مادرم و گفت: اون عكس مهدي رو چي كار؟ كردي پدرم كه ماتش برده بود، گفت: كدوم؟ عكس - همون كه با مهندس موسوي بودن. بعد بغضش تركيد وگفت: مهدي اومده بود، مي خنديد و مي گفت چرا اون عكس منو با مهندس موسوي قايمش كردين... پدرم گفت: هست، همين جاست قايم نكرديم كه... مادرم گفت: بياورش اينجا! مي خواهم بزنم كنار آيينه. مي خواهم هرروز نگاهش كنم. قول مي دهم ناراحتي نكنم. آقاجانم فقط توانست بگويد: چشم! مي آورم. چشم... حالا عكس تو آنجا جلو آيينه اي است كه مادرم هرروز تماشايش مي كند. همان عكسي است كه من با وجود آن كه تو را نديده بودم، شناختمت، مادرم سرقولش است، ديگرگريه نمي كند. اما پدرم ديشب گريه كرد. من پرسيدم چرا، خودش گفت: وقتي كه از سه راه آذري گذشتيم و توي بزرگراه افتاديم، آقاجانم گفت: مهندس موسوي كنار كشيده، گفته رئيس جمهور نمي شه... و بغضش تركيد و ديگر دليلي نمي ديد كه غرورش را براي من كه پسر چهارده ساله اش بودم پنهان كند.