Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750608-4365S1

Date of Document: 1996-08-29

پس از طلاق در راهروهاي دادگاه خانواده زندگي را با عشق و تلاش شروع كرديم اما پس از مدتي متوجه شدم همسرم نامنظم به خانه مي آيد تا اينكه بالاخره فاش كردزن ديگري را عقد كرده است بعداز طلاق ديگر آن شخصيت سابق نبودم، سرافكنده از منزل خارج مي شدم، پيش همسايه ها احساس خجالت مي كردم و از كنار نگهبان اداره آهسته رد مي شدم تامتوجه ام نشود يكي از روزهاي هفته كه پدرشان بدون اطلاع همسرفعلي اش بافرزندانم بيرون رفتند در بازگشت و موقع خداحافظي بچه ها چنان پدرشان را در بغل مي فشردندكه انگار نمي خواستند رهايش كنند بعد از ظهر سه شنبه بود: ساعت تنفس شروع شده بود. عصر همان روز بود كه امير در لابه لاي صحبت هايش موضوع زندگي مشترك را مطرح نمود، از آن لحظه به بعد، در كلاس درس مطلب استاد را دريافت نمي كردم و به موضوع پيشنهادي امير فكر مي كردم. روز جمعه به نزد والدينم - كه در شهرستان ديگري بودند - رفتم، موضوع را با خانواده ام مطرح كردم. پدرم - كه كارمند بازنشسته بود - تمايل داشت كه او را ملاقات نمايد. بعد از ظهر يكي از روزهاي هفته، به اتفاق امير، نزد پدر و مادرم رفتيم. به خوبي از ما پذيرايي شد و حدود دو ساعت، به پرسش و پاسخهاي كوتاه گذشت و سپس عازم محل سكونت و كار شديم. تا هفته اي ديگر در فواصل درس و كار به اين موضوع فكر مي كردم. به پيشنهاد پدرم با پسرعمه ام كه استاد دانشگاه تهران بود نيز مشورت كردم و قرار ملاقاتي رابا امير گذاشتيم. روز ملاقات بعد از ساعتي گفتگو بين آن دو، موقع خداحافظي پسر عمه ام به من تبريك گفت و برايمان زندگي خوبي را آرزو نمود، چنان كه من و امير را به حيرت آن واداشت شب جدي تر به موضوع فكر كردم. از خود مي پرسيدم: مادرم با پدرم خوشبخت بود، ولي من بايد چگونه رفتار كنم تا به سعادت؟ برسم چه چيز موجب شادكامي من؟ خواهدشد به هر حال ازدواج ما سرگرفت و خداوند به ما دو فرزنددختر داد. به تدريج با استعفااز بعضي مسئوليتها، توانستم اوقات بيشتري را با فرزندانم بگذرانم، زيرا در برابر فرزندانمان نسبت به جامعه، احساس مسئوليت بيشتري داشتم، به همين سبب، بعد از فراغت از كار اداري، بدون انجام اضافه كاري به منزل مي آمدم و در كنار فرزندانم به آشپزي و نظافت منزل و رسيدگي به درس آنها مي پرداختم و به رفتار همسرم و ديرآمدن او توجه بيشتري مي كردم. شوهرم، در پاسخ به سوالم، دليل ديرآمدن خود را بهانه شركت در جلسات مطرح مي كرد. من براي اطمينان بيشتر، از طريق اداره اش متوجه شدم كه چنين جلساتي وجود ندارد. در يكي از شبها كه در اتاقم تنها بودم و منتظر آمدن همسرم بودم براي گذران وقت به كتابهاي كتابخانه كوچكي كه در گوشه اتاق قرار داشت نگاه مي كردم، ناگهان در پشت كتابها بسته اي توجهم را جلب كرد. بسته را باز كردم. نامه هايي بود كه با دستخط دختري به نام حوري نوشته شده بود. او از ملاقاتهاي پنهاني و قرارهاي شبانه و عشق و علاقه اش نسبت به همسرم نوشته بود و از تلاشهاي او براي موفقيتش در رشته پرستاري تشكر نامه ها مي كرد را يك به يك خواندم و براي اولين