Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750621-5235S1

Date of Document: 1996-09-11

به بهانه برگزاري كنگره حزين لاهيجي تتبعات حزين در غزليات سخن سالاران فريدون نوزاد در غم انگيزترين دوران مذلت ومصيبت تاريخ ايران به روزدوشنبه 27 ربيع الاخر هجري 1103سال در خانواده شيخ ابيطالب لاهيجاني بازمانده عارف نامور شيخ تاج الدين ابراهيم زاهد گيلاني، كه هنوز هم مزار متبركش در شيخانه ور سه كيلومتري شرق لاهيجان مطاف عارفان پاكدل و رهروان فاضل و پويندگان وادي سر منزل عشق و صفاست، كودكي با نام محمدعلي به دامان هستي نشست و اين زمان با مرگ شاه صفي و جلوس سلطان حسين صفوي دو سال فاصله دارد. محمد علي از دوران كودكي به شعرو شاعري خو گرفت، چنان كه مي نويسد: روزي در منزل والدعلامه مجمعي از مستعدان منعقدبود، مرا هم در آن مجلس طلبيدند و از هر جا سخنان در ميان بود، يكي از حاضران اين بيت ملا محتشم كاشي را برخواند: اي قامت بلند قدان در كمند تو رعنائي آفريده قد بلند تو و بعضي از حضار تحسين بليغ نموده، والد مرحوم فرمود كه: ديوان ملامحتشم به نظر من درآمده، شاعري به آن استاد است، اما كلامش بي نمك است و آن مقدار از حلاوت كه تدارك بي نمكي كند ندارد و با آن كه نمك در سخن شايد كه گلوسوزتر باشد از حلاوت، چنان كه از همين مطلع بلند او اين معني مستنبط تواند شد، ديگر تنها مصرع اخير درست افتاده، مصرع اول به طبع مانوس نمي شود، چه قامت را در كمند افتاده گفتن با سليقه راست نيست، اگر لفظ قامت نبودي و گفتي اي كه بلند قدان در كمند تواند، اين كلام پسنديده بودي، حاضران تصديق نمودند، پس متوجه من شده فرمود: مي دانم كه از شاعري هنوز باز نيامده اي، اگر تواني در اين غزل بيتي گفت، بگو، همان لحظه مرا مطلعي بخاطر رسيد و چون نظر ايشان باز به من افتاد، دريافتند كه چيزي بخاطرم رسيده، فرمود كه: اگر گفتي بخوان و حجاب مكن، اين مطلع برخواندم... صيد از حرم كشد خم جعد بلند تو فرياد از تطاول مشكين كمند تو حاضران از جا در آمدند وآفرين ها گفتند، تا ايشان درتحسين بودند مرا بيت ديگربخاطر رسيد بر خواندم: شد رشك طور از آمدنت كوي عاشقان بنشين كه باد خرده جان ها سپند تو در اين مرتبه والد علامه نيز از جا درآمد و تحسين كرده فرمود كه: آن چه مي گفتم در شعر ملامحتشم نيست، در اين هست، بيست ديگر برخواندم.... مشكل شدست كار دل از عشق و خوشدلم شايد رسد بخاطر مشكل پسند تو و همچنين به اندك تاملي بيت ديگر مي گفتم، تا غزل تمام خواندم، حضار گفتند كه: اين طرز شعر بديهه گفتن امروز مقدور نيست و والد فرمود كه: الحال ترا اجازت شعر گفتن دادم اما نه آن مقدار كه وقت ضايع كني، و قلمداني كه در سر كار خود داشت براي نوشتن اين غزل مرا انعام فرمود. ص 10 و 11 كليات ديوان حزين تصحيح بيژن ترقي ) و اگرچه باز خود مي نويسد چون: (عارف حقايق و معارف، قدوه مشايخ كرام شيخ خليل الله مطلع طالقاني، به ميل من به سخن بود، از آن چندان منع و زجر نمي فرمود، بلكه گاهي امر به خواندن چيزي كه گفته بودم مي كردند و تخلص به لفظ حزين از زبان گهربار ايشان است. - همين مرجع ) ولي در واقع بايد انگيزه اعطاي چنين تخلصي را در شعر سرشار از درد شاعر و سرچشمه گرفته از نابساماني هاي غم انگيز جامعه و مصايب خانوادگي جستجو نمود. به هر مقال حزين عارفي دل آگاه و معتقد و متوكل و پذيراي سرنوشت محتوم است و مي داند در كوتاه مدت زندگي بايد به كمال معرفت برسد، و در اين راه از كوشش باز نمي ايستد و جان را از نور علم فروزان مي كند و بطوريكه در آغاز هم گفته شد مرجع خاص و عام قرار مي گيرد. بديهي است براي يقين به وصول چنين مقامي شخص بايد به آزمايش خود بپردازد و براي شعرا بهترين صورت آزمايش به دو روش تضمين و تتبع و استقبال از اشعاربزرگان ميسر است. حزين براي نشان دادن قدرت خلاقيت كلامي و درجه كمال خويش، به استقبال