Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750805-8187S1

Date of Document: 1996-10-26

نيازمندي عمل سياسي به قواعد اخلاقي آزادي و عقل و سنت (بخش آخر ) اشاره در بخش اول و دوم مقاله عقل آزادي، و سنت كه سعي دارد به تحليل مفهوم آزادي و حدود عقلاني آن در پرتو شرايط تاريخي و اجتماعي معاصر غرب بپردازد، به مسائلي نظير نحوه پديد آمدن آزادي در غرب تضاد و تباين نظريه انگليسي با نظريه فرانسوي درباره تحقق آزادي، نحوه نضج گيري نهادهاي تابع نظم نوين، فرض هاي متعارض ميان دو سنت عقلي و تكاملي، و به قواعد رفتاري كه هم به عنوان بخشي از تمدن رشد كرده اند و هم محصول و هم شرط آزادي اند پرداخته شد، در اين شماره عقايد خرافي درباره خرافات، امر اخلاقي و امر اجتماعي و آزادي به عنوان يكي از اصول اخلاق مورد بحث قرار گرفته كه از نظر گراميتان مي گذرد. سرويس مقالات . عقايد 7 خرافي درباره خرافات بهترين نمونه نگرش مكتبعقلي به اين مسائل، نظر آن درباره چيزي است كه نامش راخرافه مي گذارد. من نمي خواهم ارزش پيكار پيگير و بي امان قرنهاي هجدهم و نوزدهم را با معتقداتي كه كذبشان مدلل است، دست كم بگيرم. اما نبايد از ياد ببريم كه تعميم مفهوم خرافه به هر اعتقادي كه صدقش مدلل نيست، ناموجه است و امكان دارد حتي زيانمند باشد. بدون شك، هيچ چيزي را كه نادرستي آن ثابت شده است نبايد باور كنيم. ولي اين بدان معنا نيست كه فقط بايد آنچه را صحتش با دليل به اثبات رسيده است باور كنيم. دلايل قوي وجود دارد كه چرا هر كسي كه بخواهد در جامعه با موفقيت زندگي و عمل كند، بايد بسياري از اعتقادات رايج را بپذيرد، هر چند ارزش آن دلايل ممكن است ربطي به صدقشان نداشته باشد، اينگونه اعتقادها بر تجربه هاي گذشته استوارند، ولي نه تجربه اي كه كسي بتواند دليلي براي آن ارائه دهد. اگر از دانشمندي بخواهند كه فلان حكم عام را در رشته خود بپذيرد، او حق دارد بپرسد كه آن حكم بر چه دلايلي استوار است. بسياري از اعتقادهايي كه در گذشته بيانگر اندوخته اي از تجربه ها تلقي مي شدند، به همين شيوه ابطال شده اند. اما معناي اين سخن اين نيست كه اكنون به مرحله اي رسيده ايم كه بتوانيم هر اعتقادي را كه اينگونه دلايل علمي بر صحت آن وجود ندارد، دور بريزيم. تجربه به صورتهايي بسيار بيشتر از آنچه آزمايشگران حرفه اي يا طالبان معرفت رسمي قبول دارند، براي آدمي حاصل مي شود. اگر از سر غرور نخواهيم بر شيوه هاي تكامل يافته از راه آزمون و خطا تكيه كنيم و بگوييم دليلي براي اتخاذ آنها در دست نيست، شالوده بسياري كارهاي موفقيت آميز را نابود كرده ايم. در خور و شايسته بودن رفتار ما ضرورتا موكول به دانستن دليل آن نيست. دانستن اين موضوع يكي از دلايل شايستگي رفتار ماست، اما تنها دليل نيست. جهاني را تصور كنيد كه هر عنصري كه ارزش آن به تحقيق مدلل نشده باشد از اعتقادات زدوده شده است. چنين عالمي احتمالا همان قدر عقيم و بي بارو بر و كشنده خواهد بود كه دنيايي همانند آن درقلمرو زيست شناسي. اين حكم گرچه در مورد تمامي ارزشهاي ما صدق مي كند، در