بار به علت حسادتهاي زنانه اشك هر ريختم چند در لابه لاي كتابهاي درسي دانشگاه چيزي به عنوان تدبير نياموخته بودم، مي دانستم كه بايد فراموش كنم، زيرا عشق را باور داشتم. نامه ها را به همان شكل در داخل كتابخانه پنهان كردم و با چهره اي خندان به استقبال همسرم ساعت رفتم دوبامداد بود كه همسرم وارد منزل شد. تصميم گرفتم موضوع را باپسر عمويم كه بزرگ خانواده بود، مطرح كنم. با بچه ها به منزل پسرعمويم رفتيم و در گوشه اي از سالن با هم نشستيم. صحبتهاي روز اول را بازگو كرد كه من بي توجه به تمام آن حرفها ازدواج كردم و حالا نتيجه آن بي توجهي ها به صورت يك بحران در همسرم تجلي پيدا كرده است. از من خواست كه با صبر و بردباري اين بحران را تحمل كنم تا با قولي كه امير داده بود، خاتمه يابد. با بچه ها به منزل آمديم. بار ديگر صحبتهاي پسرعمويم را به خاطر آوردم. نداشتن ابتدا، اختلاف سني بود كه پسرعمويم تاكيد مي كرد. شايد در آن موقع با وجود عشق و علاقه اي كه به همسرم داشتم، قادر به قبول اين واقعيت نبودم و مسئله بعدي، تجانس عقيده، همساني اخلاقي، اجتماعي و خانوادگي بودكه به آنها هم توجه نكردم و بااحساسي كه داشتم، توانستم درتمام شرايط با وفاداري وبردباري و تحمل مشكلات با رضايت به زندگي ادامه دهم، ولي نتوانستم افكار نهفته همسرم را ازبين ببرم كه در موقعيت مناسبي به صورت يك بحران تجلي كرد و حال نيز مي بايست تحمل مي كردم. در آخرين شب زمستان در حالي كه در آستانه تحويل سال نو بوديم تصميم گرفتم آنچه را كه در دل دارم، طي نامه اي براي همسرم بنويسم. براي همسرم: امشب، سال تحويل خواهد شد. بچه ها شام نخورده در انتظارت بر روي پاهايم به خواب رفتند و من در سكوت غم انگيز شب با اشكهايم برايت مي نويسم كه چگونه سالهاي زندگي مان را با عشق آغاز كرديم و دوران تلخ سربازي را با تولد اولين فرزندمان درون اتاقك محقر مستاجري سپري نموديم و براي زندگي دوش به دوش هم تلاش كرديم و با سختكوشي و خشت زحمت، خشت، آجرها را روي هم نهاديم تا منزلي بنا كرديم و با صرفه جويي در خوراك، پوشاك وهزينه هاي جاري، توانستيم زندگيمان را رونقي بخشيم. هنگامي كه دومين فرزندمان متولد شد، از امكاناتي كه لازمه يك زندگي متوسط است، برخوردار بوديم و با همين شور و شوق به زندگي ادامه مي داديم. امشب ازهدررفتن جواني، نيرو و آرزوهاي بربادرفته و غرور درهم شكسته ام صحبتي نمي كنم. من به فرزندانم كه بنا بر خواسته ما به دنياآمده اند، مي انديشم كه وظيفه داريم نسبت به تربيت آنان وآماده ساختن ايشان براي آينده اقدام نماييم. من و تو الگوي اخلاقي آنان هستيم، زيرا راه و روش زندگي را با تقليد از ما مي آموزند. اگر آنان را به حال خودرها كنيم، اين رهايي موجب تماس آنان با اشخاص ناباب مي شود و سرمشقهايي كه در اين تماسها به فرزندان عرضه مي شود، آنان را به سيه روزي خواهد كشاند. دخترم لحظه اي از خواب بيدار شدو از تو سراغ گرفت و سپس خوابيد تا تو برگردي و در آغوش پرمهر پدرانه ات آرام گيرد. سال تحويل شد. عيدت مبارك باد! همسرت صبح همسرم با چشمهاي خوابآلود ناشي از بي خوابي شب قبل، وارد منزل شد و به اتاقش رفت. در همين موقع نامه