Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750723-7443S1

Date of Document: 1996-10-14

يكي ازهزاران! به مناسبت روز جهاني نابينايان ( مهر ) 23 گرهي از كارم گشوده شد به استقبال زندگي بغرنج و پيچيده ميهنم رفتم در يونان باستان اگراينگونه متولد شده بودم مرا به دريا مي انداختند. در روم آتيلا مثله ام كرد ودر مصر مرا بچه شيطان خواندند و از من حذر كردند. ارواح خبيثه در جسمم حلول كرده بود!! به من اجازه دادنداتاق كرايه كنم. در خيابانها و پياده روها حق آزاد راه پيمودن را يافتم چند سالي بيش نيست كه برايم روز ويژه اي تعيين كرده اند، كه مال خودم باشد. يابه من باورانده اند كه به فكرهستند و سالي يكروز ( 15 اكتبر )به من مي انديشند ومي پردازند. پيچ راديو را اگر بچرخاني درست در همين روز درباره من حرف مي زنند. صفحه تلويزيون تصويري از من را نشان نه مي دهد از سرگردانيم و غريبه ماندن در ديار مانوس همه آشنايان خودي و غير آن، بلكه تصويري افلاطوني و اميدبخش. در يونان باستان اگراينگونه متولد شده بودم مرا به دريا مي انداختند. يعني كه به دريا هم انداختند. در روم باستان آتيلا مثله ام كرد و درمصر باستان مرا بچه شيطان خواندند، و ازمن حذر كردند. ارواح خبيثه در جسمم حلول كرده بود!!! امامن نمي دانستم. (تصور عامه چنين بود ) توي كوچه هاي قاهره كنارنيل سنگها خوردم. يعني كه به من سنگها پراندند و من خوردم. شايد در وحشتناك ترين شبها زاده شدم. يا كه در پايان مشاجره اي سخت در خانواده اي فرو پاشيده متولد شدم. شايد فورسپس (انبر ) ماماي عصبي كه دستش زياده از اندازه مي لرزيده به اين روزم انداخته. يا كه مادرم قرصي را كه نمي بايست خورده باشد، خورده. و در هر حال من بدينگونه زاده شدم. در اروپا درست در پيشرفته ترين پايتختهاي پاريس، آن، عروس شهرهاي جهان، هنگامي كه براي نخستين بار كتابي به خطبريل نوشتم به من خنديدندو گفتند كه: دروغ رفته اي مي گويي جملاتي را از بر كرده اي و حالا تا مي خوانيش ديروز مثل شما مي ديدم، بدون نياز به ابزار ويژه و با نگاه نگران همراهي. جنگ شد، به كارزار اجتماعي ميهنم پيوستم. به وسعت تمامي خطه هاي دوست داشتني آبا و اجداديم، و آن گاه بدينسان شدم كه ديدي. اين بار به من سنگ نپراندند، جن زده ام نانگاشتند، عزيزم داشتند. تاج افتخار بر سرم نهادند، اما حسش نكردم، چرا نديدمش كه مي گفتند غريبانه نگاهم مي كنند. براي نخستين بار از توجه 1931سال جهانيان به سوي من جلبشد. امكانات و سرمايه ويژه اي براي باليدن من در اختيارم گذاشتند. شوراي جهاني نابينايان رامن تشكيل دادم. براي آنكه دل همقطارانم را شاد كنم، براي آن كه به همدلي خود نسبت به آنان جامه عمل بپوشانم درازاي، هر چهل ميليون جمعيت هر كشور، شش نماينده از نابينايان حق عضويت پيدانمودند تابه مسائلي كه جامعه و جهان و طبيعت برايم آفريده بود، مشكل گشاي خاص خودم را نذر كنم، تا گرهي را كه ديگران به كارم زده اند خودم واكنم. اولين مدرسه نابينايان را دوست قديمي ام والنتين هووي در پاريس تاسيس كرد. ومن در آن بادشواري درس خواندم و بعد لنگه اش را رفيق آمريكاييم درماساچوست كه حالا ديگر موسسه پركينز شده، ايجاد و كرد اينجا بود كه من هم مهر خود را بر پيشاني اين زندگي زمان زدم مي گذشت، يعني كه چهل و چهار سال گذشته بود و درست در سال 1829 افسران فرانسوي كه مشكل بينايي نداشتند خط شب را اختراع كردند. خطي كه بابرجسته نمايي ويژه اش بدون آن كه به نور طبيعي و يا غير آن نياز داشته باشد خوانده مي شد. به روي صفحه اي كه حروف برجسته بر آن منقوش بود دست سائيدم و راز جمله ها را دريافتم. مادرم از لبخند نابهنگام من چشمانش را تر كرد. در مغازه سراجي هنگامي كه شاگرد پدرم بودم، نوك درفش كفش دوزيش به چشمم پريد و بيناييم آسيب ديد، عفونت كرد و به تمامي مرا به ديار تاريكيهاي ابدي برد. لوئي بريل شدم. اولين قطره اشكي كه آگاهانه بر گونه ام چكيد آن روز بود. براي بار دوم پيام شادي بخش اختراع افسران فرانسوي (خط شب ) مرا دوباره گرياند. و زمان مي گذشت. و تاريخ دوباره اشكم رانشان مردم داد. نخستين كتابي راكه با خط خودم نوشتم (بريل ) همه را به تعجب كم انداخت مانده بود