كلام رسا و نغز و پر مايه بزرگاني رفته است كه با مطالعه آنها مي توان به مقام والاي ادبي و هنري او پي برد. يكي ازين استادان سخن آفرين بلند پايگاه خاقاني شرواني است، شاعري چيره دست كه لغات و تركيبات و تشبيهات و استعارات در كلامش موج مي زند و در بكارگيري لغات و كلمات مهارتي افزون بر تصور دارد، حزين غزلي از او را بدين سان استقبال نموده است: درديست درد عشق كه درمان پذير نيست از جان گزير هست و زجانان گزير نيست به دقتي اندك متوجه مي شويم در كلام حزين چه سوز و سرمستي نهفته است، وقتي كه مي سرايد: عاشق، حريف حمله عشق دلير نيست در سينه اش، اگر جگري، همچو شير نيست. شير درنده اي منيع الطبع و مهيب و قدرتمندتر از تمام وحوش و علي الاطلاق سلطان جنگل است و بايد، عاشقي به معني واقعي از خود گذشته و جانباز، با زهره شير باشد تا بتواند به آوردگاه عشق پاي نهد، وگرنه هر سست عنصري نمي تواند زورآوري عشق را بر تابد، در همين غزل خاقاني بر آن است كه: دل بر اميد وعده او چون توان نهاد چون عمر پايدار و فلك دستگير نيست اما حزين را پرسشي پر معني و شگفت است و در اين پرسش خواننده را با خود به اوج وحدت مي كشاند: دارم، كف از خمار، به ميخانه رعشه دار پير مغان، مگر به كسي دستگير كار؟ نيست پير مغان دستگيري و فرو نشاندن آلام مريدان و سرسايان به آستان ميخانه عشق و عرفان است، چرا عاشق پاكبازي كه در عشق معشوق فنا و از خود تهي و از او سرشار شده بايد محروم؟ بماند و در پاسخ پرسش مي گويد: دارم سري چو بلبل اگر مست بوي گل فرقي ميان بستر خار و حرير نيست سه استقباليه ديگر از نظامي و شش از عطار و 19 از مولوي و 13 از سعدي دارد كه به بررسي 3 غزل از اين استادمسلم سخن مي پردازيم: سعدي مي فرمايد: چه كند بنده، كه گردن ننهد فرمان را چه كند گوي، كه عاجز نشود چوگان را حزين با نگرشي عاشقانه فرمايد: مشكل افتاده عجب كار من حيران را دل مگر ياد دهد مهر و وفا جانان را سعدي در غزلي ديگر فرمايد: بر من، كه صبوحي زده ام، خرقه حرام است اي مجلسيان، راه خرابات كدام؟ است نيازي نيست از سلاست بيان و سهل و ممتنع بودن كلام سخني بگويم، رواني كلام خود مويد اين واقعيت است و فريادمي كند سخن از نادره گفتاري است شيرين نفس، كه تنها (در اين شهر سعدي شناسيم و بس ) و بنابراين اگر حزين مي فرمايد.... در مجلس ما خون دل است اين كه بجام است هر قطره كه از دل نتراويده حرام است خرابات موردپرسش را درنورديده و خوب مي داند: يك گام به فرق تن خاكي نه و برخيز از كوي تو، تا كعبه مقصود، دو گام است و باز شيخ اجل مصلح الدين سعدي شيرازي مي فرمايد: عشق جانان در جهان هرگز نبودي كاشكي يا چو بود اندر دلم كمتر فزودي كاشكي ولي حزين جهان بي عشق را نمي پسندد و چه شكوه مند مي نالد: ناله ام را، در دلش تاثير بودي كاشكي شكوه ام را گاه گاهي مي شنودي كاشكي سخن اين نيست كه كدام يك استادي صداي درون و نواي طبع را به گوش رسانده اند، سخن اين است كه نمونه هايي از طرز تفكر و كلام رساي دو سخن پرداز كم نظير نشان داده شود وبس، از اين روي شش غزل استقبال شده از نسيمي را نديده گرفته به سه غزل لسان الغيب حافظ نظري مي افكنيم، خواجه شمس الدين محمد حافظ، شاعر همه مردم ايران در ديروز و امروز و فرداها، مي فرمايد: دست در حلقه آن زلف دوتا نتوان كرد تكيه بر عهد تو و بادصبا نتوان كردو رند پاكباز بلندآوازه گيلان، حزين لاهيجاني كه سخت شيفته كلام حافظ است وبه صداقت اين عشق بجان نشسته مصراع پرداخته او را تضمين مي كند و از آوردن نام حافظ در كلامش ابا ندارد، فرمايد: در دل سخت تو هرچند كه جا نتوان كرد دامن وصل تو از دست رها نتوان كرد سربه سر، دفتر افسانه ما، يك حرف است سخن عشق از اين بهتر ادا نتوان كرد مي برد مصرع حافظ، دلم از دست، حزين (تكيه بر عهد گل و بادصبا نتوان كرد )حافظ در غزلي ديگر مي فرمايد: گلعذاري، ز