را توسط دخترم به اودادم. پسر عمويم كه آن روز به منزل ما آمده بود به اتاق امير رفت و با او صحبت كرد وقتي برگشت گفت: با اوصحبت كردم و او نامه تو را خواند و قول داد كه بعد از تعطيلات عيد، اين زن صيغه اي را كه مدتش نيز تمام شده است، رها خواهد كرد با مراجعه خواهرم به محل كار خواهر آن زن، مطلع شديم كه از شش ماه قبل همسرم با آن زن به صورت ازدواج موقت (نكاح منقطع ) زندگي مي كند و مدت يك ماه است كه در منزل جديدي كه همسرم در همان شهرك براي او اجاره نموده بود، زندگي مستقلي حتي دارند فرداي آن روز براي اثبات صحت ادعايش، ورقه اي از صيغه نامه را نيز به خواهرم داد. اما برخلاف قولي كه داده بود ناگهان ترك خانه و زن و فرزند كرد. بعد از گذشت يكسال كه از اوخبري نداشتم، با زنگ تلفن صداي دوست همسرم را شنيدم كه مي گفت: همسرم در بازداشتگاه يكي از شهرستانهاست. بي اختياراشك از چشمهايم جاري او شد علت بازداشت شدن را تصادفي - كه همسرم نموده بود - مطرح مي كرد. فرداي آن روز، به شهرستان موردنظر رفتم و به اتفاق يكي از دوستان همسرم كه درجه دار بود، به ملاقات همسرم رفتيم در اتاقك كوچك نگهباني، به انتظار ايستاديم تا همسرم بيايد. ناراحت بودم كه همسرم را در آنجا مي ديدم. بعد از گذشت يك سال كه منزل را تقريبا ترك كرده بود، به جاي اينكه او به ديدن من و فرزندانش بيايد، حالا من به ملاقاتش آمده بودم! انتظار تمام شد. همسرم آمد و لحظه اي مرا با او تنها گذاشتند. شايد در تاريكي شب نتوان اشك را ولي ديد طرز كلام او تاثر او را به طور واضح بيان مي كرد. از او خواستم تا آنچه را كه احتياج دارد، بگويد. دم پايي، زيرپوش، حوله، خميردندان و مسواك و... فورا وسايل موردنياز او راخريدم و پس از اطلاع از نحوه شام و ناهار آنجا، با پرداخت مبلغي، توانستم قبض خريد ازفروشگاه را برايش فراهم نمايم تا با ارائه قبض در بعضي مواقع بتواند از غذاهاي كنسرو فروشگاه استفاده نمايد. اين بود كه براي همسرم وكيلي گرفتم و موضوع را با او مطرح كردم. ابتدا پيدا كردن شاكي مسئله مهمي بود كه بايستي انجام مي دادم. به تهران آمدم. وكيل همسرم نيز كمك كرد و با اين مساعدتها بود كه توانستيم با دردست داشتن حكم لغو بازداشت به اتفاق مامور و وكيل به كلانتري برويم. نگهبان با ديدن مامور، در راباز كرد و با ارائه حكم، همسرم با ساك دستي جلو آمد. همه خوشحال بودند و من در گوشه اي درحال تماشا بودم.. من خواستم تنها به تهران برگردم. اما امير مخالفت كرد. دوستانش مي گفتند: امير بايد نزد شما و فرزندانش برگردد. يكي از دوستان اميرشخصا ما را تا تهران ومنزلمان همراهي كرد. در بين راه به همسرم سفارش مي كرد كه آن زن را رها نمايد و نزد من و بچه هايم باقي بماند وقتي كه به منزل رسيديم، همه جا مرتب بود و مادرم كه در اين مدت از فرزندانم نگهداري مي كرد، براي اين كه با همسرم روبرو نشود، به منزل خودشان رفته بود تا ما تنها باشيم. فردا، صبح زود، همسرم به ديدن فرزندش رفت كه همسر صيغه اي اش درزمان بازداشت بودن شوهرم به دنياآورده نوزاد بود دختري بود كه قبلا به دروغ پسر عنوان گرديده بود تا بدين وسيله برطبق تمايل همسرم به داشتن پسر، ازدواج موقت تداوم پيدا كند. غروب كه همسرم برگشت، ديگر آن روحيه را نداشت. من شنيده بودم كه معمولا يك زن مي تواند آنچه را كه بخواهد، از مرد بگيرد و اين چنين بود كه همسرم دوباره تسليم آن زن شد و آن همه قول و قرار را كه پس از آزادي از بازداشت بر زبان آورده بود از ياد برد! بعد از مدت كوتاهي متوجه شدم كه همسرم آن زن را بدون هيچ گونه مجوزي عقد دائم نموده ديگر است همه چيز برايم بي اهميت شده بود و سوزش غم را با تمام وجودم لمس مي كردم تا اين كه روزي از بنگاه معاملاتي براي ديدن منزل ما آمدند. علت را پرسيدم. گفتند: همسرم منزل را براي فروش به بنگاه واگذار كرده است. ناچار با اندوه فراوان موضوع را با يكي از دوستان همسرم - كه رئيس او بود - مطرح كردم. بسيار ناراحت شد و پس از مذاكره با همسرم او را نسبت به زحمات و حقوقم آشنا نمود و در اجراي عدالت از او خواست كه در موقع فروش منزل حق و حقوق قانوني (نفقه و مهر ) مرا پرداخت نمايد. طبق قرارداد محل دفترخانه تعيين شده حضور يافتم. همسرم برحسبعادت هميشگي با تاخير به اتفاق دوستش كه بنگاه معاملاتي داشت، حضور يافتند. شناسنامه ها را گرفتند. همسرم كه بدون مجوز زن صيغه اي را به عقد دائم درآورده بود، اصرار داشت كه من شناسنامه اش را نبينم تا از محل وقوع عقد بااطلاع نشوم. دلم مي خواست فرياد بزنم و از اين همه نامردي و حق ناشناسي، دادخواهي كنم. نمي دانستم كه درمقابل اين همه ظلم و ناجوانمردي همسرم چه؟ كنم توافقنامه در سه برگ تنظيم شدو بعد از تاييد شاهدان، نسخه اي از آن را به من دادند. دفتردار كارش را تمام كرد و من وكالتنامه بلاعزل خريد منزل را دريافت نمودم. وكيلم كه به كليه امور واقف بود، كليد منزل را از همسرم درخواست نمود او ابتدا امتناع كرد و سپس تحويل داد. زمان رفتن به دادگاه نزديك مي شد، زيرا در توافقنامه قيد شده بود كه بعد از يك ماه متفقا جهت صدور گواهي عدم سازش به دادگاه مدني خاص تهران مراجعه نماييم. به اين جهت، در مهلت تعيين شده به دادگاه مراجعه نمودم و پس ازاخذ گواهي مربوط، آن را جهت ثبت قانوني به دفترخانه ارائه داديم. با قرار تعيين شده، به دفترخانه مراجعه نموديم من دركنار برادرم نشسته بودم و وكيلم درمقابل من، همسرم به اتفاق برادرش و همكارش آمده بودند. روز جدايي رسمي بود. محضردار گفت: آيا مي خواهيد روز ديگري مراجعه؟ نماييد من مخالفت كردم. لحظه ها مي گذشت. شاهدان همه حاضر بودند. با گفتن بله طلاق ثبت شد. اين سرانجام زندگي زناشويي چندين ساله ام بود! از دفتر محضردار كه خارج شديم، هر كدام در جهتي ديگر حركت كرديم. ديگر توان كاركردن را هم نداشتيم و به سختي ازتخت بلند مي شدم. غم و اندوه خاصي در منزل ما حاكم شد. تصميم گرفتم به اداره بروم. ديگر اما، آن شخصيت اجتماعي را نداشتم و باسري افكنده از منزل بيرون آمدم. در نزد همسايه ها احساس خجالت مي كردم و آهسته از كنار نگهبان رد مي شدم كه متوجه من نشوند. هرچند همكاران اداره ام از موضوع بااطلاع نبودند، از بيماري من خبر داشتند. با سري افكنده از كنار همه آنها رد شدم. آهسته در اتاق را باز كردم. ابتدا نامه ها برايم اهميتي نداشت. با دستي لرزان قلم