Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750705-6306S1

Date of Document: 1996-09-26

انگشتر عقيق و بيسيم چي شهيد حاج همت به ياد دلاوريهاي بسيجيان در 8 سال دفاع مقدس از انگشتر عقيقي كه در انگشت داشت فهميدم شهيد همان كسي است كه مرا از مرگ نجات داد... مادر بزرگ كه سالها در كوران جنگ، آوارگي و قحطي تجربه هاي گرانقدري اندوخته بود تصور مي كرد كه با شليك اولين گلوله هاي دشمن در شهريور ماه سال 59 بار ديگر بايد كوهها و دره هاي آذربايجان را براي يافتن جان پناهي طي كند. اما اينگونه نشد. مردان مثل سابق براي فرار از دست متجاوزان به سوي جان پناه ها روانه نشدند و خانه ها از ترس خصم خالي نشد، اين بار همه در سرزمين خود آماده نبرد بودند. براي او كه زني سرد و گرم چشيده بود، باور اين صحنه ها كمي دشوار بود.. حيف اجل مهلتش نداد تا ببيند. چگونه از پي ويرانيهاي جنگ بذرهاي اميد و عظمت سر برمي آورند. او ديده بود كه در جنگهاي گذشته با شليك هر گلوله اي بسياري مثل او از خانه كنده شده و در پي جان پناهي به اين سوي و آن سو مي روند. در شهريور سال 59 نيز منتظر شد تا نوه هايش همراه او فرار كنند اما ناباورانه ديد كه يكي از آنها معطل نكرد و راهي جبهه هاي جنگ در سوسنگرد شد. چند روز از رفتن او به جبهه نگذشته بود كه پيكر شهيدش را او آوردند به اين باور رسيد كه بايد ايستاد و جنگيد، حتي به قيمت از دست دادن عزيزانش. مردم به مهاجرين جنگ تحميلي جان پناه مي دادند، جوانان به خودترديد راه نمي دادند و از هر آنچه كه دلبستگي دنيوي به دنبال داشت دست مي شستند، ما را چه شده؟ بود آذريها، لرها، تركمن ها فارسها، و... دوش به دوش هم به جبهه ها هجوم آوردند، براي آنان فرقي نمي كرد كه به جنوب بروند يا به غرب كشور كه در آتش كينه خصم مي سوختند. هر جاي وطن اسلامي عرصه نبرد بي امان با متجاوزان بود. سال 8 دفاع مقدس در دنياي بي عدالتي ها اين باور را در مردم و مسئولين تقويت كرد كه بدون اتحاد با يكديگر و بي توكل به خدا نمي توانند اينگونه جسورانه چشم در چشم خصم بدوزند. بي ترديد حضور گسترده مردان ايثارگر در عرصه هاي جنگ تحميلي همواره يكي از عوامل تعيين كننده در توقف ماشين جنگي متجاوزان به بود عبارت ديگر انبوه گوشت، پوست و استخوانهاي درهم تنيده دلاور مردان ايراني همچو سد سكندر مانع نفوذ نامحرمان شده حالا بود به يمن سالهاي پربركت دفاع مقدس، همان جوانان دلاور و رزمنده، تفنگ بر زمين نهاده و با استواري و عزمي راسخ در كارخانه هاي صنعتي، سازمانهاي دولتي و خصوصي، عرصه هاي عمراني و علمي، جبهه اي ديگر را براي تلاش گشوده اند. خودباوري حال از آن همه ويراني، زمين سوخته، نخل هاي بي سر و دشت هاي خونبار، سرزميني آباد، مرداني مصمم و با ايمان و كوههايي مقاوم سربرآورده است. خاطرات خونبار سالهاي جنگ تحميلي نشانگر آن است كه خودباوري واتكا به نيروي الهي در طول اين سالها، در سينه هاي سوخته مردان آبديده اين مرز و بوم ريشه دوانده است. هيچ كس باور نداشت جامعه انقلابي ايران اينگونه مورد هجوم واقع شود، سرزميني كه تازه از بند استبداد رهايي يافته بود، آمادگي اين يورش وحشيانه را نداشت. با اين حال، تاريخ نشان داد كه سربازان متجاوز عراقي به جز سه واژه چيزي پشت سر خود جا نگذاشتند: جنازه، ويراني و خاطره. شهيد عبدالرضا سوري يكي از صدها شهيد گلگون كفن، در سالهاي آغازين جنگ مي نويسد: با يك دنيا دلهره و فكر و خيال واردانديمشك شدم، بي خبري از همه چيز بدتر است، بويژه وقتي خبرهايي باشد. پادگان شلوغ تر از هميشه بود و هركس به طرفي مي دويد، بچه ها گرفته و اخم آلود بودند و گردي از غم اكثر چهره ها را رنگ زده بود. كمتر كسي حرف مي زد و هركس با شتاب به سوئي مي رفت، دلم مي خواست هرچه زودتر بدانم وضع از چه قرار است، با عجله لباسم را عوض كردم و روانه محل استقرار بي سيم اينجا شدم هم بچه ها عبوس و تلخ، خيره خيره دستگاهها را نگاه مي كردند و با همه سر و صداي دستگاهها، انگار سكوت برقرار بود. سوال كردم: با بچه هاي مرز تماس؟ داريد گويي گناهي بزرگ مرتكب شده ام، همه يكباره نگاهم كردند، بعضي حتي پوزخند زدند و اين جعفر بود كه از حيرت بيرونم آورد و در حيرتي بزرگتر غرقم كرد. مرز! كدام؟ مرز مگر خبر؟ نداري الان مواضع عين خوش (كيلومتري 70در دزفول ) در دست دشمن است. آنها ما را تا تپه هاي علي گره زرد به عقب رانده اند... آغاز جنگ براي نسلي كه تازه از بند رهيده بود و هنوز از واژه هاي جنگ، ويراني، آوارگي و... اطلاعي نداشت بسيار دشوار بود. بسيجيان، گل واژه هاي ايثار: بي ترديد همه تعبير صدام حسين را از بسيجيان جان بر كف در طول بروز جنگ خليج فارس طي ديدار با دكتر ولايتي به ياد دارند: امريكائيها خيال مي كنند مثل بسيجي هاي شما مي توانند دمار از روزگار ما دربياورند. حتي دشمن نيز از اين همه شجاعت و ايثارگري بسيجيان زبان به ستايش مي گشايد. مهندس جعفرزاده جانباز جنگ تحميلي در زمينه ايثارگري رزمندگان با ذكر خاطره اي مي گويد: اگر چه بيان خاطره فضاي روحاني خاصي را مي طلبد، اما خاطره اي را كه در ذهنم است بازگو مي كنم. در كشاكش جنگ تحميلي، منطقه اي در محدوده شلمچه فاقد خاكريز مناسب براي جان پناه رزمندگان بود و عراق از همان منطقه با سلاح هاي سنگين و سبك رزمندگان را زير آتش قرار مي داد. در يكي از روزها گروهي ازسنگرسازان مهندسي استان فارس در حال خاكريز زدن بودند، ناگهان يكي از راننده هاي بولدوزر مورد اصابت تركش خمپاره قرار گرفت. با كمك رزمندگان فرد زخمي را به عقب منتقل كرديم. وي دستمالي در دهان داشت كه به سختي توانستم آن را از دهانش خارج كنم. وي مي افزايد: از ديدن دستمال در دهان اين رزمنده متعجب شدم تا اينكه او گفت: مي خواستم اگر مجروح شدم صداي ناله من عراقيها را خوشحال نسازد. بعدها او به خيل جانبازان جنگ تحميلي پيوست، او براي جلوگيري از ضعف ناتواني خود در مقابل دشمن اين ترفند را به كار برده بود. كرم پرويزي. يكي از رزمندگان در مورد ايثارگري افراد در جبهه ها مي گويد: در سال هاي آخر دفاع مقدس عراق در جبهه هاي غرب و جنوب تك شيميايي مي كرد وتمامي رزمندگان در ترددهاي خود هميشه ماسك شيميايي و تجهيزات آن را به همراه مي بردند در همين روزها در يك ماموريت رزمي به همراه چند نفر عازم ارتفاعات ماووت شديم، از بدحادثه آن روز، ماسك شيميايي را به همراه نبرده بودم، در ساعات پاياني شب ناگهان آژير تك شيميايي در منطقه به صدا عرق درآمد سردي بر بدنم مستولي شد، از ترس كم مانده چشمانم از كاسه بيرون بزند. لحظه اي بعد بويي تمامي ارتفاع را دربرگرفت، از ترس مردن، فرياد مي كشيدم ناگهان در تاريكي شب، رزمنده اي با دست به زور ماسك شيميايي را به صورتم كشيد، ساعتي با دلهره منتظر پايان تك شيميايي شدم. بو مثل شبحي كم كم ناپديد شد، لحظه اي به خود در آمدم كنار من جنازه اي روي زمين افتاده بود، با دست آهسته او را برگرداندم، چند قطره خون چفيه او را قرمز كرده بود، از انگشتر عقيقي كه در انگشت داشت فهميدم شهيد همان كسي است كه مرا از مرگ نجات داد... پرويزي. اين را گفت و قطره اي اشك از گونه هايش غلطيد، سرفه هاي خشك هنوز پس از رفتن او به گوش مي رسيد. سيدعلي حيدرزاده. آموزگار بسيجي با ذكر خاطره اي از كرامات غيبي چنين ياد مي كند: در سالهاي آغاز جنگ تحميلي ناگهان 13 هواپيماي عراقي پادگان ابوذر را در سومار بمباران كردند. با هجوم آنان باران راكت و بمب بر روي افراد حاضر در پادگان باريدن گرفت، دود باروت و صداي انفجارهاي پي درپي درهم آميخته بود. لحظه اي بعد يكي از هواپيماها با شيرجه زدن راكتي به سوي پدافند هوايي پادگان شليك كرد. توپ ضدهوايي با خدمه ها به هوا پرتاب شدند، چند دقيقه بعد، در كمال ناباوري توپ ضدهوايي به