تا شاخ در آورند. در يك مكعب مستطيل بسيار كوچك شش نقطه برجسته جاي دادم واز پس و پيش كردن آن نقطه ها حروف زبانم (فرانسوي ) را ساختم و به جمله پردازي پرداختم. در ايران به پاستور 1310سال ارنست كريست فلدكشيش نابيناي آلماني كه ازپروس آمده بود و خودنابينا بود خط بين المللي بريل را با حروف فارسي برايم تعبيه و تبديل كرد ومن در تبريز بود كه براي نخستين بار توانستم بخوانم. توانستم بنويسم. و حساب سي كنم و چهار سال پيش حقوق دانان امريكايي كه در رشته خود دكترا گرفته بودند، به فكر من افتادند تا در جامعه بيشتر مطرح شوم و حقوق خودم راداشته باشم. دكتر ناول پري وجاكوپسون بروك عصاي سفيد را براي من ساختند و به دستم دادند (چوبي ومتاليك ). بعد طبيعت جاندار بيشتر به دادم رسيد، اولين حيواناتي كه اجدادم آنها را رام كرده بودند به كمكم آمدند. در خيابانهاي اروپا و امريكا باسگ راهنما كه قلاده اش به دست من بود و چشمانش براي من مي ديدند راه افتادم، سر چهار راهها، درست سر شلوغترين چهارراههاي جهان به دادم رسيدند. قانون خودم را داشتم. به من اجازه دادند اتاق كرايه كنم. در خيابانها، پياده روها حق آزاد راه پيمودن اگر رايافتم راننده اتومبيلي مرا زير مي گرفت توانستم از آن هنگام به بعد ( ) 1960 به دادگاه مثل يك آدم عادي شكايت برم و حق خودم را طلب كنم. به راننده ها گفته بودند اگر مرا با اين هيات ببينند احتياط بيشتري بنمايند. در ايران تا سال 1349 كليه امكاناتي كه در اختيار من گذاشته شده بود متعلق به بخش خصوصي بود. بعد همچنانكه زمان مي گذشت سازمان بهزيستي عهده دار توانبخشي اجتماعي وحرفه ايم گرديد. اولش انجمن حمايت وهدايت را تشكيل داده بودم و حرفهايم را از پشت آن تريبون به گوش مردم بعد رساندم در سال 1352 براي آموزش اجتماعي و حرفه ايم سازمان بهزيستي برايم كادر تربيت و نمود يك سال بعد براي نخستين بار توانبخشي، چگونه راه رفتن، اصول جهت يابي، خواندن و نوشتن، حرفه آموزي را به من ياد داد. كمي بارورتر شدم. به سال 1346 روزنامه كيهان برايم چاپخانه مخصوص بريل تهيه نمود تا كتاب و نشريه به زبان ويژه ام منتشر شود. كه بعد درست در سال 1351 همه تجهيزات آن به سازمان بهزيستي واگذار گرديد. نياز به كتاب پيدا نمودم. براي نخستين بار كتابخانه ويژه در سازمان بهزيستي سال 1352 تاسيس شد. هر چند هشتاد درصد كتب موجود كه چاپ يا ضبط مي شدند درسي و بيست درصد آن غيردرسي بود. ولي گرهي از كارم گشوده شد و به استقبال زندگي بغرنج و پيچيده ميهنم رفتم. تلاشهاي زيادي باعث گرديد تا نه تنها در كارگاههاي حرفه آموزي و چاپخانه خودم مشغول شوم، بلكه به هيات يك فيزيوتراپيست ( ماسور ) در 1355 درآمدم. نخست يك نفر بعد چهار نابينا بوديم كه به تونس فرستاده شديم و در آنجا به آموزش پرداختيم. و ياد گرفتيم تاتيك هاي عصبي مخصوص نابينايان را با روشهاي علمي كه از آموزشهاي دانشگاهي بهره گرفته بوديم برطرف سازيم. دوباره به ايران برگشتم. هر چند كه تا سال 1359 ديگر اين مورد تكرار نگرديد ولي آبشخور آرزوهاي من وسعت بيشتري به خود گرفت. و به دانشگاه وارد شدم. براي نخستين بار اردوي ويژه خود را با ناشنوايان در سال 1355 دررامسرگذراندم. بعد ازانقلاب توجه به نابينايان چشمگيرتر و پررنگ ترشد، تعداد دانشجويان نابينا باافزايش محسوسي به 520 نفررسيد. تعداد مراكز توانبخشي به مركز 73 افزايش يافت. ازنظر تخصيص امكانات ورزشي به معلولان نابينا نيز بعد ازانقلاب تحولات زيادي را شاهدبوده ايم كه موفقيت معلولان كشور در مسابقات ملي و بين المللي از جمله پيامدهاي آن است. از نظر فرهنگي ايجاد كتابخانه هاي گويا و روزنامه ايران سپيد از جمله ديگر فعاليت هاي قابل توجه در اين زمينه است. يادش بخير، ازدكترعبدالعزيز واحدي ورضاصحبان كه كلنگ اولين نشريه مخصوص نابينايان را به زمين زدندوباعث شدند تا در عرصه زندگي واقعا موجود، موجود شويم. به خود و نيروهايي كه درمن جريان دارند ايمان راسخ يافتم. سازمان ملل متحد دهه هشتاد را به نام من آذين و كرد امروز بيست و سه مهر ماه 1375 روز جهاني من تعيين شده و من پذيرفتم كه يكي از هزارانم يكي از هزاران. منصور يوسف زاده دواني كارشناس تكنولوژي آموزشي