Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750723-7481S1

Date of Document: 1996-10-14

روايت شناسي ساختگرايي روايت شناسي ساختگرايي نظريه هاي ساختگرايي - 2 درست است كه ادبيات از زبان به عنوان رسانه خود بهره مي گيرد. اما اين بدان معنا نيست كه ساختار ادبيات همانند ساختار زبان است وقتي ادبيات را با الگوي زباني بررسي مي كنيم، گويي زيره به كرمان مي بريم. چنانچه ادبيات خود زباني باشد، ديگر مطالعه آن با الگوي زباني چه مفهومي؟ دارد راستش به، يك دليل، اشتباه است اگرادبيات وزبان را يكي بپنداريم. درست است كه ادبيات از زبان به عنوان رسانه خود بهره مي گيرد، اما اين بدان معنا نيست كه ساختار ادبيات همانند ساختار زبان است واحدهاي ساختار ادبي بر واحدهاي زبان منطبق نمي شوند. سخن تودروف درباره شعرشناسي جديدي كه دستورعمومي ادبيات را بنيان خواهد گذارد، خود گواه است كه او درباره قواعد شالوده اي حاكم بر پهنه ادبيات صحبت مي كند. از سوي ديگر، ساختگرايان مي پذيرند كه ادبيات رابطه اي خاص با زبان دارد: ادبيات به سرشت و ويژگيهاي زبان توجه مي كند. از اين شعرشناسي لحاظ، ساختگرايي و صورت گرايي بسيار به هم نزديك هستند. نظريه روايي ساختگرايي از برخي قياسهاي ساده زباني آغاز مي شود. نحو (قواعد ساخت جمله ) الگوي اساسي قواعد روايي است. تودروف و عده اي ديگر از آن باعنوان نحو روايي ياد مي كنند. نهاد و گزاره ابتدايي ترين واحدهاي نحوي جمله هستند: سلحشور (نهاد ) با شمشير خود اژدها را كشت ( گزاره ). پرواضح است كه اين جمله مي توانست هسته يك واقعه يا حتي يك قصه كامل باشد. چنانچه اسمي را (لانسلوت يا گاواين ) به جاي سلحشور ياتبررا، به جاي شمشيردر جمله قرار دهيم، همان ساختار پايه باقي مي ماند. ولاديمير پراپ با، پيگيري اين قياس بين ساختار جمله و روايت نظريه، خود رادرباره قصه هاي پريان روسي بسط داد. با مقايسه نهادجمله با شخصيتهاي برجسته ( قهرمان، شرير، غير ) وگزاره جمله با اعمال برجسته در داستانهاي پريان، مي توان به رويكرد پراپ پي برد. گرچه جزئيات داستان بسيار زياد است ولي، پيكره كلي قصه ها براساس سي و يك كاركرد اساسي همانند ساخته مي شود كاركرد، واحد اساسي زبان روايي است و به اعمال بارزي كه روايت را مي سازند اشاره دارد. اين كاركردها ترتيبي منطقي دارند، و گرچه هيچ قصه اي نيست كه همه اين كاركردها در آن باشد، ولي در هر قصه اي اين كاركردها به ترتيب واقع مي شوند. آخرين دسته كاركردها به قرار زير است: - 25 وظيفه اي دشوار بر عهده قهرمان گذارده مي شود. - 26 وظيفه انجام مي يابد. - 27 از قهرمان قدرداني مي شود. - 28 قهرمان دروغين يا تبهكار شناخته مي شود. - 29 قهرمان دروغين مرام تازه اي پيشه مي كند. - 30 تبهكار تنبيه مي شود. - 31 قهرمان ازدواج مي كند و بر سرير قدرت تكيه مي زند. نه تنها در قصه هاي پريان روسي يا حتي غيرروسي، بلكه در كمديها، اسطوره ها، حماسه ها، داستانهاي شگفت و در واقع