گلستان جهان ما را بس زين چمن سايه آن سروروان ما را بس حافظ، از مشرب قسمت گله ناانصافي است طبع چون آب و غزل هاي روان ما را بس و حزين شوريده سر با بياني پرسوز و رسا فرمايد: جلوه ناز تو، اي سروروان ما را بس دولت وصل تو، از هر دو جهان ما را بس نه دل سير چمن، نه سر صحرا داريم در جهان كنج خرابات مغان ما را بس روح حافظ بود از كلك تو خشنود حزين از تو، اين تازه غزل، ورد زبان ما را بس حزين 8 غزل اميرشاهي و 8 غزل فخرالدين عراقي و همچنين غزلياتي از جامي و 26 غزل از بابافغاني و 7 غزل از وحشي بافقي 8 از محتشم كاشاني 24 از عرفي شيرازي 28 ازطالب آملي 28 از حكيم كاشاني متولد سال 1000 و پيوسته به جانان در 1061 ه قمري غزل 30 استقبال كرده است، مي دانيم حكيم با غزلهاي سرشار از رقت احساس و انديشه دلنشين به كمال رساننده سبك اصفهاني و به حق استادي مسلم بشمار مي رود، بنابراين اگر حزين به پيروي از او سخن سرائي مي كند اقوي دليل ناموري و قدرت وي در كلام يا نو، طرز نو است. حكيم فرمايد: اشك كواكب نگر، چرخ غم اندود را گريه فراوان بود، خانه پردود را بي نمكي هاي دهر كار به جايي رساند كاختر طالع كنم، داغ نمك سود را در اين غزل دوبار واژه دود و دوبار تركيب نمك سود تكرار قافيه شده است: نقد دو عالم كليم، بر سر دل ريختند شوري بختم ربود، داغ نمك سود را و اما حزين فرمايد: عشق بود چاره گر، جان غم آلود را مرهم الماس نه، زخم نمك سود را ساقي كوثرسرشت، كاش ندارد دريغ از من آتش جگر، لعل مي آلود را خصمي ابليس اگر، گردگساري شود قدر نيارد شكست، آدم مسجود را حزين در طول زندگي هماره محسود صاحبان ذوق و سخن وران نامور بود و هميشه نيز از اين مسئله رنج مي كشيد و در بعضي از ابيات اشعارش اين رنجديدگي را با زباني تند و تيز و خشونتي به ناگزير بيان مي كند كه مي توان در انگيزه سرايش اين ابيات مقاله اي جدا تنظيم نمود. حزين 138 غزل به استقبال صائب تبريزي سروده و اين بيشترين استقباليه شاعري از شاعر ديگر مي تواند باشد، چراكه صائب را اكثر تذكره نويسان و حتي پژوهشگران امروز شعر ايران، كامل كننده سبك اصفهاني يا هندي مي شناسند به مضاميني كه اين يكه تازسخنوري در عصر صفوي به خدمت شعر گرفته در نوع خود بي نظير و رواني كلامش فوق التصوراست، زنده ياد اميري فيروزكوهي برآنست كه صائب رابنفسه از طبقه وي جدا بايد كرد، زيرا اينقدر جواهر معاني و لطائف حكم و دقايق افكار كه در اشعار اين مرد موجود و منتخب آنها از حيث فصاحت و يك دستي نيز به حد كمال و غايت تمامي رسيده است، در اشعار هيچ يك از معاصرين او وجود ندارد و آنان كه كليم كاشاني را نظير يا تالي او قرار داده اند، با اينكه كليم كاشاني واقعا در مقام نسبت با ديگران بسيار گرانقدر و ذي قيمت و مرجح بر بيشتري از معاصرين خويش است، پيداست كه هنوز در حق صائب معرفت كلي پيدا نكرده و اين بحر ذخار را آنطوري كه بايد از نزديك مشاهده نكرده اند. ص 14 مقدمه كليات صائب و حزين به استقبال غزليات چنين شاعري مي رود تا ثابت نمايد سبك هندي يا اصفهاني با كليم يا صائب به پايان نرسيده است. ديگر چو من امروز به رنگين سخني نيست از لعل تو دارم گهرافشاني خود را مطلب را با غزلي از حزين به آخر مي بريم: پس از ما تيره روزان، روزگاري مي شود پيدا قفاي هر خزان آخر بهاري مي شود پيدا مكش اي طور، با افسرده حالان، گردن دعوي كه در خاكستر ما هم شراري مي شود پيدا چنين گر گريه مستانه را خواهم فروخوردن مرا از هر بن مو چشمه ساري مي شود پيدا من خونين جگر، ازبسكه با خود داغ او بردم كني هرجا بخاكم، لاله زاري مي شود پيدا به استغنا چنين مگذر ز من، اي برق سنگين دل مرا در آشيان هم مشت خاري مي شود پيدا بهر بزمي، كه از صهباي غم، ساغر به كف گيرم ز مژگان ترم، سرمايه داري مي شود پيدا حزين، ار خويشتن را از ميان، گم گشته انگاري درين دريا بي پايان كناري مي شود پيدا