Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750724-7551S1

Date of Document: 1996-10-15

ساختگرايي، نقد و تفسير ادبي نظريه هاي ساختگرايي - بخش آخر چنانچه خوانندگان تاكنون همگام با ما پيش آمده باشند، حق دارند اظهار كنند كه شعرشناسي ساختگرا ظاهرا چيز چنداني براي عرضه كردن به نقد جاري ندارد. اما، شايد منظوري دارند كه در نوشته هاي خود غالبااز قصه هاي پريان، اسطوره ها و داستانهاي پليسي نمونه مي آورند. چنين مطالعاتي براي دستيابي به اصول كلي ساختار ادبي صورت مي گيرد و براي تفسير متنهاي منفرد نيست. قصه پريان در مقايسه با شاه لير و اوليسه نمونه هاي واضحتري از دستور روايي پايه را دربردارد. تودروف در كتاب رده شناسي آثار پليسي ( ) 1969 ساختار روايي آثار پليسي را با ترتيب زماني به سه رده تكاملي تقسيم مي كند: وحشت انگيز، معمايي، ورمان تعليق. او مزيت ساختارهاي روايي ادبيات عاميانه را در آن مي داند كه در مقايسه با ادبيات بزرگ بسيار نظام مندتر مي توان آنها را بررسي كرد، زيرا اين ساختارهاي روايي به سهولت با قواعد انواع ادبي عاميانه مطابقت مي كنند. استعاره و مجازنظريه ساختگرايي در برخي موارد زمينه مساعدي را براي كاربردهاي تفسيري در نقد عملي فراهم مي سازد. يكي از آن زمينه هاي مساعد مطالعاتي است كه ياكوبسن درباره زبان پريشي (نص گفتار ) وكاربردهاي آن در شعرشناسي كرد. او مطالعه خود را با تمايز بنيادين بين ابعاد افقي و عمودي زبان، تمايزي مرتبط با زبان (Langue) و گفتار ( Parole) آغاز، كرد. نظام پوشاك بارت را در نظر بگيريد; در بعد عمودي عناصري از نظام قرار مي گيرند كه مي توانند جايگزين يكديگر گردند: كفش، گيوه، پوتين، چارق; اما در بعد افقي عناصري از نظام هستند كه با يكديگر يك زنجيره كامل را مي سازند: كت، شلوار و پيراهن خوانندگان ] گرامي توجه دارند كه اين محورهاي عمودي و افقي فرضي هستند وگرنه به ظاهر كت و شلوار و پيراهن بر قامت افراد در محوري عمودي قرار توضيح مي گيرند بيشتر در [پاورقي. 88 بنابراين هر جمله اي را مي توان از دو بعد افقي و عمودي مورد بررسي قرار داد. - 1 هر عنصر از يك مجموعه از عناصر ممكن برگزيده شده است و مي توان يكي ديگر از اعضاي مجموعه راجايگزين آن كرد. - 2 تركيب عناصر به صورت زنجيره اي است اين تركيب گفتار (Parole) را مي سازد. اين تمايز در همه سطوح - واج، تكواژ، واژه، جمله -وجود دارد. ياكوبسن متوجه شد كه كودكان مبتلا به زبان پريشي توانايي خود را در كاركردن بر يكي از اين دو بعد از دست يك مي دهند نوع زبان پريشي اختلال مجاورت است و بيمار توانايي تركيب عناصر را در زنجيره ندارد; نوع ديگر اختلال مشابهت است و بيمار در جايگزيني عناصر ناتوان است. در آزمون تداعي واژه ها، چنانچه آزمايشگر بگويدكلبه، كودكان دچار زبان پريشي نوع اول تعدادي واژه هاي مترادف، متضاد و جانشين هاي ديگر را ذكر مي كنند: حفره غار، قصر، اطاقك، اطاق. بيماران، نوع دوم عناصري را نام مي برند كه باكلبه تركيب مي شوند و زنجيره اي بالقوه را تشكيل مي دهند: خانه سوخت، كوچك فقيرانه اي است. ياكوبسن مي افزايد كه اين دو نوع اختلال نظير دو نوع صنايع بديعي - استعاره و مجاز - هستند. همان گونه كه مثال فوق