Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750431-1831S1

Date of Document: 1996-07-21

سيماي زن مسلمان را در سيما مخدوش نكنيم نگاهي به حضور شخصيت زن در مجموعه هاي تلويزيوني به خصوص صيد در پي صياد ما بينندگان زن همواره فيلمهاي سيما رامي بينيم و مدتهاست كه ديگر از خود نمي پرسيم مصداق چنين زناني در جامعه ما كجايند و؟ چقدرند دل آزارترين جنبه مجموعه صيد در پي صياد سطحي نگري و سفيد و سياه ديدن آدمهاست. مدتهاست كه به ديدن زنهاي مرعوب و منفعل سيني به دست، در آشپزخانه هاي شسته و رفته كه مدام ديگي خالي را هم مي زنند، يا در حال وراجي، سبزيهاي درهم و برهم را بر ميز آرسته آشپزخانه پاك مي كنند، بر صفحه تلويزيون عادت كرده ايم. زنهايي كه هرگز فعال مايشاء نيستند، هيچ گونه پويايي وخلاقيت از ايشان ديده نمي شود، هرگز از خودمرام و عقيده اي كه بر سر آن پايداري واستواري نشان دهند ندارند، هميشه خاضعانه مرهون و مديون بابا ياداداش ياهمسران عبوس شرافتمندي هستند كه بابزرگواري وسعه صدر بار زندگي اين عزيزان دردسرآفرين، خرج تراش و غالبا كوتاه بين اما بهرحال لازم براي زندگي را به دوش دارند. زنهايي كه از ابتدا تا انتها عاجز از رشد، عاجز از باليدن و دگرگوني و عاجز از خود بودن اند و در اين ميان كليشه ها چه بسيارند: زنهاي پرخاشگر عصبي كه به جنون زورگويي و امر و نهي كردن دچارند (و همواره هم سرشان به سنگ مي خورد ) زنهاي، بهانه گير كينه توز ناسازگاري كه بچه دار نمي شوند و سرانجام به سرعت برق متحول شده با آوردن كودكي پرورشگاهي به خانه، با زندگي آشتي مي كنند، مادر زنها و مادر شوهرهاي بدزبان، فضول، منطق گريز و يا در بهترين حالت، زنهايي خود باخته به عشق و عظمت يك مرد كه از تابش او نور مي گيرند و در او فنا مي شوند و سروجان در راهش مي بازند (و اين آخري مثبت ترين چهره اي است كه صدا و سيما تاكنون از زن ارائه داده ). ما بينندگان زن همواره اين فيلمها رامي بينيم و مدتهاست كه حتي ديگر از خودمان اين سئوال عبث را نمي پرسيم كه مصداق چنين زناني درجامعه ما كجايند و؟ چقدرند اينكه شباهتي ميان آنها و خودمان، مادرانمان، خواهرانمان و همكار و آشناي همجنسمان نمي بينيم، ديگر تعجب ما را برنمي انگيزد. تقريبا پذيرفته ايم كه خوب اين چهره اي است كه بهرحال ارائه مي شود و لابد حكمتي هم در آن هست. شبها كه اهل خانه گرد سفره شام جمع مي شوند و (اگر نه از سر رغبت بل از سر عادت ) چشم به صفحه تلويزيون مي دوزند، ما نيز خاموشانه به تماشاي كاريكاتورهاي تقلب شده مان مي نشينيم و مي گذاريم فرزندان بهت زده مان، خود با معضل ناهمخواني هايي از اين دست به گونه اي كنار آيند. اما آنچه بهانه نوشتن اين چند سطر شد پخش بخشي ديگر از سريال صيد در پي صياد بود كه مدتي است شنبه شبهاي هر هفته از شبكه دوم سيما به نمايش در مي آيد و اين بار آن قدر شور بوده كه سد صبر و سكوت را بشكند. چنانكه خود فيلم نيز به مدد انتشار مكرردود و مه، چهره هاي شبح گونه، ديالوگهاي لفظقلم و بس تمهيدات ديگر سعي دارد به بيننده القا كند، محور عمده آن عرفان وشخصيت ابر مردي