موردقواعد اخلاقي ناظر بر كردار ازهمه جا مهمتر است. بعد از زبان، احيانا هيچ نمونه اي از قواعد حاكم بر زندگي ما نيست كه مانند قواعد ذكر شده بدون طرح قبلي رشد كرده باشد و نتوانيم بگوييم چرا چنين است و ما را به كجا نمي دانيم مي كشاند پيروزي از آنها چه نتايجي براي ما، به عنوان فرد يا به گروه، بار مي آورد. مكتب عقلي دقيقا به اطاعت از چنين قواعدي اعتراض دارد و پيوسته در برابر آن طغيان مي كند و مصرانه مي خواهد كه اصل دكارت را دراين مورد نيز به كار بنديم. دكارت مي گفت: هر عقيده اي را كه كوچكترين دليلي براي تشكيك در آن تصور كنم، بايد مردود بشمارم. عقليان هميشه آرزومند ساختن نظامي تركيبي و مصنوعي در اخلاق بر مبناي طرح و نقشه قبلي بوده اند، نظامي كه به گفته ادموند عمل برك، به كليه تكاليف اخلاقي و حتي تاسيس جامعه در آن براساس دلايل روشن و قابل ارائه به همگان صورت عقليان بگيرد قرن هجدهم بصراحت استدلال مي كردند كه چون طبيعت آدمي را باساني مي شناسند، موفق به يافتن اخلاق مناسب آن خواهند بود، غافل از اينكه آنچه به آن طبيعت آدمي مي گويند از بسياري جهات محصول همان تصورات اخلاقي است كه هر كسي با زبان و تفكر ياد مي گيرد. امر اخلاقي 8 و امر اجتماعي يكي از عوارض نفوذ روزافزون اين برداشت عقلاني، آوردن صفت اجتماعي به جاي صفت اخلاقي يا صرفاخوب در همه زبانهايي است كه من از آنها اطلاع دارم. آموزنده است كه معناي اين امر را به اختصار، وقتي بسنجيم مردم ازوجدان اجتماعي سخن مي گويند و نه ازوجدان بتنهايي، بظاهر مقصودشان آگاهي از آثار خاص اعمال ما در ديگران است; مقصودشان اين است كه بايد بكوشيم در كردار و رفتار، نه فقط قواعد سنتي، بلكه پيامدهاي خاص عملمان را از نظر ديگران نيز ملحوظ بداريم. به عبارت ديگر، مي گويند عمل ما بايد با فهم كامل فرايند اجتماعي صورت بگيرد و هدفمان بايد اين باشد كه با ارزيابي آگاهانه واقعيات ملموس وضعي كه داريم، نتايجي پيش بيني پذير ايجاد كنيم كه اسم آن را مي گذارندخير اجتماعي. اما شگفت آنكه اين توسل به امراجتماعي مستلزم آن است كه بخواهيم هوش فردي، به جاي قواعد تكامل يافته در جامعه، هادي عمل فردي باشد، و آدميان از كاربرد آنچه براستي مي تواند امراجتماعي خوانده شود (يعني يكي از محصولات فرايند اجتماعي ) چشم بپوشند و در هر مورد به داوري شخصي تكيه كنند. بنابراين، ترجيح ملاحظات اجتماعي به اطاعت از قواعد اخلاقي مالااز اين نتيجه مي شود كه در آنچه بواقع پديداري اجتماعي است به ديده تحقير بنگريم و به برتري قوه عقل فردي معتقد شويم. پاسخي كه به اين خواستهاي مكتبعقلي مي توان داد اين است كه اجابت آنها نيازمند شناختي بيش از ظرفيت ذهن فرد آدمي است وغالبا كساني كه در محدوده وقانون و قواعد اخلاقي به تعقيبهدفهاي خويش مشغولند، در جامعه اعضاي مفيدتري هستند تا افرادي كه سعي در اجابت خواستهاي مذكور دارند. نكته اي كه در استدلال مكتب عقلي ناديده گرفته مي شود اين است كه ماعمومابه اين جهت به قواعد كلي و انتزاعي تكيه مي كنيم كه عقلمان از تسلط بر تمامي جزئيات غامض و