در عموم داستانها به راحتي مي توان اين كاركردهارا مشاهده كرد اما، كاركردهايي كه پراپ براي قصه قايل مي شود نوعي سادگي باستاني دارد كه هنگام به كار بستن آن در متنهاي پيچيده تر لازم مي شود قدري آن را بسط داد. براي مثال، در اسطوره اديپوس، وظيفه حل معماي ابوالهول به اديپوس محول مي شود; وظيفه به انجام مي رسد; از قهرمان قدرداني مي شود; او ازدواج مي كند و تاج بر سر مي نهد. ولي، اديپوس قهرمان دروغين و فرد تبهكار نيز هست; او شناخته مي شود (اديپوس نادانسته پدرش را در راه تبس كشت و با ملكه، يعني مادرش ازدواج، كرد ) و، خود را مجازات مي كند. پراپ هفت حوزه عمل يا نقش به كاركردهاي سي و يك گانه افزود: تبهكار، سخاوتمند (روزي رسان )،، ياري رسان شاه دخت (شخص پرخواستار ) و پدرش قهرمان، (جوينده يا قرباني )، قهرمان دروغين. در اسطوره سوگ بار اديپوس /مادر ملكه و شوهر، را بايد جانشين شاه دخت و پدركرد. يك شخص مي تواند چند نقش بازي كند، يا چند شخصيت مي توانند يك نقش بازي كنند. اديپوس هم قهرمان است و هم روزي رسان و سعادت آور (او با حل معماي تبس را ابوالهول، از بلا مي رهاند ) در، ضمن قهرمان دروغين وحتي تبهكار هم هست. كلود لوي اشتراوس،، انسان شناس ساختگرا با به كار بردن الگوي زباني به شيوه اي اسطوره اديپوس را تحليل مي كند كه براستي ساختگرا است. او واحدهاي اسطوره مي نامد رااسطورك، (mytheme) (اسطورك ) را با Phoneme (واج ) و morpheme (تكواژ ) در زبان شناسي مقايسه كنيد. ) اسطوركها همانند واحدهاي بنيادين زباني از تقابل دوگانه ساخته شده اند. در اسطوره اديپوس تقابل كلي بين دو ديدگاه درباره خاستگاه انسانها است: (الف ) كه آنها از خاك برآمده اند (ديدگاه اول ); (ب ) كه انسانها حاصل آميزش هستند (ديدگاه دوم ). اسطوركها در دو دسته متضاد گردمي آيند: (الف ) ارزش گذاري افراطي بر پيوندهاي خويشاوندي (اديپوس با مادر خود ازدواج مي كند; آنتيگون برادر خود را بدون مجوز دفن مي كند ); و (ب ) ارزش گذاري تفريطي بر خويشاوندي (اديپوس پدرش را مي كشد; اتيوكلس برادرش را مي كشد. ) لوي اشتراوس تمايلي به توالي روايت ندارد، توجه او به الگوي ساختاري حاوي معناي اسطوره معطوف است. او به دنبال ساختارواجي اسطوره است. او بر اين باور است كه اين الگوي زباني ساختار اساسي ذهن انسان را آشكار خواهد كرد - ساختاري كه نحوه تشكيل همه نهادهاي انساني، مصنوعات و اشكال شناخت انساني را اداره مي كند. اي. جي. ژريماس در، Structurale Semantique ( ) 1966 شيوه اي عالي براي كارآمدتر كردن نظريه پراپ ارائه مي كند. نظريه پراپ به يك نوع ادبي مي پردازد، ولي ژريماس بر آن است تا با تحليل معنايي ساختار جملات روايت دستوري جهاني براي، آن بيابد. او سه جفت تقابل دو گانه را به جاي هفت حوزه عمل پراپ ارائه مي كند كه همه شش نقشي را كه او مي خواهده در برمي گيرند: /فاعل مفعول گيرنده /فرستنده مخالف اين /ياور جفتها توصيف كننده سه الگوي بنيادي اند