Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750725-7643S1

Date of Document: 1996-10-16

يادداشت روز علي (ع ) در سوك فاطمه (س ) در سوك فاطمه (س ) با آن عظمت بي منتها و آن جبروت آسماني چگونه مي توان سخن گفت. بانويي كه فرزند پيامبر بي همتا و مركز خانواده اي است كه در آن نامهايي همچون علي و حسن و حسين و زينب - كه درود خدا بر جميع ايشان باد - حضور دارند. باري، با اين تنگدستي و فقر انديشه و مذلت كلام، رشته سخن را مي بايد به وجودي برتر سپرد. وجودي كه قطبالاقطاب فتيان و مومنان و عاشقان و مجاهدان و... همه آزادگان و حق طلبان عالم است. علي، آن رادمرد عالم عقل، شير ميدان نبرد، تك سوار عرصه سخن، جوانمرد وادي سخاوت، قاضي بي خلل عدل و دادگري و عاشق بي مثال همه عرصه هستي... گويي مي بايد همچون جلال الدين بلخي، از آن مطلوب محبوب، درويشانه طلب كنيم كه: اي علي كه جمله عقل و ديده اي شمه اي واگو از آنچه ديده اي تو ترازوي احد خو بوده اي بل، زبانه ي هر ترازو بوده اي آنچه اينجا فراهم آمده، ترجمه سوكسروده هايي منسوب به اميرالمومنين است كه در فقدان بانوي سراي خود كه بانوي دو عالم بوده سروده است. اكنون كه در آستان يك روايت از سالروز درگذشت فاطمه زهرا ( س ) قرار داريم، از زبان علي (ع ) اندوه، اين غم را باز مي گوييم. با فاطمه ( س ) در بيماري - شرم من از تو اي دخت پيمبر، با اظهار آن چه نهان داشته ام، بسي سخت است. - ليك ما به فرمان خدا گردن مي نهيم كه در برابر فرمانش نيرويي نيست. - آيا تب مرا در برابرت فرو مي اندازد و نزد تو مي نالم حال ]و آنكه [ درميان مردان همتايي ام نيست. - برصبر پاي مي فشرم و برخواستها تواناام، آن گاه كه شكيبايي مردان زبون دور باشد. - در اين تب نشانه اي است، كه تب، آرنده مرگ كسان است و خود پيك مرگ است. بر مزار فاطمه ( س ) - چيست كه بر گورها ايستاده ام. بر مزار دوست سلام كنم و او پاسخ سلام نگويد. - تو را چه مي شود اي دوست كه پاسخم؟ گويي مگر دوستي دوستان را خود از؟ يادبرده اي - دوست گفت: اينك كه در گرو سنگ و خاك ام پاسخ چگونه؟ توانم - زيبايي هاي مرا خاك بخورده است و از ياد ببردم تان، مرا از كسان و همگنان بازداشته اند. - از ما بر شما درود، پيوند ما و شما بگسسته است. در دوري فاطمه ( س )- آيا راهي به سوي زندگي دراز؟ هست اين چگونه تواند؟ بود مرگ از كسي بازنگردد. - ناگزيري مرگ راهر چند به بار با آمده ام، اين همه باز آرزويي دراز مي دارم. - چرخ را حالتهايي است گونه گون كه شامگاه آيند و بامداد روند و جانهايي درميانه بگذارند. - و باراندازي، ناگزير كه ره از آن كج نتوانيم كرد و هركسي را راه خود به سوي اوست. - به روز توانايي از ياد ببردم اش و هر توانايي آن جا خوار شود. - رنجهاي گيتي را بر خويش بسيار بينم. يار گيتي تا روز مرگ در رنج است. - مرا دل به سوي آن كسي است كه دوست اش مي دارم. آيا به سوي دوست راهي ؟ هست - اگر اين خانه مرا از او دور داشته است، پيش از من جميل نيز در جدايي بمرده است. - در مثلها، گوينده سخني در جدايي گفته است و من در روز فراق كه روز كوچيدن است بدان مثل زنم. - فرجام وصل هر دو دوستي جدايي است و كساني كه جدايي نبينند اندك اند. - از دست دادن فاطمه پس از پيمبر ( ص ) نشانه اي است كه هيچ ياري نپايد. - پس از مرگشان زندگي در آنجا چگونه؟ است سوگند كه اين چيزي است كه راهي به سوي آن نباشد. - زودا كه از ياد كردن من روي بگردانند و دوستي ام فراموش كنند و پس از من يار را همتايي پديد شود. - دوست من آن ملول يا آن كسي نيست كه هرگاه از ميانه روم، جز من خشنودكندش. - مرا دوست آن كسي است كه وصل وي بپايد و دل اش را ز من نگاه بدارد. - اگر روزي، روزان زندگي سرآيد، گريه مويه كنان چندان نپايد. - مرد خواهد كه يار هرگز نميرد وليك، به سوي آن چه خواهد، راهي نيست. - آسيب مال و از دست هشتن اش سخت نيست. كه سخت، از دست دادن عزيزان است. - از اين روي پهلوي من در هيچ بستري نيارمد كه از سوز فراق به دل جوششي دارم. نقل از ديوان امام علي ( ع ) ترجمه، استاد دكتر ابوالقاسم امامي