Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750721-7327S1

Date of Document: 1996-10-12

وجود و زمان مدخلي بر انديشه فلسفي مارتين هايدگر (بخش آخر ) در اوايل دهه 1930 هايدگر به طرز اساسي تري به بررسي حدود پايه ريزي دوباره متافيزيك پرداخت، از اين رو او مسئله مفهوم وجود را به مسئله حقيقت وجودتغيير داد، لذا وي با زباني تازه و روحيه اي تازه واردبحث درباره چارچوب حقيقت وجود شد. هدف اصلي كتاب هايدگر به نام وجود و زمان (zeit und Sein) كه تا به اينجا پيرامون آن به بحث پرداختيم، بيان مفهوم زماني وجود حاضر نيست. به گفته هايدگر هدف اين كتابپرداختن به مسئله وجود به طور كلي است. با اين حال طرح كتاب وجود و زمان بي آنكه معناي وجود را به طور كلي روشن كند ناتمام مي ماند. پس كتاب وجود و زمان اثري است كه مولف آن به عمد سررشته مطلب را رها كرده است. هايدگربعدها در كتاب نامه در باب اومانيسم (Humanismus den Uler) به شرح انگيزه هايي پرداخته كه وي را واداشته از انتشار بقيه كتاب وجود و زمان چشم پوشي كند. هايدگر مي نويسد: هنگام انتشار كتاب وجود و زمان، سومين فصل از بخش اول كتاب منتشر همه نشد چيز در همين مطلب نهفته اين است فصل منتشر نشد، زيرا انديشه آنچنان كه بايد از عهده شرح اين پيچ و خم ( Kehre) برنيامد و زبان متافيزيك از بيان آن قاصر بود. بدين سان در اوايل دهه 1930 هايدگر به طرز اساسي تري به بررسي حدود پايه ريزي دوباره متافيزيك پرداخت. از اين رو او مسئله مفهوم وجود را به مسئله حقيقت وجود تغيير داد. هايدگر با زباني تازه، مفاهيمي تازه و روحيه اي تازه وارد بحث درباره چارچوب حقيقت وجود شد. روحيه توكل و خطمشي كمابيش عارفانه هايدگر دوم جايگزين روحيه اثبات گرا و حماسي هايدگر اول شد. اكثر مفسران هايدگر هايدگر، دوم را در برابرهايدگر اول قرار مي دهند و از كنفرانس وي در سال 1943 تحت عنوان در باب جوهر حقيقت (Wahrheit der Wesen Vom) به عنوان يك متن مياني ياد مي شود كه نقش دو طرفه را بازي مي كند. با اين همه، همان گونه كه الكساندر كويره مي گويد: وضعيتي كه در باب جوهر حقيقت بر ما آشكار مي كند در اصل در كتاب وجود و زمان از پيش تعيين شده است. به عبارت ديگر، پرسش بنيادي وجود موجود مسئله حقيقت است. به گفته هايدگر، حقيقت وجود، حقيقت اصلي يا جوهر حقيقت است. جوهر حقيقت عدم پوشيدگي (voilement - de) گشايش، و شكوفايي در حضور است. براي تعريف حقيقت به منزله عدم پوشيدگي، هايدگر به مفهوم حقيقت نزد فيلسوفان پيش از سقراط برمي خورد يعني مفهوم ( aletheia). حقيقت به منزله ( aletheia) به معناي چيزي است كه از فراموشي و خفا بيرون كشيده شده است. بنابراين حقيقت همان عدم پوشيدگي اينكه است هايدگر به جاي يك حقيقت منطقي شكل اصلي و بنيادي حقيقت را قرارداده، پيش از هر چيز بايد به عنوان تلاشي درك شودجهت هدايت و راه بردن انديشه به سوي جوهر وجود در مقابل تمامي تاريخ متافيزيك از زمان افلاطون تا نيچه. همان گونه كه هايدگر مي گويد متافيزيك انديشه اي است كه با وجود طرح مسئله وجود بي درنگ آن را به فراموشي مي سپارد و به ملاحظه موجود خود را محدود مي