عارف است و طرفه آنكه اگر اين عوامل ظاهري و عيني فيلم را از آن بگيريم چيز ديگري نمي ماند كه مفهوم معنويت را به مخاطب القا كند. ما پيش از اين بر پرده سينماي ايران نيز نمونه هاي ناموفقي از اين تلقين عرفان و صنعت فيلم را ديده ايم (كه البته هر يك به نوبه خود باز روسپيدتر از كار مورد بحث بوده اند ). ظاهرا بايد نتيجه گرفت كه يا فيلمسازايراني از به تصوير در آوردن چنين مفاهيمي عاجز است و يا اصولا تلفيق اين دو و بيان آنچه در درون مي گذرد با تمهيدات عيني وبروني محال است و پرداختهايي از اين دست جز آنكه كليشه اي، سطحي و تصنعي جلوه كند و تماشاگر را به جاي تفكر به تبسم وادارد حاصلي ديگر نتواند داشت. نخستين نقص اين كار فقدان وحدت موضوعي آن است. با آنكه هدف كمرنگ و دورياب آن به روايت كشيدن زندگي شمس و مولوي بوده، در عمل كشكولي شده كه در آن همه مضموني پيدا مي شود: مبارزه سياسي قبل از انقلاب، ساواكي بازي، عرفان زدگي، تاريخ ادبيات، حضور در جبهه هاي جنگ، عشقهاي ناسوتي و ازدواج (كه جزء لاينفك مجموعه هاي صدا و سيماست ) فعاليت، در جبهه هاي سازندگي، مطبوعات... و خلاصه فيلمساز سياهه اي از درونمايه هاي جور به جور فراهم آورده و وفادارانه سعي كرده از هيچ آشي به قدر يك انگشت هم كه شده بي نصيب نماند. مورد دوم سستي طرح و پيرنگ داستان وتصنعتي بودن گره هايي است كه در پيكره حوادث آن بافته مي شود. اگر جان مولوي و شمس در قونيه قرن هفتم در خطر بود و پيوند و مودت ميان آن دو بزرگوار پيوسته از سوي نااهلان تهديد مي شد از آن رو بود كه آنها با خيلي عظيم از جامعه خود درافتاده بودند; از آن رو بود كه آنها تني بودند در برابر سپاهي از قشري گرايي و تنگ چشمي و تعصبهاي جاهلانه كه از درك آن رابطه لاهوتي وامانده بود، نه يك ساواكي سيبيلوي دستمال گردن پوش كه مشخص نيست هنوز پس از بيست سال چه خصومت ازلي و ابدي او را بر آن مي دارد كه دست از سر عارف محترم برنداشته و پيوسته در كمين جانش باشد. براستي كه آدم وقتي به ياد جلال و جبروت ابر مرد عارف و استاد فرزانه مجموعه مي افتد و مي بيند كه تنها هماورد او در اين نبرد نيكي ها و پليديها يك ساواكي رانده از همه جاست كه با زبانش به كيف زني هم تن مي دهد دلش مي گيرد و مي فهمد كه حق عظمت استاد عزيز چنانكه بايد به جا نيامده است. از دل آزارترين جنبه هاي ديگر اين مجموعه وهمتاهايش همين سطحي نگري و سياه و سفيدديدن آدمهاست. در تمام اين گونه فيلم ها آدمها يا سراپا بدي و پلشتي اند يا يكدست خوب و فرشته خصلت، طوري كه مولاي درز اخلاقيات و اعتقادات و احساساتشان نمي رود و از بس خوبند دل را مي زنند و اگر دگرگوني و چرخشي هم در وجود بدها صورت بگيرد آنچنان ناپخته، غيرمترقبه و ناباورانه رخ مي دهد كه ساده لوحانه ترين انتظارات را نيز راضي نمي كند و از كوچك و بزرگ با پوزخندي از تلويزيون دور مي شوند; و اينهمه گريزي فريبكارانه از واقعيت آنهاست كه تماشاگر را بيش از پيش مي رماند. و مهمتر از همه آنكه در سريال در مي يابيم روايت روايت مردان است و مجموعه در تسلط آنان و در اين ميان تنها دو زن حضوري كمرنگ و حاشيه اي يكي دارند از آن دو همسر حسام، زني خاموش و سراپا مقهور فرزانگي ها و كشف و شهودهاي رمزي و عرفاني شوهر، كه البته او به هيچ كجاي اين دنياي دروني مرد اذن ورود ندارد و تنها مي بايد دورادور، بي آنكه خدشه اي بر خلوت و سير و سلوك معنوي همسر وارد آورد، نظاره گري مفتون و مسحور باشد و درمقر فرماندهي اش ( آشپزخانه ) در كمال خرسندي به رتق و فتق سيني چاي حسام و مهمانهايش و ميز شامشان بپردازد. در كنار اين نقش، نويسنده روايت در صدد برمي آيد كه قدري بلندنظري به خرج داده، تصويري به اصطلاح جسورتر نيز از زن ارائه دهد و به همين دليل پس از دو سه قسمت حميده، خواهر حسام، كه از شاگردان و مريدان ديرينه استاد است وارد صحنه مي شود. حميده زني است رنجور، در خود فرو رفته و مصلوب عشق، زني كه آرزوها و جواني اش را در كنار مردي كريه منظر كه وي تمايلي به زناشويي با او نداشته يكپارچه باخته است، اما چون به خواست مرادش به اين ايثارگري دست زده به خود اين گونه قبولانده كه در تمام اين مدت عاشقانه زيسته و از سرچشمه فياض عشق نيز بهره ها برده است. با اين همه به محض شنيدن ظهور مجدد استاد و در فقدان شوهر كه به موقع به ديار باقي عمه شتافته، حميده خانه و كاشانه يادگار همسر را رها كرده، بي درنگ به تهران مي شتابد و به گونه اي سنت شكنانه با گروهي جوان دانشجو كميته جستجو براي استاد محترم را تشكيل مي دهد و به محض ورود استاد در حضور برادر و پسر برادر و همان جوانها به دلبستگي ديرين خود به استاد اعتراف كرده، از او تقاضاي ازدواج مي كند! البته بيان اين سئوال سرنوشت ساز در حين پخش عاقلانه حذف شد، ظاهرا مجموعه پردازان محترم خود شرم داشتند كه حد سنت شكني برنامه رايكباره تا اين مقدار بالا ببرند. اما تماشاگر از چهره خندان استاد و پرسش حميده كه پاسخ تان چيست و چهره هاي مبهوت اما راضي سايرين مي فهمد كه سئوال مذكور به زبان آمده و استاد محترم پس از قدري تمجمج و سرخ و سفيد شدن سرانجام بله را مي گويد. اين چهره كريه خودباختگي و مسخ شدگي زن درپوسته سنت شكني به خورد بيننده اي كاش داده مي شود نويسنده محترم اين روايت به خود زحمت مي داد و قدري بيشتر در احوال همان مولاناي چند قرن پيش تفحص مي كرد و به عنوان نمونه نامه سراسر اكرام و لطفي را كه او از پي اختلافي ميان عروس و پسرش، به عروس خود نوشته است مي خواند و مي ديد كه با چه ترزباني ها در صدد دلجويي و جانبداري از او و حفظ حرمتش برآمده است. حال به حكم مجموعه پردازان صدا و سيما پس از گذشت هفت قرن اين زن ايراني و مسلمان نه تنها گامي به جلو ننهاده و خود لياقت آن نيافته كه به درك عشقي بلاواسطه با خالق خويش نايل آيد و همچنان مقهور و مجذوب مخلوق اوست، بلكه چندين گام نيز واپس نهاده است. حميده با پيشينه خانوادگي مذهبي و فرهنگي وهويتي سرگردان، از سنت ستيزي همين قدرمي شناسد كه سراسيمه (بدون هيچ نشاني ازعلاقه دروني ) به خواستگاري مرد دلخواهش بشتابد.. هرچه هست اميدواريم همسنخان حميده از حيطه همان مجموعه هاي كذا و كذا هيچگاه به عرصه جامعه بالنده زنان جامعه ما راه نيابند. پرتو شريعتمدار