Hamshahri corpus document

DOC ID : H-750418-1139S1

Date of Document: 1996-07-08

تجارت جهاني و استثمار بشري گفت وگوي نوآم چامسكي با آندژي لودينسكي از طريق شبكه اطلاعات الكترونيكي (بخش آخر ) اشاره: گفتگوي ذيل كه از طريق كامپيوتر صورت گرفته، بحث و جدل آندژي لودينسكي متفكر لهستاني با نوآم چامسكي روشنفكر شهير معاصر است. در اين گفتگو برخي مناسبات اقتصادي، سياسي و فرهنگي جهان معاصر - سرمايه داري - مورد نقد و داوري قرار گرفت. چامسكي ضمن برشمردن برخي حقايق موجود در زيرساختهاي جهان آزاد، وجوه غيرانساني آنها را طرح نمود. در ادامه اين گفتگو، مسائل ديگر در ارتباط با تجارت دولت، و جوامع در غرب موردبررسي قرار گرفته است. لازم به ذكر است كه بخش هاي پيشين اين گفتگو در تاريخ 13 و 14 تيرماه جاري به نظر خوانندگان گرامي رسيد سرويس مقالات ترجمه: دكتر روشن وزيري چامسكي: به عقيده من كمونيسم بيش از هر چيز به علل دروني خودش از هم فروپاشيد. اقتصاد دستوري توان رفع نيازهاي مرحله جديد رشد تكنولوژي علاوه رانداشت بر آن، فشار اجتماعي از پايين براي دموكراتيزه كردن بود كه افزايش مي يافت و رژيم استبدادي نمي دانست چگونه با آن روبه رو شود و سرانجام صرف امكانات عظيم مالي در بخش تسليحات بي ترديد بار بيش از حد سنگيني بر دوش اقتصاد شوروي نهاد، اقتصادي كه در قياس با اقتصاد غرب همواره از رشد كمتري برخوردار و ضعيفتر بود. از اين ديدگاه مسابقه تسليحاتي كه كندي پس از بحران كوبا آغاز كرد احتمالا در فروپاشي شوروي تا حدودي موثر بود، زيرا چنان كه مي دانيم كرملين نيز از همان زمان وارد اين رقابت جنون آميز شد. با اين همه، به عقيده من اين نكته مهمتر است كه مخالفت غرب با مسكو به علت جنايت زمامدارانش نبود. ترومن صميمانه استالين را دوست داشت و او را تحسين مي كرد. مي گفت كه استالين روراست است و نوشت كه مرگ اوبراستي فاجعه خواهد بود. مطمئن بود كه خواهد توانست با استالين كنار بيايد البته شرطش اين بود كه ايالات متحد بتواند در 85 درصد موارد اختلاف حرفش را به كرسي بنشاند. اغلب مي گفت آنچه در امپراتوري شوروي رخ مي دهد به ما مربوط نيست. چرچيل هم همينطور. هم او بود كه در بازگشت از كنفرانس يالتا ضمن نشست وزيران كابينه اش گفت كه كاملا به استالين اعتماد دارد. سران بعدي غرب نيز به همين نحو رفتار كردند. مارگارت تاچر چائوشسكو را با تشريفات فراوان در لندن پذيرفت و بوش به عنوان قدرشناسي از خدماتش بند برخورداري از امتياز در تجارت خارجي (كامله الوداد ) را برايش تمديد كرد. طرح كلي همواره يكسان است. غرب باجنايت مخالفتي ندارد، با استقلال مخالف است. از آغاز انقلاب بلشويكي ترس سران غربي همواره از اين بوده كه دگرگونيهاي اقتصادي و اجتماعي روسيه بر كشورهاي زير نفوذ غرب اثر مي گذارد و آنان را به جست و جوي راههاي خودي در مسير رشد اقتصادي ترغيب كند; رويدادي كه پيامدش بي شك از دست دادن امتيازها و بازارها مي بود. كافي است به مفاد صورتجلسه هاي داخلي دولتها رجوع كنيم. در آنها به صراحت از بيداري خواستهاي ملي و اجتماعي و افراطي ملل جهان سوم مانند چين، كوبا، گوآتمالا، نيكاراگوئه، شيلي و حتي نقطه كوچكي در نقشه دنيا يعني گرنادا، رويارويي ابرازوحشت مي شود غرب - شرق در واقع بخشي از تاريخ چند صدساله درگيري شمال - جنوب است كه برپايه غلبه بيرحمانه اقتصادي شمال قوي و ثروتمند بر كشورهاي توسعه نايافته جنوب استوار بوده است. يكي از پيامدهاي اين چيرگي و فجيع ترين نسل كشي تاريخ، يعني كشتار سرخ پوستان در هر دو آمريكا بود. لودينسكي: جمع زيادي از همچنين مردم، در اروپاي شرقي، كاستيها و نارساييهاي دموكراسي غربي رامي بينند، اما شما به اين گونه استدلال قديمي كه مي گويد گرچه دموكراسي كلي عيب و نقص دارد ولي هيچ كس تاكنون سيستم بهتري پيدا نكرده است، چه جوابي؟ مي دهيد . چامسكي: از اين استدلال قديمي براي توجيه استثمار فئودالي و برده فروشي و ديگر اشكال حكومت زور استفاده مي شد. تا همين چندي پيش دموكراسي پالمانتاري و حق راي عمومي آرزويي دست نايافتني مي نمود، بگذريم از اهدافي چون حقوق برابر براي زنان و كارگران و انسانهاي داراي پوست يا مذاهبناجور، يا حق نسل هاي آينده كه سرانجام اكنون جنبش حفاظت از محيطزيست آن را مطرح كرده به اين است گونه استدلالهاي قديمي فقط يك پاسخ مي توان داد: آنها را حقير بشماريم، همان طور كه هميشه لايقش بودند. لودينسكي: انتقادهاي شما ازدموكراسي غربي تا آنجا پيش رفته است كه ديگر معلوم نيست آيا شما اصولا اساس آن - سيستم بازار آزاد و دموكراسي برمبناي گزينش نماينده - را قبول؟ داريد آيا شما طشت حمام را با خود بچه در چاهك خالي؟ نمي كنيد . چامسكي: يادآوري مي كنم كه وقتي از مهاتما گاندي پرسيدند درخصوص تمدن غرب چه فكر مي كند، جواب داد: فكر مي كنم... كه مي توانست ايده كاملا خوبي باشد. من به سنتهاي روشنگري عميقا وابسته ام، سنتهايي كه آرمانهاي بازار آزاد و دموكراسي پارلمانتاري برخاسته از آنهاست. مساله بازار آزاد موضوعي پيچيده است. آدام اسميت، برخلاف آنچه امروز مي پندارند، در مقام دفاع از نظريه بازار آزاد نبود بلكه بيشتر مي كوشيد به نحوي ظريف و همه جانبه برتريها و نارساييهاي آن را نشان دهد. براي مثال ازجمله مي گفت پيامد شرايطي كه در آن آزادي كامل بازار تحقق يابد برابري كامل است. آيا حق با او؟ بود معلوم نيست. از خود نظريه در اين زمينه مطلب زيادي دستگيرمان نمي شود. تجربه مان حتي از آن هم كمتر است، زيرا شرايطي كه اسميت به آن نظر داشت (بخصوص تحرك بلامانع نيروي كار ) درواقع هيچ گاه تحقق معمولا نيافت فقط تحسين او را از اقتصاد بازار و تقسيم كار به خاطر داريم. ليكن اسميت همچنين نوشته است كه زندگي در آن گونه شرايط اقتصادي انسان را به صورت موجودي تا سرحد امكان ابله و نادان درمي آورد. از اين رو عقيده داشت كه در هر جامعه متمدني دولت وظيفه دارد به منظور پيشگيري از چنان تحولي گامهاي ضروري بردارد. مختصر اينكه به نظر اسميت بازار آزاد تنها زماني ممكن است نهايت رفاه جامعه را تامين كند كه خود مورد كنترل خاص و متناسب قرار گيرد. در اينجا البته منظورم مولف حقيقي كتابثروت ملتهاست نه فرد ابلهي كه القاءگران نو راست در تلقين اين فكر به تهيدستان كه گويا سرنوشتشان محتوم است، به او استناد مي كنند. چند كشور جهان سوم كوشيدند تجربه بازار آزاد را بيازمايند. شيلي را نمونه پرسر و صداي معجزه بازارآزاد معرفي مي كنند. كشوري كه رژيم فاشيستي پينوشه در سالهاي 1970 يك رشته اصلاحات اقتصادي انجام داد. اما سرخوشي كوتاه مدت بود. در 1982 برنامه اصلاحات با شكست روبرو شد و دولت ناچار شد براي نجات اقتصاد كشور وارد عمل شود. درنتيجه بخش بزرگي از شركتها (تعدادي بيش از دوران زمامداري