نشان اختلال مي دهد، مجاورت، هماننداستعاره، به جايگزيني در بعد عمودي مي انجامد ( غاربه جاي كلبه ) ولي اختلال، همانند مشابهت، مجاز، به توليد بخشهايي از زنجيره به جاي منجر مي شود ( سوخت براي كلبه )ياكوبسن معتقد بود كه رفتار كلامي بهنجار نيز به يكي از اين دو سوي مي گرايد و سبك ادبي نيز به صورت استعاري يا مجازي بيان مي شود. تحول تاريخي رمانتيسم به واقعگرايي و سپس به نمادگرايي را نيز مي توان به مثابه تناوبي سبكي از استعاري به مجازي و سپس به استعاري تلقي ديويد كرد لاج، در شيوه هاي نويسندگي معاصر ( ) 1977 با افزودن مراحل ديگري به اين فرايند چرخه اي، اين نظريه را در ادبيات معاصر به كاربست: نوگرايي و نمادگرايي ذاتا استعاري هستند، حال آنكه ضدنوگرايي واقعگرايانه و مجازي است. شعرشناسي ساختگرا: جاناتان كولرجاناتان كولر نخستين كسي است كه كوشيد تا ساختگرايي فرانسوي را باديدگاه انتقادي آنگلو - امريكايي سازگار او كند مي پذيرد كه زبانشناسي بهترين الگوي شناخت علوم اجتماعي و انساني است. اما، او نظر نوام چامسكي را درباره تمايز بين توانش وكنش بر نظر سوسور مبني بر تمايز بين زبان وگفتار ترجيح مي دهد. مفهوم توانش اين مزيت را دارد كه با سخنگوي زبان پيوند نزديكي چامسكي دارد نشان داد كه نقطه آغاز ادراك زبان موقعي است كه سخنگو بتواند جملات بقاعده اي بر مبناي دانش ناهشيار دروني از نظام زبان توليد كند و بفهمد. كولر مفاد اين ديدگاه را بر نظريه ادبي منطبق مي كند: هدف واقعي شعرشناسي، خود اثرنيست بلكه ادراك پذيري آن است. بايد كوشيد تا چگونگي فهميدن آثار ادبي را توضيح داد; دانش ضمني و قراردادهايي كه خوانندگان راقادر مي سازند تا آثار را بفهمند بايد تدوين شوند... تلاش او اين است كه توجه رااز متن به خواننده معطوف كند (فصل نقدهاي خواننده گرارا بخوانيد ). او بر اين باور است كه قواعد حاكم برتفسير متنها را مي توان تعيين كرد، ولي قواعد نوشتن متنها را نمي توان به دست داد. اگر كار خود را با تعيين يك رشته تفاسير آغاز كنيم كه از نظر خواننده كاردان قابل قبول باشد، سپس مي توان هنجارها يا روشهايي را ثابت كرد كه به آن تفاسير منتهي شده اند. به بيان ساده، گويي خوانندگان كاردان وقتي با متني مواجه مي شوند مي دانند كه چگونه به مفهوم آن دست يابند -قادرند تفسير ممكن را از ناممكن بازشناسند. به نظر مي رسد كه بر نوع مفهومي كه از به ظاهر غريبترين متن ادبي استنباطمي شود قواعدي حاكم است. كولر اين ساختار را نه در نظام شالوده متن بلكه در نظام زيرساخت فعاليت تفسيري خواننده مي داند. به عنوان نمونه اي به غريب، اين شعر سه سطري توجه كنيد: شب عموما وقت قدم زدن من است; شب بهترين اوقات بود، شب بدترين اوقات بود; نيازي به دقيق بودن درخصوص سال نيست. وقتي از تعدادي از همكاران خواستم تا اين شعر رابخوانند، شيوه هاي تفسيري گوناگوني ارائه كردند. يكي پيوندي موضوعي بين سطور مي ديد ( سال اوقات، وقت، شب);، ديگري كوشيد تاموقعيتي را تصويركند. (روانشناختي يا بروني );سومي سعي مي كرد تا شعر رابر حسب الگوي صوري آن بفهمد (زمان گذشته - بود -همراه با زمان حال - است ); و آن ديگري شعر راداراي سه نگرش نسبت به زمان مي دانست: صريح، متناقض، و