كه، شايد، در همه روايتها تكرار مي شوند: - 1 ميل جستجو يا هدف (مفعول /فاعل ). - 2 ارتباط (گيرنده /فرستنده ). - 3 حمايت كمكي يا ممانعت (مخالف /ياور ). چنانچه اين تقابلها را دراديپوش شاه اثر سوفوكل به كار ببنديم، به تحليلي عميقتر از تحليل پراپ خواهيم رسيد. - 1 اديپوس به دنبال قاتل لايوس است. او به نحو طنزآميزي به دنبال خود است (او هم فاعل است و هم مفعول ). - 2 غيبگوي معبد آپولو گناه اديپوس را پيشگويي مي كند. تيرسياس ژوكاستا پيك و چوپان همگي، دانسته يا نادانسته، درستي آن را تاييد مي كنند. نمايشنامه راجع به سوءتفاهم اديپوس نسبت به پيام است. - 3 تيرسياس و ژوكاستا سعي مي كنند تا اديپوس را از شناسايي قاتل باز دارند. پيك و چوپان نادانسته او را در جستجو ياري مي كنند. اديپوس خود مانع تعبير صحيح پيام است. در يك نگاه مي توان فهميد كه ژريماس نظريه پراپ را به شيوه تحليل واجي لوي - اشتراوس به كار مي گيرد. از اين لحاظ، ژريماس بيشتر از صورت گراي روسي، پراپ ساختگرا، است زيرا، ژريماس به روابط بين موجودات توجه دارد اما پراپ به منش خود موجودات. براي توضيح تواليهاي روايي ممكن نيز ژريماس كاركردهاي سي و يك گانه پراپ را به بيست كاهش مي دهد، و آنها را در سه ساختار (تركيب ) دسته بندي مي كند: پيماني كنشي،، و تفكيكي. ساختار پيماني كه جالبترين ساختار است به بستن يا شكستن پيمانها يا قوانين مي پردازد. روايتها ممكن است يكي از ساختارهاي زير را داشته باشند: پيمان (يا ممنوعيت ) تخطي مجازات فقدان پيمان (بي نظمي ) بستن پيمان (نظم ) روايت اديپوس داراي ساختار نخست است: او از اصل ممنوعيت پدركشي و ازدواج با محارم تخطي مي كند، و خود را مجازات مي كند. تودروف نظريات پراپ ژريماس و، ديگران را جمع بندي مي كند. همه قواعد نحوي زبان در طرز روايت به روشني بيان شده اند - قواعد فاعلي، اسنادي، كاركردهاي صفتي و فعلي، حالت و جنبه و غيره. واحد كمينه روايت قضيه است كه، مي تواند درباره عامل (مثلا يك شخص ) يا درباره گزاره (مثلا يك عمل ) باشد. ساختار قضيه اي روايت را مي توان بسيار خلاصه و همگاني تشريح كرد. با استفاده از روش تودروف مي توان، قضاياي زير را ترسيم كرد: الف شاه است. الف بابازدواج مي كند. بمادر شاه است. ج پدر شاه است. الف ج را مي كشد. اينها برخي از قضايايي هستند كه روايت اسطوره اديپوس را مي سازند. در اين قضايا، الف اديپوس، بژوكاستا و ج لايوس است. سه قضيه نخست فاعلها را نام قضيه مي برند نخست و دو قضيه آخر حاوي گزاره هستند (پادشاه بودن، ازدواج كردن و كشتن ). گزاره ها ممكن است همانند صفت عمل كنند و به چگونگي امور ايستا اشاره كنند (شاه بودن ) يا، ممكن است همانند فعلها پويايي داشته باشند تا تخطي از قانون را نشان دهند كه در اين صورت پوياترين نوع گزاره هستند. پس از تعيين كوچكترين واحد (قضيه )، تودروف به توصيف دو سطح بالاتر ساختمان روايت مي پردازد: توالي و متن. گروه قضايا توالي را مي سازند. توالي