كند. زيرا همان گونه كه از نام آن پيداست (physika- ta- Meta) متافيزيك گذر از طبيعت يا موجود (Physis) به سوي موجوديت (Seiendheit) موجود اما است در اين گذر، متافيزيك مسئله وجود به منزله وجود را رها مي كند و در مورد موجود شروع به انديشيدن مي كند. هايدگر در بطن تاريخ متافيزيك سه دوره را از هم متمايز نخست مي كند عصر افلاطون و ارسطو، سپس عصر روميان و قرون وسطي و بالاخره عصر فلاسفه مدرن (چون دكارت، كانت و نيچه ). از نظر هايدگر هر يك از اين دوره ها با گونه اي از اختفاي وجود منطبق است. به همين دليل، هر تلاش هايدگر براي گذر از متافيزيك و پشت سر گذاشتن آن با مطالعه آثاريكي از انديشمندان بزرگ منطبق است. پس به گمان هايدگر، در متافيزيك از دوران افلاطون، گرايشي وجوددارد به اينكه وجود به فراموشي سپرده شود و نخست موجود مطرح شود. به گفته هايدگر اين گرايش در عالم تكنيك و در آنچه كه اوطرح رياضي طبيعت مي خواند نيز تحقق از مي يابد ديدگاه طرح هايدگر، رياضي طبيعت نخستين بار در سال 1623 مطرح گرديد يعني زماني كه گاليله نگارش كتاب طبيعت به زبان رياضي را به رشته تحرير درآورد. با اين همه، هنگامي كه هايدگر ازتكنيك سخن به ميان مي آورد، مرادش پرداختن به شرح ابزار تكنولوژيكي نيست. به گفته هايدگر، عصر ما به لحاظ وجود ابزار تكنيكي عصر تكنيك نيست، بلكه به عكس ابزار تكنيكي وجود دارند چون عصر ما تكنيكي است. تكنيك نزد يونانيان عدم پوشيدگي است، زيرا فراورشي ( Production) به معناي Poesis است. اما به گفته هايدگر تكنيك مدرن يك انگيزش و چالش ( Fordern-Heraus) است، زيرا به خدمت گرفتن طبيعت به منزله يك اقدام فراگير است. هايدگر اين پيشرفت تكنيك مدرن را بازرسي ( Gestell) مي خواند. تكنيك مدرن به منزله بازرسي Gestell تنها در جايي كه از ماشين آلات و ابزار تكنيكي استفاده مي شود، حاكم نيست، بلكه تمامي رشته فعاليت هاي موجود ( etant) را دربرمي گيرد. پس بنابه نظر هايدگر، عصر ما به منزله عصر تكنيك يا عصرمتافيزيك پايان يافته عصر پريشاني شديد است، يعني عصري كه ديگر از خدايان ديرين خبري نيست، حال آنكه خدايان جديد نيز هنوز وجود ندارد. با اين حال از نظر هايدگر همه چيز از دست نرفته است. زيرا به عقيده وي درست در چنين وضعيت پريشاني انديشه است كه گذر از متافيزيك و خروج از فراموشي وجود ميسر مي شود و او بيتي از سرود Patmos هولدرلين را نقل مي كند كه مي گويد: ولي آنجا كه خطر هست، ناجي نيز رخ مي نمايد. به نظر هايدگر فلسفه نمي تواند عالم را دگرگون ولي سازد، به سادگي مي تواند در برابر جذبه تكنيك معاصرينش را بيدار نگه دارد. اما از رهگذر انديشه منطقي نمي توان به چنين چيزي دست يافت، زيرا به گفته هايدگر انديشه ديگر محاسبه، تحليل و توضيح نيست. بايد روش متواضعانه تري براي نزديكي به چيزها يافت. اين نگرش و رفتار همان چيزي است كه هايدگر آن را وارستگي ( Gelassenheit) مي نامد. به عقيده هايدگر وارستگي چشم پوشي ازهرگونه اراده و خواست، از هرگونه افق متعالي و از هرگونه بازنمايي استعلايي چيزها براي يك سوژه است. به عبارت وارستگي ديگر، از طريق انتظاري كه انسان را با