Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750612-4593S1

Date of Document: 1996-09-02

چشم به هم بزنيد، فردا رسيده است جوان امروز با آرزوهاي تمام نشدني ولي شنيدني فردا زودتر از انتظار ازراه مي رسد. آنچه را كه باالتهاب و اميد و آرزوهاي فراوان در دور دست تصورمي كنيم، در راه ها و كوره راههاي انديشه و زبان روي يك حساب دقيق فرداها از راه مي رسد و آن وقت است كه خوشه هاي طلايي اميدهاي بارور در نسيم آرام زندگي به از راه رسيده هاي جوان خوش آمد مي گويند. در همين لحظه خاص است كه از خودمان مي پرسيم به آرزوهايم رسيدم...! هدف همين جا بود..! ترديدها، وقت كشي ها، راه هاي خطا رفته، جاده هاي واقعيت به همين لحظه و همين مكاني كه نشسته ايم ختم مي شد...؟ و در اين زمان و همين خوشحالم جا، از موفقيت هاي...؟ كلمه افسوس چه نقشي دارد...؟ و زمان خواهي نخواهي بانخوت عقربه ها در گذر است، هيچ كس به تقدير يا سرزنش بر نمي خيزد، چون ديگران هم به گونه ما، به گذشته ها فكر مي كنند، به زمان از دست رفته، به جايي كه در آن قرار دارندو... به هدفي كه داشته اند. لحظه لحظه همه زمان ها اين اميد را مي دهند كه باز فردايي هست. تا شقايق هست اميد ثمري هست به اطرافتان نگاه كنيد، به آدم هاي دوروبر، در يك گردش نظري بدون اينكه بپرسيد، مي گويند... گذشته را چگونه گذرانيده اند، با جواني چه كرده اند، آيا از شغلي كه دارند راضي هستند.! اين شغل و كار هماني است كه در روزگار نه چندان دور هدف قرار داده بودند.! چند درصد از افرادي را كه مي شناسيد شغلشان رادوست؟ دارند گذران زندگي يك سو، نان در آوردن و شكم خانواده را سير كردن سوي ديگر... امابه كاري كه مشغولند، دوستش دارند، عاشقانه دوست دارند..؟ و بعضي ها آنقدر كارشان را دوست دارند كه حاضر نيستند هيچ نوع كار و فعاليت ديگري را حتي با مقام بالاتر و درامد و دستمزد ديگر، جايگزين كنند. در تمام جوامع بشري، هميشه هستند كساني كه سخت دلبسته كاري هستند كه از طريق آن زندگي مي كنند، والبته... هستند بسياري ازآدمها كه ناچار شده اند به خاطر دستمزد، درامد و سودسرشار به كاري بپردازند كه هرگز دوست نداشته اند و در گذشته هاي دور نوجواني به هدفي ديگر مي انديشيدند، حالا در كوران زندگي و ادامه حيات سايه اي حتي، از هدف گذشته شان در فعاليت هاشان به چشم نمي خورد از جمله مسايلي كه اين اتفاق را باعث مي شود، حوادث و وقايع پيش بيني نشده و خارج از دسترس انسان است. چه خوش بود اگربشرمي توانست به آرزوهاي نوجواني دست يابد و چه خوب بود اگر ناچار نمي شد كاري راپيشه كند كه دوست ولي ندارد، بهرحال كاري نمي شود بقول كرد، بعضي ها خيلي از اوقات دلايل رسيدن به شغل يا مقام مورد علاقه از اختيار آدم خارج است. بيراهه و راه جمله اصلي راه و بيراه است ولي با يك بررسي و گفت وشنيد مي توان به بيراهه و راه هم رسيد... در تكاپو براي گفت و شنيد با كساني كه به آنها مي گويند دنيا ديده، سوال اول را از يك همكار نويسنده مي پرسم، آدمي كه سخت به كارش عشق مي روزد، جز از راه قلم به درامد ديگري نه انديشيده و نه دست يافته... نخستين جرقه ها از كلاس چهارم و پنجم دبستان زده شد، دلبستگي فراوان به خواندن كتاب، برايم فرقي نمي كرد، هر كتابي كه داستان و مطالبش باعقل و دهانش آنروزهاي من اندازه مي شد، البته پولي در بساط نبود براي خريد كتاب، و به همين جهت با كرايه كتاب و خواندن سريع كه يك شب بيشتر نزدم نماند، كتاب خواندن را آغاز و ادامه دادم، بهترين ساعات درسي برايم ساعت انشاء و ديكته بود، چون تنها در اين زنگ ها هم تشويق مي شدم و هم مي توانستم به خيال خودم آثاري را كه خلق كرده ام براي ديگران