اساسي از پنج قضيه ساخته شده است كه وضع خاص نخستين را توصيف مي كنند كه تغيير مي يابد و دوباره ولو به صورتي دگرگون شده برقرار مي شود: تعادل ( 1 مثلا صلح ) جبر(تجاوز 1 دشمن ) عدم تعادل (جنگ ) جبر(شكست دشمن ) 2 تعادل (صلح 2 با مناسبات جديد ) يك رشته از وقايع متوالي سرانجام متن را مي سازند. توالي حوادث را مي توان به شيوه هاي گوناگون سازمان داد، با تداخل (داستاني در دل داستاني ديگر، طفره روي و غيره ) با، ارتباط (يك سلسله وقايع متوالي ) با، جايگزيني (پيوستن زنجيـره هاي حوادث ) يا، با تركيبي از شيوه ها. تودروف مبرهن ترين نمونه ها را از كتاببوكاچيو Decameron (Decameron du Grammaire 1969 ) ارائه سعي مي كند او براي يافتن نحو همگاني روايت همه ويژگيهاي نظريه علمي را داراست. همان گونه كه خواهيم ديد، نظريه او كاملا مخالف نگرش عيني است كه ما بعد ساختگرايان به آن واكنش نشان داده اند. ژرارژنه با مطالعه اثر پروست در جستجوي زمان از دست رفته نظريه اي قوي و پيچيده درباره كلام ارائه كرد. او با تقسيم داستان به سه سطح داستان (histoire)كلام ( recite)، وروايت تمايزي را كه صورت گرايان روسي بين داستان وطرح قايل شده بودند بهبودي بخشيد. براي مثال، IIدرانه ئيد انياس داستان گويي است كه خطابش به شنوندگان است (روايت ); براي روايت از كلام شفاهي بهره مي گيرد و در كلامش حوادثي را باز مي گويد كه خود او هم يكي از شخصيتهاي آنهاست (داستان ). اين ابعاد روايت سه جنبه دارند كه ژنه از سه كيفيت فعل اقتباس كرده است: زمان، حالت و لحن. براي نمونه، تمايزي كه او بين حالت و لحن قايل مي شود مسايلي را كه از مفهوم آشناي ديدگاه برمي خيزند به خوبي نشان مي دهد: اغلبدر تمايز بين لحن راوي و چشم انداز (حالت ) يك شخصيت ناكام مي مانيم. در آرزوهاي بزرگ پيپ با لحن بزرگسالي خود چشم اندازي از زمان جواني اش را ارائه مي كند. مقاله ژنه درباره پيشگامان روايت ( ) 1966 نگاهي كلي بر آن دسته از مسايل روايت مي اندازد كه اصلاحي در آنها صورت نگرفته است. او با جستجو در سه تقابل دوگانه به مساله نظريه روايت مي پردازد. نخست بازگويي و، تقليد (روايت و نمايش ) كه در شعرشناسي ارسطو آمده است و مستلزم آن است كه بين روايت ساده (آنچه نويسنده با لحن خود در مقام نويسنده مي گويد ) و تقليد دقيق (وقتي نويسنده در قالبيكي از اشخاص داستان سخن مي گويد ) فرق گذاشته شود. ژنه نشان مي دهد كه چنين تمايزي به جا نيست زيرا، چنانچه كسي بتواند چنان دقيق تقليد كند كه نمايش بي عيبو نقصي از آنچه فردي بالفعل گفته است باشد، اين تقليد به نقاشي اي مي ماند كه در آن اشياء واقعي به پرده نقاشي چسبانده شده باشند. او نتيجه مي گيرد: بنابراين، بازنمايي ادبي، تقليد قدما، روايت به اضافه گفتارهانيست: روايت است و بس. تقابل دوم، روايت و توصيف مستلزم، تمايزي بين جنبه عملي و فكري روايت است. اولي به اعمال و وقايع مي پردازد و دومي به اشياء و اشخاص. ادامه دارد