آلنده! ) به دست دولت افتاد. اصلاحات اقتصادي در برزيل و مكزيك به سرنوشت مشابهي دچار شدند. دموكراسي پارلماني سيستم نسبتامنطقي مي بود اگر منافع شركتهاي بزرگ خصوصي كه به لحاظ ساختار وروش كارشان درواقع هيولاهايي يكه تازند، آن را تا اين حدمحدود نمي كرد. به نظر مورتون هورووتيس، مورخ و استاد دانشگاه هاروارد، ايجاد و گسترش اين شركتها ريشه در خاك همان فلسفه هگلي دارد كه دو كابوس ديگر قرن بيستم - فاشيسم و كمونيسم - در آن رشد و نمو يافتند. با اين همه، لزومي ندارد سيستمي كه طبق آخرين نظرسنجي ها هشتاد درصد مردم آمريكااز اصل ناعادلانه مي خوانند، ابدي باشد. همان طور كه سيستم برده داري و فئوداليسم و فاشيسم و كمونيسم نيز پايدار نماندند. پس بنابراين چيزي براي افزودن به جواب آخرين سئوال شما ندارم، چون كه واقعا حرف بي معنايي ست. كوشش به سود گسترش مرزهاي آزادي و عدالت فقط آنگاه خالي كردن طشت حمام با بچه مي بود كه اصل هدف - يعني آزادي و عدالت - را غايتي دست نايافتني بدانيم. خواهش مي كنم تنها يك دليل براي من بياوريد كه به استناد آن مي بايست علاقه و تعهد خود را به بهترين سنتهاي روشنگري رها كنم. در آن صورت آماده ام انتقادهاي شما را مورد بررسي قرار دهم. در غير آن صورت، متاسفانه، اين بحث را بيفايده مي بينم. لودينسكي: در سال 1989 فرانسيس فوكوياما تزي را مطرح كرد كه به موجب آن تاريخ پايان يافته است و از اين پس اقتصاد بازار آزاد و دموكراسي برمبناي گزينش نماينده فراگير خواهد شد. چامسكي: خيال پردازيهاي مه آلوداسطوره اي - هگلي فوكوياما ربط چنداني به واقعيت جهان معاصر ندارند. مساله ناشي از اين است كه بازار آزاد و دموكراسي همه جا زير فشار نيروهايي هستند كه درواقع با آنها ضديت دارند. غرب هرگز اصول بازار آزاد رابه طور كامل نپذيرفت، البته سواي مواردي كه كوشيد آن را به سود خودش بر ديگران تحميل كند. اين ابدا جنبه كفرگويي ندارد بلكه به جرات مي گويم كه حقيقت محض است. بنابه راي مورخ اقتصادي بنامي چون پال بيراچ در كتاب اقتصاد و تاريخ جهان، ايالات متحدگهواره و دژ سياستهاي حمايتگرانه تجارتي است. او نشان مي دهد كه چگونه حمايتگرايي از محصولات داخلي سبب رشد اقتصادي كشورهاي صنعتي مي شد، حال آن كه تجارت آزاد - در شرايطي كه ديگران سياستهاي حمايتي را به كار مي بردند - به بحرانهاي شديد اقتصادي مي انجاميد كه همين خود، به نظر او، علل فاصله فزاينده ميان جهان اول و سوم را روشن مي كند. چهل درصد از داد و ستد تجارت جهاني (و پنجاه درصد از تجارت خارجي آمريكا ) درواقع تجارت نيست بلكه معاملاتي است كه درون سيستم شركتهاي چندمليتي انجام مي گيرد. براي مثال شركت فورد قطعات يدكي به مكزيك يا برزيل مي فرستد و درآنجا توليداتش را مونتاژ مي كند كه دوباره به آمريكا وارد كند و به اين شگرد از پرداختهاي گمركي - مالياتي معاف شود. آيا اين دست نامريي بازار آزاد است يا احيانا چنگهاي بوضوح ديدني شركتهاي بزرگ چند؟ مليتي قراردادهاي باصطلاح تجارت آزاد چيزي جز تلفيق تردستانه سياستهاي حمايتي و تجارت آزاد نيست و قبل از هر كس به سود تنظيم كنندگان تمام مي شود كه چندان هم تعجبي ندارد. سياستهاي حمايتي براي قدرتمندان دارا، بازار آزاد براي ضعفا و فقرا - اين است توصيه و تجويز غرب، و تا بوده همين بوده، همچنين در كاربرد داخلي. بازارهاي داخلي كشورهاي صنعتي بخصوص را، در بخش تكنولوژي پيشرفته، دخالت دولتي در سطح وسيع مشخص مي كند. اما كمتر كسي مي گويد يا جايي مي نويسد كه چه كساني از اين مداخله گري بيش از همه سود مي برند. از به 1980 اين طرف (يعني از آغاز سياست ليبراليزه كردن ريگاني ) سطح زندگي 80 درصد از آمريكاييان پائين آمده است حال آن كه يك درصد آنان، كه قبلا نيز بيشترين امتيازها را داشته اند، باز هم ثروتمندتر شده اند. و همه اين سر و صداها و ننه من غريبيها پيرامون اوضاع سخت و كسادي اقتصاد چيزي جز حقه و كلاه گذاري ساده نيست. پانصد شركت غول آسا در فهرست فورچون چهارمين 500 سال متوالي است كه سودهاي دورقمي مي برند و كل درامدهايشان به دوسوم كل درامد خالص ملي مي رسد. چنين اند واقعيتهاي پايان تاريخ كه فرانسيس فوكوياما ياوه هايش را به آن اختصاص داده است. لودينسكي: شما آينده كشورهاي اروپاي شرقي را در دوران بعد از كمونيسم چگونه؟ مي بينيد .چامسكي: قابل انتظار بود كه كشورهايي كه درگذشته بخشي از غرب صنعتي بودند (مانند چكها ) دوباره در آن ميان جاي بگيرند. ليكن ديگر كشورهاي اين منطقه كه سابقا هم به عنوان پشت جبهه فقير به طور سنتي مورد استثمار غرب قرار مي گرفتند، ايفاي همان نقش را ادامه خواهند داد، در عين حال كه نومنكلاتور كمونيستي اين كشورها به طبقه نخبگان ممتاز، طبق الگوي كشورهاي جهان سوم، تغيير شكل خواهد داد. اينها هستند كساني كه سياستمداران و معامله گران غربي عموما گفتگو باآنان را ترجيح مي دهند. علاوه براين، شركتهاي بزرگ به سلاحي جديد عليه كارگران لوس و ننر غربي (نامي كه مطبوعات مالي بر آنان گذاشته اند ) دست مي يابند و از راه تهديد به انتقال صنايع به شرق مي توانند آنان را به ترك زندگي پرتجمل شان وادار كنند. با اين همه، عقيده دارم كه آينده اروپاي شرقي تا حد زيادي در دست ساكنان آن است. روشنفكران اين كشورها بايد انتخاب كنند. مي توانند خود را به تكرار خطتبليغاتي سرازير از غرب محدودسازند، اما در آن صورت در مبارزه براي آزادي و عدالت و دموكراسي سهمي ناچيز خواهند داشت. و اي بساكه ياريگر رشد شكل هاي جديد اختناق و سركوب شوند. به هر حال انتخاب با خودشان است. لودينسكي: آخرين پرسشم اين است: چه چيز شما را به ] [مبارزه ؟ برمي انگيزد اين شور و شوق گويي مومنانه، از كجا؟ برمي آيد . چامسكي: مرا چه؟ برمي انگيزد چيزي خارق العاده يا انگيزه اي نامتعارف وجود ندارد. فقط مي خواهم بتوانم بدون انزجار به آينه نگاه كنم. در سرتاسر دنيا بيش از حد مصيبت و محنت وجود دارد، از كشور خودم گرفته تا زاغه هاي جهان سوم. بخت يار من است كه با داشتن موقعيت برتر، از دستم كاري ساخته است. پرسش درست اين است كه چرا بيشتر تلاش نمي كنم. اميدوارم ته لحن خشمگيني را كه به اين نوشته ها راه يافت بر من ببخشيد. جنبه شخصي نداشت و منظورم شما نبوديد. دليلش ناشكيبايي است كه در برخورد با انگاره هاي ازلي فرهنگي كه درك حقايق بنيادي را ناممكن مي سازد، احساس مي كنم. ا ين همان برآشفتگي است كه در برخورد با صدها بلاهت، كه رسانه هاي آمريكايي و بريتانيايي پر از آن است، به من دست مي دهد. اين گونه سرسپردگي داوطلبانه به قدرت و قدرتمندان اين جهان از لحاظ اخلاقي بسيار كريه تر - گرچه از ديد روشنفكرانه كمتر پيش پاافتاده نيست - از حقارت و زبوني خادماني است كه دست كم مي توانند موضع خود را با ترس از سركوب توجيه كنند.