غيرصريح. يكي از همكاران متوجه شد كه سطر دوم از سرآغاز داستان ديكنز به نام داستان دو شهر گرفته شده، اما در ضمن پذيرفت كه اين نقل قول در شعر نقش دارد. سرانجام مجبور شدم كه بگويم سطرهاي ديگر نيز از سرآغاز دو رمان ديگر ديكنز (مغازه اشياء قديمي ) و (دوست مشترك ما ) هستند. از ديدگاه كولر، اشتباه خوانندگان اهميتي ندارد، بلكه نكته حائز اهميت روشهاي مشخصي است كه براي فهميدن اين سطور به كار بستند. بايد بيفزايم كه يكي از همكاران ثابت كرد كه بسيار زيرك است: آيا اين سطور از رمانهاي مختلف گرفته ؟ نشده اند دشواري اصلي رويكرد كولرمساله چگونگي و حدودنظام مند بودن قواعد تفسيري خوانندگان است. او مي پذيرد كه روشهاي خوانندگان كاردان بسته به نوع ادبي و دوره تغيير مي كند، ولي نمي پذيرد كه تفاوتهاي عميق عقيدتي در تفسير دخالت داده شوند، زيرا باعث تضعيف آن دسته از ضرورتهاي نهادي مي شوند كه براي يكساني شيوه هاي خواندن مقرر شده اند. دشوار مي توان قالبي واحدبراي قراردادها و قواعديافت كه وجود تفاسيرگوناگون را در دوره اي واحدودرباره متون منفرد توضيح دهد. به هر نمي توان حال، وجود خواننده كاردان را كه به عنوان حاصل نهادهايي به نام نقد ادبي تعريف شده است بديهي انگاشت. ساختگرايي برخي از منتقدان ادبي را به خود جلب كردزيرا نويد مي داد د كه عينيت ودقت خاصي را در قلمروظريف ادبيات وارد سازد. اما، اين دقت گران به دست مي آيد. ساختگرايان با وابسته دانستن گفتار (Parole) به زبان (langue) اختصاصي، بودن متون بالفعل را ناديده مي انگارند، و به متون ادبي چنان مي نگرند كه گويي اشكالي از براده هاي آهن هستند كه نيرويي نامريي به وجودشان آورده است. سودمندترين كاربردهاي الگوي سوسوري آنهايي بوده اند كه مفاهيم ساختگرايي را چون استعاره ها مي دانند: به مثابه تمهيدات اكتشافي براي تحليل متون. تلاشهايي كه مصروف بناي ساختگرايي ادبي علمي شد نتايج گيرايي به بار نياورده اند. وقتي كه منتقد ساختگرا براي مجزا كردن هدف حقيقي پژوهش -نظام - اثر ادبي بالفعل و شخص نويسنده را در حاشيه مي گذارد، هم متن و هم نويسنده حذف مي شوند. در تفكر رمانتيكي سنتي، نويسنده وجودي متفكر و رنجبر و مقدم بر اثر است و آزموده هايش اثر را مي پروراند; نويسنده خاستگاه متن، و آفريدگار و نياي آن است. به زعم ساختگرايان، نوشته هيچ خاستگاهي ندارد. زبان مقدم بر هر گفته منفردي است: به اين اعتبار، هر متني ازنوشته از پيش بوده تشكيل شده است. با مجزا كردن ساختگرايان نظام، تاريخ را نيزحذف مي كنند، زيرا ساختارهاي كشف شده ياهمگاني و در نتيجه هميشگي هستند (ساختارهاي همگاني ذهن انسان )يا قسمتهايي دلبخواهي از فرايندي متحول و خصيصه متغيرند پرسشهاي تاريخي پرسيدن از تغيير و نوآوري است، حال آنكه ساختگرايي بايد آنها را از حيطه توجه خود بيرون نگاه دارد تا نظام را مجزا كند. بنابراين، ساختگرايان به تحول رمان يا انتقال از صورتهاي ادبي فئودالي به رنسانس علاقه مند نيستند، بلكه به ساختار روايت و نظام زيباشناسي حاكم بر يك دوره علاقه دارند. رويكرد آنان لزوما ايستا و غيرتاريخي است، در نتيجه، ساختگرايان نه به زمان خلق متن (بافت تاريخي، پيوندهاي صوري آن با نوشته هاي وغيره