پيچيده جهان ناتوان است. مصداق اين حكم، هم مواقعي است كه خود دست به صورت بندي قاعده اي كلي براي راهنمايي خويش مي زنيم، و هم مواقعي كه از قواعد ناظر بر كردار كه در فرايند اجتماعي متكامل شده اند پيروي مي كنيم. همه مي دانيم كه در تعقيب هدفهاي فردي، احتمال ندارد موفق شويم مگر بعضي قواعد عمومي براي خود مقرر داريم. اين قواعد عمومي را بايد رعايت كنيم بي آنكه در هر مورد دوباره بخواهيم ببينيم چه توجيهي در داشته اند تنظيم برنامه روزانه، در انجام وظايف ناخوشايند ولي ضروري، در پرهيز از بعضي مواد محرك، در خودداري از حركتهاي تند و بي مطالعه غالبا مي بينيم قضيه بايد به صورت عادت درآيد، زيرا مي دانيم اگر چنين نشود، دلايل عقلي محض كافي نيست كه به تمايلات آني بچربد و ما را به كارهايي وادارد كه شايسته است در دراز مدت بكنيم. حقيقت باطل نما اين است كه براي واداشتن خود به اعمال عقلاني، اغلب لازم مي بينيم به جاي ژرف انديشي، به راهنمايي عادت پيش و برويم، براي پرهيز از تصميمهاي نادرست، از تعداد شقوق ممكن بكاهيم. مي دانيم كه اگر بخواهيم در دستيابي به هدفهاي دراز مدت كامياب شويم، اينگونه كارهااغلب ضروري است. قواعد اخلاق جنبه ابزاري دارند بدين معنا كه عمدتا براي رسيدن به ساير ارزشهاي انساني به ما ياري مي رسانند. ولي چون اغلب نمي دانيم كه در هر مورد چه چيزي بستگي به تبعيت از آنهادارد، رعايتشان بايد در نفس خويش يكي از ارزشها به شمار آيد، يعني بايدگونه اي هدف واسط محسوب شود كه تعقيب آن بدون تشكيك در موجه بودنش در هر مورد ضروري است. آزادي 9 به عنوان يكي از اصول اخلاق البته اين ملاحظات ثابت نمي كند كه هر مجموعه اي از معتقدات اخلاقي كه درجامعه اي رشد كرده حتما سودمند است. گروهي ممكن است ظهور و نيرومندي خودرا مرهون اعتقادات اخلاقي اعضايش باشند و بنابراين، همه افراد ملت نهايتا به تقليد از ارزشهاي آن گروه موفق بپردازند كه به زعامت رسيده است. به همين سان، ملتي ممكن است به علت پيروي از بعضي اعتقادهاي اخلاقي، خود را به نابودي فقط بكشاند نتيجه نهايي ممكن است نشان دهد كه آرمانهاي گروه سودمند بوده يا ويرانگر. اينكه جامعه اي تعاليم بعضي افراد خاص را تبلور خير دليل بشمارد، نيست كه اگر عموم مردم از آن تعاليم متابعت كنند جامعه با شكست و نابودي روبرو نخواهد شد. ملتي ممكن است به علت متابعت از تعاليم كساني كه ايشان را بهترين افراد مي داند، به پرتگاه نابودي سقوط كند. اما در جامعه اي كه اعضايش در گزينش شيوه عملي زندگي آزادند، چنين خطري وجود نخواهد داشت، زيرا گرايشها در آن جامعه خودبخود اصلاح مي شوند. گروههاي پيرو آرمانهاي غيرعملي كم كم از منزلت پيشين مي افتند و گروههايي جايشان را مي گيرند كه كمتر به معيارهاي اخلاقي به پيشين پاي بندي نشان مي دهند. منتها اين امر فقط در جامعه اي آزاد روي مي دهد كه آنگونه آرمانها به زور به همه تحميل نشوند. دور از مصلحت بودن قواعد تنها در صورتي ثابت مي شود كه ملتي كه به راهنمايي آن قواعد پيش مي رفته كلا به راه انحطاط و تباهي بيفتد. پرسش مهمي كه اينجا مطرح مي شود اين است كه آيا توافق اكثريت درباره فلان قاعده اخلاقي توجيه كافي براي تحميل آن به اقليت دگرانديش فراهم يا؟ مي كند قدرت اكثريت بايد محدود به قواعدي باز هم عمومي تر؟ باشد به عبارت ديگر، همان طور كه قواعد اخلاقي ناظر بر رفتار فردي اجازه بعضي كارها را هر قدر هم هدفشان نيك باشد به فرد نمي دهد، آيا قانونگذاري نيز بايد محدود به اصول كلي؟ باشد پاسخ اين است كه عمل فردي و عمل سياسي هر دو يكسان به قواعد اخلاقي نيازمندند، و پيامدهاي تصميمهاي فردي و جمعي تنها به شرطي نيكو و سودمندند كه همه مطابق اصول مشترك باشند. اينگونه قواعد اخلاقي براي عمل جمعي بسيار به زحمت و به كندي پديد مي آيندو نضج مي گيرند. اما همين ويژگي بايد نشانه گرانبها بودن آن قواعد تلقي گردد. مهمترين اصل از اصول انگشت شماري از اين قسم كه موفق به پروراندنشان شده ايم، آزادي فردي است كه از حيث اينكه اصل اخلاقي ناظر بر عمل سياسي دانسته شود هيچ چيز شايسته تر از آن نيست. آزادي فردي نيز مانند هر اصل اخلاقي ديگر، بايد في نفسه يكي از ارزشها به شمار آيد، يعني اصلي كه بايد محترم بماند بي آنكه بپرسيم آيا نتايجش در هر مورد خاص سودمند خواهد بود يا نه. اگر آن را به عنوان مرام يا فرضي آنچنان قوي نپذيريم كه هيچ مصلحت انديشي مجاز به محدود كردن آن نباشد، به نتيجه مطلوب نخواهيم رسيد. در تحليل نهايي، استدلال به طرفداري از آزادي در حقيقت استدلال به طرفداري از اصول و در رد مصلحت انديشي در عمل جمعي است و، چنانكه خواهيم ديد، تفاوتي ندارد با اينكه بگوييم فقط قاضي مي تواند حكم به مجبور كردن افراد بدهد، نه مجري يامدير. بنژامن كنستان، يكي از رهبران فكري مكتب آزاديخواهي در قرن نوزدهم، درست جان كلام را ادا كرد وقتي گفت آزاديخواهي به معناي نظام اصول است. آزادي نظامي است كه در آن، همه اعمال حكومت به راهنمايي اصول صورت مي گيرد و از، اين گذشته، آرماني است كه حفظ نخواهد شد مگر آنكه في نفسه به عنوان اصلي بالاتر از هر عمل قانونگذاري و حاكم بر آن پذيرفته شود. هر جا از چنين قاعده بنياديني سرسختانه پيروي نشود، هر جا اين قاعده اساسي بالاترين آرماني به حساب نيايد كه درباره آن هيچ سازشي به خاطر مزاياي مادي امكان پذير نيست - آرماني كه گرچه ممكن است در اوضاع اضطراري موقتا از آن چشم پوشيد، به هر حال بايد شالوده همه ترتيبات دائمي قرار گيرد -آزادي باتجاوزهاي تدريجي به يقين نابود خواهد شد. در هر مورد خاصي مي توان وعده داد كه اگر آزادي محدود شود، فلان مزاياي واقعي و ملموس به دست خواهد آمد. اما آنچه در اين موارد قرباني مي شود ذاتا طوري است كه هميشه مجهول و احتمالي است. نويدي كه جامعه آزاد مي دهد هميشه غيرقطعي و در عالم احتمالات است; امكان و فرصت است، نه هديه اي مشخص به هيچ فرد اگر خاص آزادي را بالاترين اصل واقعيت ندانيم، ياد شده به طور اجتناب ناپذير يكي از ضعفهاي آن از كار درخواهد آمد و به فرسايش تدريجي آن خواهد انجاميد. نقش 10 عقل خواننده اي كه تا اينجا اين نوشته را خوانده باشد احتمالا خواهد پرسيد: اگر سياست استقرار و حفظ آزادي اينقدر نيازمند پرهيز از مهار زدن و پذيرفتن امور هدايت نشده و خودبخود رشد يافته است، پس ديگرچه نقشي براي عقل در ساماندهي امور اجتماعي باقي؟ مي ماند نخستين پاسخ اين است كه گرچه لازم ديده ايم حدودي مناسب براي كاربرد عقل بيابيم، اما يافتن اين حدود خود يكي از مهمترين و دشوارترين كارهاي عقل است. به علاوه، گرچه ضرورتا بر وجود اينگونه حدود تاكيد ورزيده ايم، يقينا مقصودمان اين نبوده كه به تلويح بگوييم عقل عهده دار هيچ وظيفه مهم و مثبتي نيست. عقل بدون شك گرانبهاترين دارايي آدمي است. هدف استدلال ما صرفا نشان دادن اين نكته بوده كه عقل قادر مطلق و نيست، عقيده به اينكه مي تواند حاكميت مستقل داشته باشد و مهارسير تكاملي خويش را به دست بگيرد، ممكن است به نابودي آن بينجامد. خواسته ايم عقل را از سوء استفاده كساني محفوظ بداريم كه شروط كاركرد موثر و رشد پيوسته آن را درك نمي كنند. غرضمان جلب توجه به اين نكته بوده كه بايد هوشمندانه از عقل خويش استفاده كنيم و، براي اين كار، بايد در حفظ خميره اصلي و واجبي بكوشيم مركب از امور آزادانه تكامل يافته و غيرعقلي كه عقل فقط برپايه آن مي تواند به رشد برسد و به نحو موثر عمل كند. موضع ضدمكتب عقلي ما در اينجا نبايد با خرد ستيزي يا توسل به عرفان نمي گوييم مشتبه شود عقل معزول است; مي گوييم حوزه اي كه در خور نظارت و حاكميت عقل است بايد به طور عقلاني بررسي شود. بخشي از استدلال ما اين است كه استفاده هوشمندانه از عقل به معناي استفاده از آن در بيشترين موارد ممكن در نيست مقابل مكتب خام عقلي كه اصحاب آن ساده انديشانه مقام عقل فعلي ما را مطلق و بي چون و چرا مي انگارند، مي گوييم بايد به كوششهاي ديويد هيوم ادامه دهيم كه با سلاحهاي عصر روشنگري به جنگ خود آن رفت و خواست به ياري تحليل عقلاني، از مدعيات عقل بكاهد. نخستين شرط اينگونه كاربرد هوشمندانه عقل در ساماندهي امور انساني، فهم نقش واقعي و بالقوه عقل در گردش كار هر جامعه مبتني بر همكاري مردم صاحب افكار و اذهان مختلف است. به عبارت پيش ديگر، از آنكه بخواهيم جامعه اي را خردمندانه به قالبي نو بريزيم، بايد كاركرد آن را بفهميم; و حتي پس از فهم آن، بايد بدانيم كه ممكن است به خطا برويم. بايد بفهميم كه تمدن بشري داراي حياتي مستقل است و همه كوششهاي ما به منظور بهكرد امور به ناچار در درون مجموعه اي مشغول كار صورت مي گيردكه هرگز مهارش يكسره به دست ما نيست و نيروهايي در آن عمل مي كنند كه ما فقط به قدر فهممان مي توانيم عملكردشان را آسانتر كنيم. هيچ يك از سخناني كه گفتيم و نتايجي كه گرفتيم، استدلالي در رد استفاده ازعقل نيست; استدلالي است در رد كاربرد عقل به مقتضاي قدرت انحصاري وزورگويانه حكومت; استدلالي در رد آزمايشگري نيست; استدلال در رد هر گونه قدرت انحصاري آزمايشگري است، قدرتي كه بديل و شق ديگري نمي شناسد و مدعي خرد و فرزانگي برتر است; و بنابراين، استدلالي است در رد اينكه بر هر چاره اي بهتر از چاره هايي كه مصادر قدرت به آنها متعهد شده اند، قلم بطلان كشيده شود.