بخوانم، خواندن و دست به قلم بردن كم كم عادتي شد ادامه دار و در دوره اول دبيرستان تهيه روزنامه هاي ديواري نيز اضافه شد، در همين سالهاي نوجواني بود كه تمام آرزويم نوشتن براي مجله ها بود، كه اين اتفاق هم افتاد، هدفم معين بود، چون و چرا نداشت، نه مشاوري بود، نه معلم دلسوزي كه با پدر صحبت كند ونه كسي كه جرات داشته باشد روي تصميم او حرف بزند... اين شد كه ناچار شدم در رشته اي ادامه تحصيل بدهم كه اصلا با روحيه ام سازگار نبود، حالامشكل دوتا شده بود، با نوشتن زياد به خصوص داستان عاقبت توانستم در يكي دو نشريه هفتگي براي خودم جايي بازكرده و داستان وسط مجله رابنويسم با اسم مستعار كه پدرنفهمد، بعد از چاپ چندداستان و مطلب ادبي، به سردبير وقت گفتم، حق التحرير به چه منوال است كه گويي خنده دارترين حرف روزگار را زده ام، (آنروزها بعضي از سردبيرها نشريه را اجاره مي كردند ) بالاخره تصميم براين گرفته شد كه داستانهايم را بدون دريافت حق التحرير به چاپ ولي برسانند، در عوض كار در چاپخانه همان نشريه شبي پنج تومان دستمزد بگيرم، البته قبول كردم، كار در چاپخانه و در كنار گارسه حروف ايستادن وبوي مركب چاپ برايم بوي زندگي و موفقيت بود، بگذريم كه عاقبت بخاطر دير رفتن به خانه تنبيه سختي شدم ولي وقتي پدر فهميد كه مدتهاست داستانهايم و مطالب ادبيم به چاپ مي رسد كوتاه آمد و معترض شد كه چرا از اسم مستعار استفاده مي كنم...! كلاس آخر دبيرستان بودم كه پدر در تنهايي اعتراف كرد كه اشتباه كرده... گذشته هيهات نيست! و هميشه براي همه نگاه به گذشته حسرت زا و اندوهگنانه نيست. بعضي ها هم هستند كه گذشته برايشان مثل ورق هاي كتابي است كه خوانده اند و لذت برده اند واز اين كتاب پر ورق هنوزبخش هاي مهم تر و تكميل كننده ترمانده است. با دكترمحمدعلي جزايري حرف به حرف گذشته مي شويم، برايش معرفت رسيدن به امروز بوده فكر است مي كند... بگذاريم خودش بگويد: جوان بخش مهمي از جامعه و جواني بخش لحظه هاي پر التهاب است كه اين التهاب برمي گردد به روبرو شدن با فردا، يعني همانجائي كه ما ايستاده ايم. راحتتان كنم زندگي واقعا همان كتاب قطوري است كه بايد خواند و درست خواند، كتابخوان ها هم متفاوتند، بعضي خطبه خط مي خوانند و خوب كنه مطلب را درمي يابند، بعضي كلمه به كلمه مي خوانند و هيچ جمله اي را بدون فهميدن كامل جمله قبل شروع نمي كنند، و متاسفانه هستندبعضي ها كه سرسري مي خوانند. مهم اينست كه كتاب را خوانده باشند، فقط گاهي زير بعضي كلمات يا جمله ها را خط مي كشند كه فراموش نكنند، اينها همانهايي هستند كه از دست رفته ها را مهم نمي دانند، قضا قدري هستند و يك وقت بخود مي آيند كه كتاب را به صفحات آخر رسانده اند، بدون اينكه در فهم مطالب و معني جملات دقت كرده باشند. من مدتها استاددانشگاه بودم، با دانشجوياني روبرو بودم كه هر كدام حديث وقصه اي براي خود داشتند و فقط دريك مورد هم عقيدگي را حفظمي كردند، گرفتن ليسانس وفارغ التحصيل شدن. هدف... فرداو البته راهيان جامعه كار فردا نيز باآرزوهايشان، هدفهاشان و التهابي كه براي دورخيز به سوي زندگي آينده در سر دارند حرف هايي دارند.. فردا چگونه بايد ساخته؟ شود دانشگاه، سربازي، بازار كار، سفر به آنسوي آب و بازگشت با سرمايه كافي، ازدواج و تشكيل خانواده، و.. و.. و... حرف ها و آرزوهائيست تمام نشدني ولي شنيدني...! با نوجوانان و جوانان مختلفي به حرف مي نشينم، آين آينده سازان پر آرزو، همه جورشان را ديديم و ماحصل حرف هايشان آئينه ايست رودر رو با جامعه فردا. چند تائي را در روي نيمكت هاي پارك ها در حال مطالعه و استفاده از اوقات فراغت، در چند فروشگاه روبروي پارك ملت ديديم... خوب فكر مي كنين اين ماشين ها و اين برج ها و ساختموناي شهر را براي چه؟ كساني مي سازن براي ما... تو مدرسه درس رو كه تموم كرديم و به هر حال چشم به هم بزنيم دانشگاه هم تموم شده و بپريم سوار كار، كار فراوونه بايد پيداش كني، بچه ننه نيستيم كه منتظر بشيم برامون كار درست كنن... اگه از لحاظ دانشگاههاي داخلي قبول نشوم، مسلمه كه ميرم، حتي شده هند ادامه تحصيل مي دم، با اين وضعيت كه دنيا داره جلو مي ره، يك سال پشت كنكور ماندن يعني فاجعه.. همه اينا كه نشود اول سربازي و بعد هم كار آزاد. البته تصميم دارم حتما ادامه تحصيل بدهم، هدفم اين است يا فني بروم يا معماري... هم پول توشه، هم عاقبت داره... هدف كه دارم، ولي خوب، سرنوشت گاهي اوقات تكليف آدم را روشن مي كنه، مهمترين مسئله اينه كه آدم ايمان داشته باشد و بداند يكي اون بالاس كه مي تونه همه جور كمكش كنه. وقتي هدف باشه و ايمان به خالق هستي، هيچ غمي نيست. به همين جهت مي دونم كه به آرزوهام در مورد شغل و كار مي رسم، چون وقتي تن سالم دارم، گنج دارم. اوساي خودم، كارگر خودم چشم بد دور چهار برادر هستند، چهار جوان، دو تاديپلم، يكي ليسانس و يكي دانشگاهي.. يك تعميرگاه اتومبيل راه انداخته اند در حوالي قلهك.. فقط يك نوع اتومبيل را تعمير مي كنند، بزرگترينشان بيژن نام دارد كه تعميرگاه را او اجاره كرده، جالب است حرفش: پدرمان تعميركار بود، بوي روغن و گريس و لباس كارهميشه يادآور روزهاي جواني اوست... حالا كارنمي كند، تجربه هاش را بما منتقل مي كند، ما همه درس خوان بوديم ولي علاقه مند به كارهاي فني. از اول هم آرزومون بود يه دو سه متر جا براي خودمون دست و پا كنيم، بقيه ش درست مي شود، ما دو تاي اول ديپلم كه گرفتيم چسبيديم به كار، البته بعد از سربازي و جبهه، يعني كار را بلد بوديم، سه ماه تابستان و بعداز ظهرهاي روزهاي مدرسه از پيچ سفت كني و كارهاي كوچك پهلو دست بابا شروع كرديم، بعد از سربازي هم يك دوره كامل ديديم و آمديم سر كار. آن دكان دو درسه حالا شده دو دهنه، قرض ها را به اميد حق داديم، برادران كوچكترم دانشگاهي شدن، بعدشم كار، شايد ما تو بچه هاي محل و مدرسه تنها بچه هايي بوديم كه مي دانستيم مي خواهيم چه كار كنيم، با مردم هم خوب تا كرديم، حاجي، يعني پدرمان هم براي ما دو تاي اول دست بالا كرد و شديم گرفتار زندگي كه خيلي هم راضي هستيم، اون دو تا هم تو نوبت هستن... وقتي مغز سالم و دست سالم داشته باشيم همه چي درست ميشه... يعني اينكه با قناعت شروع كرديم وزياده طلب هم نبوديم، بقول حاجي... كه البته ازحافظ ميگه گنج زرگر نبود، گنج قناعت باقي ست و.. آرزوهاي بزرگ و نيز بودند ديگراني كه آرزوهاي بزرگشان شده بود سدراهشان... يكي از آنها كنار پياده رو راه مي رفت وزيرلب به عابران زمزمه مي كرد: دلار، فرانك مارك... خريد، فروش وقتي بطرفش مي روم به داخل كوچه اشاره مي كند وهنگامي كه به نوعي مسئله را مطرح مي كنم كلي توي هم مي رود... - بابا، ما را گرفتي...؟ و بعد كه كمي گذشت ادامه داد: .. راستش چند تا ازدوستان رفتن ژاپن و با دست پر برگشتند، ما هم تا خواستيم برويم وضعيت عوض شد. الان يكي دو ساله علاف خيابان ها هستيم.... و هنگامي كه در صفحات اول روزنامه ها عكس نوجواناني را مي بينم كه با افتخار و مدال طلا درگوشه و كنار اين مملكت، خم ابروي نگارشان، در چرخ هميشه در چرخش صنعت و كار و فرداي اين ميهن بزرگ حك شده، مي دانم كه با چرخش عقربه ها هر كدامشان پرچمدار حركت ها و عضمت هاي بزرگ روزگار در راه خواهند بود، و ياد حرف آن دوست جوان كه وقتي هدف باشه و ايمان به خالق هستي، هيچ غمي نيست تن سالم دارم، يعني گنج دارم. محمدعلي عرفي نژاد