همراه خدمه ها بر زمين افتادند. خدمه ها هنوز پشت توپ، هاج و واج به دور و بر خود نگاه مي كردند. فرمانده من! فرماندهان جبهه هاي حق عليه باطل نيز داراي ويژگيهاي منحصر به فردي بودند كه شايد در تاريخ جنگ هاي جهان كمتر نظير آنها ديده شده است. مرداني شجاع و پارسا، با اخلاقي نيكو و انسانهايي خدا ترس، كه هميشه خود را براي انجام سخت ترين عمليات آماده مي كردند. عباس كرمي. كارمند بسيجي با اشاره به وارستگي فرماندهان جنگ تحميلي مي گويد: در روزهاي اول جنگ تحميلي، پس از پايان دوره آموزشي به جنوب اعزام شدم، از همان آغاز قصد داشتم در كنار حاج همت فرمانده شجاع لشكر حضرت رسول ( ص ) با متجاوزين بجنگم. پس از تقسيم افراد در گروهانها، به عنوان بيسيم چي حاج همت انتخاب شدم، (در حالي كه خود نمي دانستم ) دقايقي به خاطر بيسيم چي بودن، با مسئول تقسيم افراد بحث و جدل كردم، تا اينكه جواني خوش سيما از من خواست به همراه راننده اش به سوي خط مقدم برويم. در طول راه از اينكه بيسيم چي شده بودم با اين مردجوان نيز بحث و جدل مي كردم، تا اينكه لحظه به لحظه به خطوط مقدم نزديكتر شديم، گلوله هاي توپ و خمپاره يكي پس از ديگري در اطراف خودرو نظامي منفجر مي شدند، مرد جوان بدون آنكه خمي به ابرو بياورد جلو مي رفت، از ترس خود را باخته بودم، بالاخره در كنار تپه رملي، او به بررسي اوضاع و احوال منطقه پرداخت، هنوز از كارش فارغ نشده بود كه گلوله اي آن سوتر تلي از خاك و شن را به سوي ما پرت كرد، از ترس خود را كنار تپه اي انداختم، با همان چهره متبسم به راه افتاد و سوار خودرو شد. ديگر از آن حرص و ولع قبلي براي حضور در خط مقدم دست كشيده بودم، مرد جوان با لبخندي گفت: حالا باز هم حاضري در خط مقدم باشي. سكوت كردم. ساعتي بعد به مقر رزمندگان رسيديم. عده اي از فرماندهان دور او حلقه زدند، تازه پي بردم او كسي به جزحاج همت نبود! ما رميت اذا رميت! . شهباز بحري. يكي از رزمندگان با اشاره به عمليات والفجر 8 مي گويد: براساس دستور فرماندهي قرار شدبه سوي اروند رود حركت كنيم. در ساعت 1 بامدادبا قايق به آن سوي اروند رود روانه شديم. پس از چند ساعت پياده روي در محلي كه از قبل تعيين شده بود مستقر شديم. من به اتفاق دو نفر از همرزمانم در فاصله اي به طول 100 متر قرار گرفتيم، چند لحظه بعد باران گلوله و خمپاره در منطقه باريدن گرفت. از آنجا كه داخل كانالي باريك سنگر گرفته بوديم، عده اي ناشناس از ترس اصابت تركش ها كنار ما قرار گرفتند، آنها در تاريكي شب با همديگر به زباني ديگر گفتگو مي كردند، بالاخره پس از چند دقيقه به راه افتادند، از بدحادثه يكي از همرزمان نيز به گمان اينكه نيروهاي خودي است با آنها همراه شد. هنوز از دور شدن آنها لحظه اي نگذشته بود كه منوري فضاي منطقه را روشن كرد، در تاريكي شب با كمال ناباوري ديدم كه آنها نيروهاي دشمن هستند، با اينحال هم ولايتي ما هنوز به همراه آنها مي رفت، در اين هنگام يكي از سربازان عراقي با ديدن ما، از ترس اسلحه اش را به زمين انداخت، به او گفتم: چرا؟ مي ترسي او جوابي نداد ولي با صداي عربي درخواست كمك كرد و با سرعت به سوي نيروهاي گشتي دويد و پشت همرزم ما پنهان شد. لحظه اي بعد درگيري شديدي بين ما و آنها روي داد تا اينكه با كمك نيروهاي خودي 12 نفر از آنها را به اسارت خود درآورديم. بازگويي خاطرات گرانقدر سالهاي دفاع مقدس در حوصله اين گزارش نمي گنجد، اما آنچه كه ذكر شد شايد قطره اي از خاطرات ايثارگراني است كه با بذل جان خويش نعمت امنيت و پاسداري از ناموس و شرف اسلامي - ملي را به ايران عزيز ارزاني داشتند. ثبت خاطره ها مي تواند بستري مناسب براي دستيابي به فرهنگ اصيل جنگ تحميلي باشد در غير اين صورت، نسل هاي آتي نه تنها از روزهاي دفاع مقدس تصويري نخواهند داشت بلكه درك اين همه جان فشاني و ايثار نيز شايد در مخيله آنان نگنجد.