وجود مرتبط مي كندپديد مي آيد. پس وارستگي گشايش حوزه اي (Gegend) است كه به چيزها حضور (Gegenwart) مي دهد و در آن انسان سرانجام خشونت مفهومي نسبت به چيزها را از دست مي دهد. بدين سان به عقيده هايدگر نيل به وارستگي كندن از عالم و رفتن به سوي عدم الهي نيست، بلكه يافتن يك راه ( Wege) است. از ديدگاه هايدگر انديشه پيش از آنكه حاصل تامل باشد، يك راه ( Wege) به است همين دليل، هايدگر در اواخر زندگيش ادعاي نوشتن آثاري را نداشت، بلكه فقط مدعي طرح راهي بود. (werke nicht Wege). هايدگر در رفتن به سوي حقيقت وجود، به متافيزيك پشت مي كند و به سوي شعر و آثار هنري مي رود. وي در كنفرانسي تحت عنوان زبان (Sprache Die) در سال 1950 پيشنهاد مي كند كه براي زبان تعريف را بايد كنار گذاشت و بايد گذاشت زبان خود را توصيف كند. به گفته هايدگر: استقرار زبان به منزله نقل آن نيست، بلكه به منزله آن است كه ما خود را به جايگاه وجود آن منتقل كنيم. پس براي هايدگر مسئله آن است كه انسان به سوي جايي رود كه زبان براستي گويا باشد. به عقيده هايدگر زبان ناب همان شعر است. به همين دليل با خواندن اشعار هولدرلين، تراكل، استفان جرج وريلكه، هايدگر مي كوشد وراي هر تعبير و تفسيري، راهي پيدا كند به سوي قلب ساده پديده زبان. به گفته او، شعر هيچگونه اطلاعي از عالم منتقل نمي كند، بلكه تنها سخني ناب و خالص و ساده از است اين روست كه از طريق شعر زبان همان گونه كه هست آشكار مي شود. زبان از خلال شعر سخن مي گويد و وجود را آشكار مي كند. عبارت معروف هايدگر هم از همين جا سرچشمه مي گيرد كه مي گويد: زبان سراي وجود است، يعني زبان همان چيزي است كه به وجود امكان مي دهد كه حضور يابد و در نزد انسان ها بماند. پس وجود به منزله ظهور حضور (Ereignis) يك نام گذاري اصلي و پايه اي است. بنابراين وجود زبان بنيادين است و هايدگر سرانجام اين دو را در يك كلمه خلاصه مي كند كه بيان (Sage Die) است. هايدگر مي نويسد: نوع بشر قادر به تكلم نيست مگر در حدي كه به بيان تعلق دارد. پس در حقيقت اين انسان نيست كه سخن مي گويد، بلكه زبان است كه در انسان سخن مي گويد. خلاصه كلام اينكه، تمامي مسائلي كه توسط هايدگر مورد بحث و بررسي قرار گرفته و ما در اينجا به تحليل آنها پرداختيم، مسائلي است كه براي انديشه اي كه با هايدگر ياعليه هايدگر مي انديشد مطرح است. اما در هر صورت اين انديشه بايد پس از هايدگر بيانديشد. زيرا به هر حال انديشه اي كه پس از هايدگر مي آيد ديگر نمي تواند از فلسفه او اجتنابكند. اين بدان جهت نيست كه هايدگر فقط به عنوان منتقد جهان مدرن عرضه شود، بلكه شايد بدان علت باشد كه هايدگر فيلسوفي است كه بيش از همه فيلسوفان عصر ما به جوهر تاريخ انديشه نزديك شده است و با اين حال با پرده برداشتن از اين هايدگر جوهر، هيچ پايه و اساس عقلاني را پيشنهاد نمي كند. در انديشه هايدگر جايي براي هيچگونه وعده اي نيست. تنها راهي است كه در برابر ديدگان ما گشوده مي شود و هايدگر به عنوان فيلسوف مارا فرا مي خواند تا به عنوان انديشمند به وظيفه خود عمل نماييم وبا انديشه زمانمان را درك كنيم. دكتر رامين جهانبگلو