گذشته )، علاقه مندند و نه به زمان دريافت اثر (تفاسير متعاقب خلق اثر ). ترديدي نيست كه ساختگرايي به مقابله نقدهاي برجسته جديد و عموما انواع نقد بشردوستانه برخاست. در اين نقدهازبان به مثابه چيزي بود كه توانايي جذب واقعيت را داشت. زبان به عنوان تصويري از ذهن نويسنده يا جهاني كه نويسنده درك كرده است تلقي مي شد. به يك معنا، زبان نويسنده از شخصيت او انفكاك ناپذير مي نمود; زبان مبين وجود خود نويسنده بود. اما، همان گونه كه ديديم، ديدگاه سوسوري به از پيش بودگي زبان معتقد است. در آغاز كلمه بود، و كلمه متن را آفريد. ساختگرايان به جاي آن كه بگويند زبان نويسنده واقعيت را منعكس چنين مي كند، مي گويند كه ساخت زبان واقعيت را ايجاد اين مي كند عقيده نمايانگرپيچيدگي زدايي بسيار زياد ادبيات ديگر است تدابير و تقابلهاي حاكم بر زبان سرچشمه معني محسوب مي شوند و نه تجربه نويسنده يا خواننده. معني ديگر در قلمرو فرد رقم نمي خورد بلكه نظام حاكم بر فرد معني را تعيين مي كند. ساختگرايي سوداي كشف علمي رمزها، قواعد و نظامهايي رادر سر مي پروراند كه شالوده همه اعمال فرهنگي و اجتماعي انسان است. از باستانشناسي و زمين شناسي بارها به عنوان نمونه هاي ساختگرايي نام برده شده است. آنچه در سطح مي بينيم گرته هايي از يك تاريخ ژرفتر هستند; تنهابا حفاري در زير اين سطح است كه مي توان به آن طبقات زمين شناختي يا زمينه هاي اساسي دست يافت كه توضيحات حقيقي مشهودات بالا را دربردارند، مي توان مدعي شد كه ازاين لحاظ همه علوم ساختگرا هستند: خورشيد را مي بينيم كه در پهنه آسمان حركت مي كند، اما علم ساختار حقيقي حركت اجرام آسماني را كشف مي كند (گرچه نمي توان، همانند جورج مور در داستان جهندگان از استاپارد، از اين پرسش خودداري كرد كه اگر اين طور به نظر مي رسيد كه زمين مي چرخد آنگاه اوضاع چگونه ؟ بود) خوانندگاني كه از قبل با اين موضوع تا حدي آشنايي دارند متوجه خواهند شد كه من، به دلايل در تاكتيكي، اين فصل تنها نوع كلاسيكي خاصي از ساختگرايي را ارائه كرده ام. طرفداران اين ساختگرايي معتقدند كه مجموعه روابط خاصي ( تقابل، توالي كاركردهايا قواعد قضايا، نحوي ) شالوده اعمالي معين هستند، و اين كه كنشهاي منفرد از ساختارها اقتباس به شده اند، همان نحوكه شكل خشكيها از طبقات زمين شناختي زير آنها صورت گرفته است. ساختار ماننديك مركز يا نقطه خاستگاه است، و جانشين ديگر مراكز خاستگاهي (فرد يا تاريخ ) مي شود. اما، در بحث درباره ژنه نشان داده شد كه همين تعريف تقابل در كلام روايي، طيفي از معنا را مي گسترد كه مخالف با ساختارسازي ثابت يا قطعي است. براي مثال، تقابل توصيف وروايت نوعي برتري به روايت مي دهد ( توصيف پيرو روايت است; توصيف راويان عرضي است، در حين روايت صورت مي گيرد ). اما، چنانچه در اين زوجهاي سلسله مراتبي اصطلاحات مداقه كنيم، به سادگي مي توانيم آن را معكوس كنيم و نشان دهيم كه در مجموع توصيف غالب است زيراكل روايت مستلزم توصيف است. بدين ترتيب، آغاز به سست كردن ساختاري مي كنيم كه برروايت بنا شده بود. فرايندساخت زدايي، كه مي توان آن را در بطن ساختگرايي به كار انداخت، يكي از عناصر اصلي نظريه هاي موسوم به ما بعد ساختگرايي است.