را برداشتم و نوشتم: به سبب آنچه كه برايم اتفاق افتاده است. از انجام مسئوليت... معذورم اميدوارم كه با قبول استعفايم، بتوانم در واحد ديگري انجام وظيفه نمايم. ورقه را در پاكتي گذاشتم و به منشي تحويل دادم و فورا بيرون آمدم. فضاي منزل آنقدر غم انگيز بود كه نمي دانستم چگونه بايد آن را از بين افراد ببرم فاميل ديگر باما رفت وآمدي نداشتند. غم، هرروز بيشتر و بيشتر به دور ماحلقه مي زد و هر روز نيز فشار آن را بيشتر از روز قبل احساس مي كردم. هيچ چيزي براي گفتن وجود نداشت. در محيط جديداداره مي دانستم كه ديگرمسئوليتي ندارم و از بايد اين رو، كارها را طبق دستور انجام دهم و اين چيزي بود كه سالهاانجام نداده بودم. بايستي مي پذيرفتم تا بتوانم به خاطر بچه ها، زودتر به منزل بهداشت بروم رواني فرزندانم در چنين اوضاعي مهمتر از درس خواندن آنهاست. لذا سعي كردم روح آزرده فرزندانم را بيش از اين عذاب ندهم و محيط سرد منزل را از آنچه كه هست، بدتر نكنم. زندگي را به دور از اجتماع فاميلي ادامه مي داديم و گاهي اوقات كه براي عروسي و يا شركت در مراسم ختم و عزاداري دعوت مي شديم قادر به رفتن اين مجالس نبودم، زيرا تحمل نگاههاي ترحم آميز فاميل را نداشتم. زنگ تلفن منزل نيز گاهي اوقات با تلفن برادر و يا خواهرهايم به صدا درمي آمد. پس از فوت مادرم، ديگر آن جمع خانوادگي هفتگي را نيز نداشتيم و فقط گاهي اوقات روزهاي جمعه به منزل يكي از خواهرهايم مي رفتيم. روحيه فرزندانم مرا بر آن داشت تا بار ديگر باكمك وكيلم، ملاقات فرزندانم را با پدرشان فراهم نمايد. يكي از روزهاي هفته پدرشان بدون اطلاع همسر فعلي اش با فرزندانم بيرون رفتند تا ساعتي را با هم در بگذارنند بازگشت به منزل، موقع خداحافظي، فرزندانم پدرشان را در بغل مي فشردند و نمي خواستند رهايش كنند و در حالي كه هنوز گرمي آغوش پدر را احساس مي كردند، او را با چشمهايي اشك آلود از پشت پنجره بدرقه مي كردند. لحظاتي آنان را به حال خودشان مي گذاشتم تا براي آنچه كه اتفاق افتاده بود، اشك بريزند و سپس آنها را در آغوشم مي فشردم. سال نو نزديك مي شد. برحسبسنت، لباس نو براي بچه هاخريدم سفره هفت سين را تدارك ديدم، ولي در لحظه تحويل سال نوبه بهانه اي در رختخواب مانديم تا فردا را به دنبال روزهاي ديگر آغاز كنيم. در يكي از روزهاي همين سال، تصميم به فروش منزل گرفتيم، زيرا تحمل خاطرات زندگي گذشته براي ما دشوار بود. با فروش منزل به قيمتي پايين تر از حد معمول، موافقت كردم، تا بتوانم منزل كوچكتري را خريداري نمايم. دوماه فرصت داشتيم تا بتوانيم به اتفاق بچه ها به منزل جديد نقل مكان كنيم. از پدرشان خواستم كه وسايل باقيمانده خود را كه به رسم امانت نگهداري كرده ببرد بودم، تا بتوانم وسايل خودمان رادر منزل كوچكتري جاي دهم. فرداي آن روز او با دختر سه ساله و پسر يكساله اش آمد و من با دختران 17 و 14 ساله ام وسايل پدرشان را تحويل دادم. با كاميوني كه از وسايل زندگي چندين ساله ام انباشته بود، پس از خداحافظي از آنچه كه گذشت در منزل جديدمان به زندگي ادامه داديم. چونكه گل رفت وگلستان شد خراب بوي گل را از كه؟ جوييم از گلاب مولوي ر - باستاني